تبلیغات
ولایت مدار - حادثه ای عجیب از نقل جنازه در عالم برزخ
 

حادثه‏اى عجیب از نقل جنازه در عالم برزخ‏

234142162191197617825520100657215086.jpg


سالهاى آغاز قرن سیزدهم بود، مرجع بزرگ تقلید آیت اللّه العظمى وحید بهبهانى (رحمة الله علیه) در كربلا سكونت داشت، و داراى حوزه درسى بود و شاگردان بسیارى داشت.(199)

از شنیدنى‏ها در این عصر اینكه، یكى از شاگردان برجسته او به نام مولا محمد كاظم هزار جریبى نقل مى‏كند:

من در مجلس درس آیت آللّه وحید بهبهانى در مجلس پائین صحن مقدس كربلا حضور داشتم، ناگاه مردى كه از زوار غریب بود، نزد آیت آللّه بهبهانى آمد و نشست و دست ایشان را بوسید، و یك دستمال بسته كه در میان آن طلاهاى زنانه بود نزد آیت آللّه بهبهبانى نهاد و عرض كرد، این طلاها را در هر جا كه صلاح دیدید، به مصرف برسانید.

آیت اللّه: این طلاها از كجا به دست آمده، ماجرایش چیست؟

زائر غریب: این طلاها، داستان عجیبى دارد: اگر اجازه بفرمائید بیان كنم.

آیت آللّه : بیان كن.

زائر غریب: من از اهالى شیروان (یا دربند) هستم، به یكى از بلاد روسیه مسافرت كردم، و در آنجا تجارت و بازرگانى مى‏نمودم، و ثروت كلانى به دست آوردم، در آنجا چشمم به دخترى زیبا افتاد، شیفته جمال او شدم و سرانجام از او خواستگارى كردم.

او گفت : من مسیحى هستم، و تو مسلمان، اگر تو مسیحى شوى، حاضرم با تو ازدواج كنم.

بسیار غمگین شدم، حیران بودم كه چه كنم، كارم به جائى رسید كه تجارت و شغلم را رها ساختم و آن چنان پریشان بودم كه نزدیك بود هلاك گردم، سرانجام تصمیم گرفتم به آن دختر اعلام كنم كه مسیحى شده‏ام، نزد خانواده آن دختر رفتم و رسما مسیحى شدم، و از اسلام برائت جستم، و آنها پذیرفتند و سرانجام با آن دختر ازدواج نمودم.

مدتى از این ماجرا گذشت، ناگاه از عمل زشت خود، پشیمان شدم، و خود را سرزنش مى‏كردم كه این چه كارى بود كه نموده‏ام، نه مى‏توانستم به وطن باز گردم، و نه برایم ممكن بود كه به دستورهاى آئین مسیحیت عمل كنم.

در این بحران، به یاد مصائب امام حسین (علیه السلام) مى‏افتادم و گریه مى‏كردم و از اسلام چیزى جز حسین (علیه السلام) و رنجهاى او در راه اسلام، در قلبم جائى نداشت، زار زار مى‏گریستم، همسرم با تعجب زیاد از من مى‏پرسید كه چرا گریه مى‏كنى؟

من با توكل به خدا، حقیقت را به او گفتم: كه در مذهب اسلام باقى هستم، و گریه‏ام به خاطر مصائب آقا امام حسین(علیه السلام) است.

همسرم همین كه نام شریف امام حسین(علیه السلام) را شنید، نور اسلام در قلبش پرتو افكند و هماندم مسلمان شد، و با من در مورد مصائب آن حضرت مى‏گریست.

روزى به او گفتم: بیا مخفیانه با هم به كربلا كنار قبر امام حسین(علیه السلام) برویم، تا در حرم آن حضرت، آشكارا اظهار اسلام كنى، او موافقت كرد، و با هم به فراهم كردن لوازم سفر، پرداختیم، در این میان او بیمار شد و در همان بیمارى از دنیا رفت، بستگان او جمع شدند و او را مطابق آئین مسیحیت همراه همه طلاها و زیورهائى كه داشت در قبرستان مسیحیان روسیه به خاك سپردند.

از فراق آن زن، بسیار محزون گشتم، تصمیم گرفتم كه جسد او را از قبر بیرون آورده به شهرى ببرم و در قبرستان مسلمین دفن كنم، وقتى مخفیانه در دل شب، قبر را شكافتم، دیدم مردى با ریش تراشیده و سبیل كلفت، در آنجا مدفون است بسیار پریشان شده و تعجب كردم، در همان حال، خواب مرا فرا گرفت، در عالم خواب دیدم، شخصى به من مى‏گوید:

شادمان باش كه فرشتگان (نقاله) جسد همسرت را به كربلا بردند و در آنجا در میان صحن، طرف پائین پا، نزدیك منازه كاشى، دفن كردند، و این جسد را كه در این قبر مى‏بینى جسد فلان رباخوار است كه امروز او را در آنجا دفن كردند، و فرشتگان آن جسد را به اینجا آورده‏اند، و زحمت حمل و نقل جنازه عیالت، از تو برداشته شد!.

بسیار خوشحال شدم و بى درنگ بار سفر بستم و به كربلا آمدم، و به توفیق الهى براى زیارت قبر شریف امام حسین (علیه السلام)، وارد حرم شدم، در آنجا از دربان صحن، پرسیدم، آیا فلان روز (نام همان روز دفن همسرم را به زبان آوردم در پاى مناره كاشى چه كسى را دفن كردید؟.

گفتند: فلان ربا خوار را.

من قصه خودم را براى آنها باز گو كردم، آنها همان قبر را شكافتند، من وارد قبر شدم، دیدم عیالم در میان لحد خوابیده است، همان دم زیورهاى او را كه طبق مذهب نصارى، با او دفن شده بود، بیرون آوردم، و به حضور شما رسیدم و تقدیم مى‏كنم، تا در آنچه صلاح دانستید به مصرف برسانید!!.

آیت آللّه بهبهانى (رحمة الله علیه) آنها را گرفت و در راه تامین زندگى فقراى كربلا، به مصرف رسانید(200).



عالم برزخ در چند قدمى ما

محمد محمدى اشتهاردى