تبلیغات
ولایت مدار - چرا امام حسین(ع) با آن که از شهادت خود آگاهی داشت، زن و فرزندانش را به همراه خود به کربلا برد؟

 

چرا امام حسین(ع) با آن که از شهادت خود آگاهی داشت، زن و فرزندانش را به همراه خود به کربلا برد؟

در حادثه کربلا ، مردان و زنان هر دو مسئولیت و نقش دارند؛ ولى هر یک در مدار خود و بدون خارج شدن از حریم خویش.
نقش مردان در حادثه عاشورا جانبازی و شهادت است و نقش و مسئولیت زنان و کودکان و باقی مانده های قافله کربلا پیام رسانی است. پیام رسانی و حراست به خصوص با حضرت زینب(س) بود که از عصر عاشورا به بعد تجلّى پیدا مى کند و تمام کارها از این پس به او واگذار مى شود. او در مقابل پیکر مطهر امام، کارى مى کند که دوست و دشمن به گریه در مى آیند و در واقع اولین مجلس عزادارى امام حسین(ع) را برپا مى کند. از امام سجاد(ع) و دیگر زنان و کودکان، پرستارى مى کند و در مقابل دروازه کوفه با سخنرانی خود، شجاعت على(ع) و حیاى فاطمه(س) را در هم مى آمیزد و خطابه هاى عالى علوى را به یاد مردم مى آورد و مردم کوفه را نسبت به کارى که انجام داده بودند، هشدار می‌دهد. این است زنى که اسلام مى خواهد. شخصیت رشد یافته اجتماعى در عین حیا و عفت و رعایت حریم. (مرتضی مطهری ،مجموعه آثار، ج ۱۷، ص ۳۹۵-۴۰۹)


همراهى خانواده امام حسین(ع) در حادثه عاشورا می تواند به جهت عوامل زیر باشد:

۱- پیام رسانی

انقلاب امام حسین(ع) تا عصر عاشورا مظهر خون و شهادت بود و رهبرى و پرچم دارى بر عهده ایشان قرار داشت. پس از آن، بخش دوم به پرچم دارى امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) آغاز گردید. آنان با سخنان آتشین خود، پیام انقلاب و شهادت سرخ حضرت سیدالشهدا و یارانش را به آگاهى افکار عمومى رسانیدند و طبل رسوایى حکومت پلید اموى را به صدا درآوردند.
با توجه به تبلیغات بسیار گسترده و دامنه دارى که حکومت اموى از زمان معاویه، علیه اهل بیت(ع) - به ویژه در منطقه شام به راه انداخته بود - بى شک اگر بازماندگان امام حسین(ع) به افشاگرى و بیدارسازى نمى پرداختند، دشمنان اسلام و مزدوران قدرت هاى وقت، نهضت بزرگ و جاویدان آن حضرت را در طول تاریخ، کم ارزش و چهره آن را وارونه نشان مى دادند.
اما تبلیغات گسترده بازماندگان حضرت سیدالشهدا(ع) در دوران اسارت - که کینه توزى سفیهانه یزید چنین فرصتى را براى آنان پیش آورده بود - اجازه چنین تحریف و جنایتى را به دشمنان نداد.

۲- بی اثر سازی تبلیغات دشمن

شام در زمان خلافت عمر فتح شد. اول کسى که امارت و حکومت شام را در اسلام به او دادند، یزید بن ابوسفیان بود. یزید دو سال حکومت کرد و مرد. بعد از او حکومت این استان پرنعمت به برادر یزید، معاویه ابن ابوسفیان واگذار شد. معاویه بیست سال تمام در آنجا با کمال نفوذ و اقتدار حکومت کرد، حتى در زمان عمر که زود به زود حکام عزل و نصب مى شدند و به کسى اجازه داده نمى شد که چند سال حکومت یک نقطه را در دست داشته باشد و جاى خود را گرم کند، معاویه در مقر حکومت خویش ثابت ماند و کسى مزاحمش نشد. به قدرى جاى خود را محکم کرد که بعدها به خیال خلافت افتاد. پس از بیست سال حکومت بعد از صحنه هاى خونینى که به وجود آورد به آرزوى خود رسید و بیست سال دیگر به عنوان خلیفه مسلمین بر شام و سایر قسمتهاى قلمرو کشور وسیع اسلامى آن روز حکومت کرد.به این جهات، مردم شام از اولین روزى که چشم به جهان اسلامى گشودند، در زیر دست امویان بزرگ شدند. و همچنانکه مى دانیم امویها از قدیم با هاشمیان خصومت داشتند. در دوران اسلام و با ظهور اسلام ، خصومت امویان با هاشمیان شدیدتر و قویتر شد و در آل على تمرکز پیدا کرد بنابراین، مردم شام از اول که نام اسلام را شنیدند و به دل سپردند، دشمنى آل على را نیز به دل سپردند. و روى تبلیغات سوء امویها دشمنى آل على را از ارکان دین مى شمردند. این بود که این خلق و خوى از آنها معروف بود. (داستان راستان جلد اول، نفثه المصدور، محدث قمى ، ص ۴)

معاویه در طى این مدت، نه تنها از نظر نظامى و سیاسى مردم شام را تحت سلطه خود قرار داد که از نظر فکرى و مذهبى نیز مردم آن منطقه را کور و کر و گمراه بار آورد تا آنچه او به اسم تعلیمات اسلام به آنان عرضه مى کند، بى هیچ اعتراضى بپذیرند. او مردم شام را به گونه اى پرورش داد که فاقد بصیرت و آگاهى دینى باشند و در برابر اراده و خواست او، بى چون و چرا تسلیم شوند. (محمد ابراهیم آیتى، بررسى تاریخ عاشورا، ص ۴۷) اینها یک گروه بودند که نسبت به آل علی بغض داشتند.
در ضمن به خاطر تبلیغات گمراه کننده بنی امیه، گروهی دیگر از مردم، گمان می کردند که سپاه امویان برای مقابله با عده ای خارجی عازم کربلا شده است، غافل از اینکه که در پس این دورغ بزرگ، چه جنایتی است و نمی دانستند که سپاهشان برای قتل فرزندان رسول خدا (ص) می روند. جریان صحبت پیرمردی از اهل شام با امام سجاد (ع) در هنگام عبور کاروان اسرا از شام، این موضوع را تأیید می کند.

قضیه از این قرار بود که هنگام ورود خاندان نبوّت به شام، پیرمردى از مردم شام، به آنها نزدیک شد و گفت: «سپاس خدا را که شما را کشت و نابود ساخت، و شهرها را از مردان شما آسوده کرد، و امیر مؤمنان یزید را بر شما مسلّط نمود.» امام سجّاد علیه السّلام فرمود: اى پیرمرد! آیا قرآن خوانده‏اى؟ پیرمرد گفت: آرى.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: آیا معنى این آیه را فهمیده‏اى که خداوند مى‏فرماید: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبى‏» ، «بگو اى پیامبر، من براى رسالت مزدى جز دوستى با خویشانم را از شما نمى‏خواهم.» (شورى/ ۲۳) پیرمرد گفت: آرى خوانده‏ام.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: «منظور از خویشان پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم در این آیه ما هستیم.» اى پیرمرد! آیا این آیه را خوانده‏اى؟ «وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ، حقّ خویشان را ادا کن.» (اسراء/ ۲۶) پیرمرد گفت: آرى خوانده‏ام.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: «خویشان در این آیه ما هستیم.» اى پیرمرد آیا این آیه را خوانده‏اى؟ «وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْ‏ءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبى‏»، «بدانید از هر آنچه سود بردید یک پنجم آن مخصوص خدا و رسول و خویشان است.» (انفال/ ۴۱). پیرمرد گفت: آرى خوانده‏ام.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: «اى پیرمرد! خویشان در این آیه ما هستیم.» اى پیرمرد آیا این آیه را خوانده‏اى؟ «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً» ، «همانا خداوند خواسته است که ناپاکى را از شما خاندان بر دارد و شما را پاک و پاکیزه گرداند.» (احزاب/ ۳۳) پیرمرد گفت: آرى خوانده‏ام.

امام سجّاد علیه السّلام فرمود: این آیه در شأن ما نازل شده است.

در این هنگام پیرمرد در سکوت فرو رفت و از گفتار جسورانه خود پشیمان شد و گفت: «تو را به خدا شما همانید که گفتید؟» (پیرمرد شامی گمان می کردند این اسرا خارجی هستند و اصلاً نمی دانست که سپاه بنی امیه فرزندان پیامبر خدا (ص) را کشته اند و با نهایت تعجب و حیرت می پرسد که تو را به خدا آیا واقعاً شما اهل بیت پیامبر خدا (ص) هستنسد؟) امام سجّاد علیه السّلام فرمود: آرى سوگند به خدا بدون تردید ما همان خاندانیم، به حقّ پیامبر صلى اللَّه علیه و آله و سلم ما همان خویشاوندان او هستیم.

پیرمرد پس از شناخت آنها، گریه کرد و از شدّت ناراحتى، عمامه خود را از سر گرفت و بر زمین زد و دستهایش را به سوى آسمان بلند نموده و گفت: «خدایا! ما از دشمنان جنّى و انسى آل محمّد صلى اللَّه علیه و آله و سلم بیزاریم.» سپس به امام سجّاد علیه السّلام عرض کرد: «آیا توبه‏ام پذیرفته است؟» امام سجّاد علیه السّلام: آرى اگر توبه کنى، خداوند توبه‏ات را مى‏پذیرد و با ما خواهى بود.

پیرمرد: «من توبه کردم.» این خبر به یزید رسید، یزید فرمان داد آن پیر را بکشید، جلّادان یزید او را به شهادت رساندند. (غم نامه کربلا، ص ۱۹۴)

در مجلس یزید نیز بعد از افشا گری های زینب کبری (س) مردى از شامیان به فاطمه دخت حسین علیه السّلام نظرى افکند و گفت: این، دخترک کیست؟ یزید علیه اللعنه گفت: این فاطمه دختر حسین، و آن هم زینب دختر على است.

شامى گفت: حسین فرزند فاطمه و علىّ بن ابى طالب؟؟!! یزید گفت: آرى.

شامى گفت: خدا لعنتت کند اى یزید، عترت پیامبر را مى‏کشى و ذرّیه‏اش را به اسارت مى‏گیرى؟ به خدا که جز این گمانم نبود که اینان از اسیران روم‏اند.

یزید گفت: به خدا تو را به آنان ملحق مى‏کنم و فرمان داد تا گردنش زده شد. (لهوف، ترجمه میر ابو طالبى، ص ۱۸۹)



در کوفه نیز همین مطلب مشهود است. امام زین العابدین علیه السّلام خطاب به مردم کوفه فرمود:

«مردم! کسی که مرا شناخته که شناخت، و آن کس که مرا نشناخت خود را معرّفى مى‏کنم، من علىّ بن الحسین بن علىّ بن ابى طالبم، من فرزند مذبوح در کرانه شط فراتم بدون آن که خونى یا ارثى از وى طلبکار باشند. من فرزند آنم که هتک حریم حرمت وى شده، مال و نعمت وى به یغما رفته، عیالش به اسارت گرفته شده، من فرزند کسى هستم که او را بگرفته کشتند و همین افتخار مرا بس.

ملاحظه می شود که امام سجاد (ع) به معرفی خود پرداخته و برای مردم حقیقت خیانت و جنایت یزید را روشن می دارد.

راوى گوید: (وقتی مردم فهمیدند که این اسرا، اهل بیت پیامبر خدا (ص) هستند،) از هر سو صداها بلند شد، در حالى که به یک دیگر مى‏گفتند: هلاک شدید و نمى‏دانید؟ (لهوف، ترجمه میر ابو طالبى، ص ۱۷۶)



زینب کبرى سلام الله علیها نیز در خطبه ای که برای مردم کوفه ایراد کرد، در واقع به مردم فهماند که ما اهل بیت پیامبر خدا (ص) هستیم و شما کمر به قتل فرزندان رسول خدا (ص) بستید. فرمود: ‏

«چگونه مى‏توانید خون‏زاده خاتم نبوّت و معدن رسالت و سیّد جوانان بهشت، و پناه نیکان، و فریادرس محرومان، و منار حجت بر شما و جریان بخش سنّت خود را بشویید ...... واى بر شما اى کوفیان، آیا مى‏دانید که چه جگرى از رسول اللَّه را پاره پاره کردید؟ و چه زنان گرامى از پیامبر را از پرده بیرون کشیدید، و چه خونى از پیامبر را ریخته، و چه حرمت او را دریدید؟! حقّا که چه بلاها و سختى سیاه و ناگوارى را دامن زدید!»

راوى گوید: به خدا سوگند، مردم را مى‏دیدم که چون سرگشتگان مى‏گریستند و دستها را بر دهانهایشان نهاده بودند. پیر مردى را دیدم که در کنارم ایستاده مى‏گریست و ریش وى از اشکش خیس شده بود و مى‏گفت: پدر و مادرم فدایتان، پیران شما بهترین پیران، جوانانتان بهترین جوانان و زنانتان بهترین زنان، و نسل شما بهترین نسلهایند، و هرگز خوار نگردیده کسى را توان برابرى با شما نیست. این دقیقاً بی اطلاعی مردم از جنایت بزرگ یزید را می رساند که آنها اصلاً اطلاع نداشتند که فرزندان پیامبر (ص) کشته شده اند و باورشان نمی شد که اینها اهل بیت رسول خدا (ص) هستند. (لهوف، ترجمه میر ابو طالبى، ص ۱۷۰)



بنابراین با حرکت منزل به منزل خاندان امام و خطبه ها و روشنگرى هاى امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س)، تحریفات چندین دهه بنى امیه (حتى در «شام» به عنوان مرکز خلافت دشمنان) بی اثر شد.



۳- افشاى ماهیت ستمگران حاکم



برخی درباره شهادت حضرت علی اصغر (ع) شبهه افکنی می کنند که چرا امام حسین (ع) او را جلو برد که در نتیجه او را شهید کردند؟ این افراد باید توجه داشته باشند که بُعد دیگر علت حضور خاندان امام، نشان دادن چهره سفّاک، بى رحم و غیرانسانى یزید و حکومت وى بود. زیرا وقتی امام حسین (ع) درباره بی دینی و شرابخواری و ستم یزید سخن می گفت، مردم قبول نمی کردند. یکى از عوامل مؤثر در پذیرش پیام از سوى مردم و رساتر بودن تبلیغات از سوى پیام آوران، عنصر مظلومیت است. از این رو برخى از جناح ها، گروه ها و احزاب سیاسى هنگام تبلیغات براى نفوذ بیشتر در اذهان مردم و افکار عمومى، مظلوم نمایى مى کنند؛ چون انسان، فطرتاً از ظلم و ظالم بیزار و متنفر است، همچنان که مظلوم، محبوب و حداقل مورد توجه عواطف و احساسات مثبت مردم است.
در حادثه کربلا، نه مظلوم نمایى؛ بلکه حقیقت مظلومیت با فداکارى اهل بیت آمیخته شد و آنان پیام سالار شهیدان و اصحاب را با عالى ترین صورت به همه مردم ابلاغ کردند؛ به گونه اى که امروز نیز صداى آنان، در وجدان بشریت به گوش مى رسد.
خردسالان و زنان، که نه سلاح جنگى داشتند و نه توان رزم؛ ولى با قساوت بارترین شکل ممکن مورد ضرب و شتم و هتک حرمت و آزردگى عواطف و احساسات قرار گرفتند. طفل شش ماهه با لب هاى تشنه در کنار شط فرات جان داد؛ دخترک خردسال کنار پیکر خونین و قطعه قطعه پدر کتک خورد؛ خیمه هاى آنان به آتش کشیده شد و ... حالا دیگر بر همه روشن شد که یزید چه جنایتکاری است. این عوامل در ابلاغ پیام و افشاى ماهیت حکومت یزید، کمتر از شهادت و جانبازى اصحاب نبود. «صداى العطش» طفلان امام حسین و قنداقه خونین على اصغر(ع) است که آن شمشیرزدن ها و خون هاى ریخته شده را زنده نگه داشته است.
امام سجاد(ع) در شام همین که خواست دستگاه بنى امیه را رسوا کند، فرمود: پدرم امام حسین(ع) را با قطعه قطعه کردن، شهید کردند. همچون پرنده اى در قفس، پر و بال او را شکستند تا جان داد.
امام سجاد(ع) نفرمود: «پدرم را شهید کردند»، بلکه فرمود: اگر قصد کشتن دارید، چرا این گونه کشتید؟ چرا مثل پرنده بدنش را پاره پاره کردید؟ چرا کنار نهر آب، او را تشنه کشتید؟ چرا او را دفن نکردید؟ چرا به خیمه هاى او حمله کردید؟ چرا کودک شش ماهه او را شهید کردید؟ این کلمات به قدرى نزد افراد غیرقابل خدشه بود که شام را طوفانى کرد و جنبش فکرى و فرهنگى، علیه رژیم اموى به راه انداخت.
یزید مى خواست با کشتن مردان و به اسارت کشیدن خاندان اهل بیت، همه حرکت ها را در نطفه خفه کند؛ به طورى که همگان از چنین سرنوشتى ترسان و بیمناک باشند و خود بر اریکه قدرت تکیه بزند. اما قیام با عزت امام و پیام رسانى افشاگرانه و مظلومانه خاندان او، هسته هاى ظلم ستیزى را براى خونخواهى امام حسین(ع) و از بین بردن بنى امیه در نقاط مختلف سرزمین هاى اسلامى به وجود آورد.