تبلیغات
ولایت مدار - امان از دل زینب
جمعه 19 خرداد 1391  09:13 ق.ظ

در صبح روز عاشورا در كربلا حضرت امام حسین (ع) دست به دعا برداشت و گفت:

«اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتى فى كُلِّ كُرْبَةٍ وَ اَنْتَ رَجآئى فى كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لى فى كُلِّ اَمْرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ كَرْبٍ یَضْعُفُ عَنْهُ الْفُؤ ادُ وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ وَ یَخْذُلُ عَنْهُ الْقَریبُ وَ الْبَعیدُ وَ یَشْمَتُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تُعْیینى فیهِ الاُْمُورُ اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَیْكَ راغِباً فیهِ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ وَ كَشَفْتَهُ وَ كَفَیْتَنیهِ فَاانْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلِّ حاجَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ فَلَكَ الْحَمْدُ كَثیراً وَ لَكَ الْمَنُّ فاضِلاً»

خدایى تویى مورد اطمینان من در هر اندوه شدید و تویى امید من در هر سختى و تویى مورد اطمینان و ذخیره‏ام در هر امرى كه بر من فرود آمد، چه بسیار اندوه شدیدى كه دل از آن ناتوان مى‏شود و چاره در آن كم مى‏گردد و خویش و بیگانه به آن كمك نمى‏دهد و دشمن به خاطر آن زخم‏زبان مى‏زند و كارها در آن خسته‏ام مى‏كند، آن را به درگاه تو آوردم و از آن به تو شكایت نمودم، از غیر تو در آن رو گردانم‏ پس آن را گشودى و برطرف كردى و مرا از آن كفایت نمودى، پس تویى سرپرست هر نعمت و صاحب هر جاجت و نهایت هر رغبت، ستایش بسیار توراست و احسان بسیار توراست".

پس صف آرائى لشكر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هیزم هاى خندق زدند كه آن خندق آتش، مانع از رفتن لشكر به جانب خیمه هاى زنان باشد.

از آنطرف عمر سعد نیز صفوف لشكر خود را آراست.

در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بین دو لشكر ایستاد و اهل عراق را ندا كرد و بعد از حمد و صلوات، نسب خود را اظهار كرد و بیان فرمود كه:

"آیا شما نیستید كه نامه‌هاى متواتر به من نوشتید و مرا به اینجا دعوت كردید. الحال چه شده ؟ آیا من كسى را كشته‌ام یا كسى را آسیبى زده‌ام یا مالى از كسى برده‌ام؟ براى چه براى كشتن من جمع شده‌اید؟"

عمر سعد تیرى به چله كمان گذاشت و به لشكر خود گفت كه نزد امیر شهادت دهید كه من اول كسى بودم كه تیر به جانب حسین افكند. همین‌كه آن تیر را افكند، لشكر او نیز سید الشهداء را تیر باران كردند و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آن جناب شهید شدند و پیوسته یك، یك به میدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد.

ابو ثمامه به حضرت سید الشهدا (ع) عرض كرد كه وقت نماز ظهر است، مى‌خواهیم یك نمازى دیگر با شما بجا بیاورم . از لشكر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آنها، مهلت ندادند. لاجرم دو تن از یاران آن حضرت در برابر نماز گزاران قرار گرفتند و هر تیر و نیزه كه وارد مى‌شد بر بدن خود مى‌خریدند.

در ادامه واقعه كربلا یك یك اصحاب به میدان رفتند و شهید شدند تا نوبت به جوانان هاشمى رسید. ایشان نیز یك، یك ، به جهاد رفتند و به نحوى جهاد كردند و شهید شدند كه از تصور حالشان، جگرها آتش می‌گیرد.

جناب على اكبر، چون خواست به میدان برود، پدر نگاه مایوسانه‌ای به قامت او كرد، گریه او را فرو گرفت على اكبر چون به میدان رفت و جنگ كرد و تشنگى در او خیلى تاثیر كرد، برگشت نزد پدر و از میزان عطش درونی خود شكایت كرد.

خدا داند كه در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آبى نداشت كه جگر تفته فرزندش را خنك كند. لاجرم سخت بگریست و على به میدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهید كردند. همین‌كه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسول خدا (ص) را بخون و غبار آلوده دید، صورت به آن صورت نهاد و سخنانی با فرزند شهید خود گفت.

آن حضرت همچنین ملاحظه كرد شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاى حضرت ابوالفضل(ع) و كیفیت شهادت آن مظلوم و سایر شهداء كه مجال ذكر آنها نیست.

بالاتر از همه تذكر شهادت حضرت علی اصغر (ع) است. نمى دانم كه سید مظلومان چه حالى داشته آنوقتى كه آن طفل را به آنجناب دادند كه آبى براى او بگیرد و عوض آنكه آن قوم بی حیا آن طفل را آب دهند تیرى به گلوى نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر، جان داد.

و باید تامل كرد در حال عبدالله بن الحسن (ع) آن هنگامى كه عموى خود را در قتلگاه میان لشكر تنها دید از خیمه نزد آن جناب دوید و وقتى رسید كه ظالمى شمشیر بلند كرده بود كه به آن حضرت بزند. عبدالله گفت واى بر تو، مى‌خواهى عموى مرا بكشى. پس دست خود را سپر كرد. شمشیر دست او را قطع كرد و به پوست آویزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد و حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى می‌داد كه حرمله او را با تیرى زد و شهید كرد.

در مورد كیفیت شهادت امام حسین (ع) هم باید دانست كه چه بر آن حضرت و بر اهل بیت او گذشته است. به خصوص آن وقتى كه به جهت وداع ایشان به سوی خیمه‌ها آمد و آنها را صدا زد و با یك، یك آنها وداع كرد و آنها را امر به صبر فرمود و لباسی را طلبید و در زیر جامه‌هاى خود پوشید و به میدان رفت و رجز خواند و با حال تشنگى و داغهاى كمرشكن كه آن حضرت دیده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آن حضرت ظاهر شد تا آنكه پیشانى مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك كند، تیر زهر آلود سه شعبه به قلب مباركش رسید، همینكه آن تیر را از پشت سر بیرون كشید، مانند ناودان، خون از جاى آن جارى شد.

در این وقت بواسطه آن زخم و زخمهاى فراوان دیگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتوانى بر آن حضرت عارض شد، از كارزار ایستاد. مالك بن یسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیرى بر سر مباركش زد كه كلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نیزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمین افتاد.

حضرت زینب چون این وقایع را دید، از خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت "وا اخاه واسیداه وا اهل بیتاه" . اى كاش ‍ آسمان خراب مى‌شد و بر زمین مى‌افتاد و كاش كوهها از هم مى‌پاشید" .

و با فریاد به عمر سعد گفت: اى عمر، ابو عبدالله را مى‌كشند و تو او را نظاره مى‌كنى.

عمر سعد پاسخی نگفت.

حضرت زینب (س) به لشكر عمر سعد هم گفت: "واى بر شما مگر میان شما یك نفر مسلمان نیست. احدى نیز جواب او را نداد.

سپس شمر لشكر خود را ندا داد: "مادر بر شماها بگرید انتظار چه مى‌برید، چرا كار حسین را تمام نمی‌كنید".

پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند... پس آن جناب را شهید كردند . پس از آن لشكر عمر سعد به خیمه‌های محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود، بردند و زنهاى داغدیده را بیازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد به جانب خیمه‌ها آمد. زنها چنان فریاد كشیدند و گریستند كه ابن سعد به حال آنها رقت كرد. فریاد زد كه كسى متعرض ایشان نشود. ولی كسی به حرفهای وی چندان توجهی نداشت و این واقعه، مفصل است و این نوشته را گنجایش بیش از این نیست والى الله المشتكى و هو المستعان.(و خدا است كه به نزد وی شكایت برند و اوست شنوا)

شیخ طوسى در كتاب مصباح از عبدالله بن سنان روایت كرده است كه گفت: "من در روز عاشورا به خدمت حضرت امام جعفر صادق (ع) رفتم، دیدم كه رنگ مباركش متغیر و آثار حزن و اندوه از روى شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده‌هاى مباركش می‌ریزد.

گفتم : یابن رسول الله، سبب گریه شما چیست؟ هرگز دیده شما گریان مباد.

فرمودند:"مگر غافلى كه امروز چه روزی است . مگر نمى دانى كه در مثل این روز، جد من حسین، شهید شده است ... مثل این روز در این وقت جنگ از آل رسول منقضى شد و سى نفر از ایشان با یارانشان بر زمین افتاده بودند كه هر یك از ایشان اگر در حیات حضرت رسول (ص) فوت مى شد، آن حضرت صاحب عزای او بود. پس آن حضرت آنقدر گریست كه محاسن شریفشان تر شد".

قتل ابن زیاد در عاشورای سال 67 ه-ق

ابن زیاد در روز عاشورای سال 67 ه-ق به فرمان مختار به جزای ظاهری اعمالش رسید و كشته شد. حصین بن نمیر و جمعی از قتله امام حسین (ع) نیز همراه ابن زیاد به قتل رسیدند.

ابن زیاد ملعون به دست ابراهیم پسر مالك اشتر نخعی كشته شد و سرش را برای مختار فرستادند. مختار هم سر او را برای امام زین‌العابدین (ع) فرستاد. هنگام وارد كردن سر ابن زیاد حضرت مشغول غذا خوردن بودند. لذا سجده شكر به جای آورده فرمودند:« روزی كه ما را بر ابن زیاد وارد كردند غذا می‌خورد. من از خدا خواستم كه از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده كنم، همچنان كه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می‌خورد. خداوند به مختار جزای خیر دهد كه خونخواهی ما را نمود».

سپس حضرت به اصحاب خود فرمود: همه شكر كنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 خرداد 1391
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر