تبلیغات
ولایت مدار - زنی كه پیامبر بود
جمعه 17 آذر 1391  10:55 ق.ظ

زنی كه پیامبر بود 

قیصر امین‏پور
كربلا، بیابان سوزانی است كه در آن بال و پر منطق می‏سوزد. سر عقل خم می‏شود. پای چوبین استدلال می‏شكند و زبان استدلال، لال می‏شود.
پیش از حسین(ع) و پس از او، صحنه تاریخ هماره میدان نبرد حق و باطل بوده است. اما چرا از میان این همه، عاشورا حماسه‏ای دیگرگونه است؟
شاید حضور چهره‏های گوناگون یك جامعه، مثل زن، كودك، جوان، پیر و ... یا وجود تمام عناصر یك زندگانی كامل مانند تشنگی، ایثار، عشق، مظلومیت، نیایش، خواب، بیداری، جهاد، وفاداری و ... بر این تابلو، رنگی از جاودانگی پاشیده است.
اما غیر از این شاید بتوان گفت كه در درگیری مستمر حق و باطل، چیزی كه اثر آن كمتر از خود آن درگیری نیست، آگاهی تاریخ و جامعه از آن است، چون افراد و جوامع زوال‏پذیرند و اگر درگیری حق و باطل، تنها در میان نیروهای درگیر در كشمكش مطرح باشد. هر دو نیرو روزی از بین خواهند رفت. اما اگر پیام این درگیری به گوش تاریخ و به دست جامعه برسد، اثری زوال‏ناپذیر خواهد داشت.
و شاید بتوان گفت آنچه مبارزه حق و باطل را در طول تاریخ امتداد داده، پیام آن بوده است. و نیز شاید یكی از دلایل وجودی قصص قرآن همین باشد. مثلاً در قصه فرزندان آدم، برادری به دست برادر دیگر كشته می‏شود و كلاغی برانگیخته می‏شود تا قاتل را گوركنی بیاموزد، اگر خدا نبود كه ببیند و بنگارد و پیام‏آوری نبود تا پیام را برساند، شاید خون هابیل برای همیشه در خاك می‏خفت.
در اینجا هم درگیری حسین(ع) و یزید را پیامبرانی است. یكی پیامبری كه «امام» است. و دیگر پیامبری كه «زن» است. و دیگرانی كه هر كدام بار پیامی را به دوش جان داشتند.
چه می‏توان گفت از زبان آتشین سجاد(ع)؟ و چگونه می‏توان گفت كه آن امام در عاشورا چه دید و چه شنید و چه كشید! و پس از آن چه می‏بایست ببیند و بكشد! كه اگر او نبود فریادهای زینب(ع) هم در گنبد تاریخ طنینی می‏افكند و سپس رفته رفته به خاموشی و فراموشی فرو می‏رود.
چرا كه او حلقه‏ای طلایی از زنجیره خدایی امامت بود و اگر او نمی‏ماند، هیچ كسی و حتی هیچ زینبی توان امتداد این ریسمان آسمانی را نداشت.
و از زینب(ع) گفتن نیز خود از سجاد(ع) گفتن است. چرا كه زینب(ع) با حضور امام، زینب(ع) بود، كه اگر امام نباشد هر حركتی بی‏جهت و محكوم به زوال است.
و اما من باز راه خطا رفتم. من بر آن بودم
كه در این كار، راه بر چند و چون و چرا ببندم. و «عشق را كه تنها كار بی‏چرای این عالم است»، به زیر سؤال نكشم. قصد من آب دریا كشیدن نبود و تنها به قدر تشنگی چشیدن بود. و تنها بر آن بودم كه به عبارتی كوتاه، اشارتی به عشق كرده باشم. اشارتی به زینب(ع) كه پیامبر خون خدا است.
كه اگر زینب(ع) در آنجا نبود، كلاغهای
سیاه چنان بر جنایاتشان بال می‏گستردند كه به جز سیاهی چیزی به یادگار نمی‏ماند. و
این است كه تا قرآن گشوده است، كتاب عاشورا بسته نخواهد شد. چرا كه مرگ قهرمانان این داستان، آخرین برگ كتاب نیست.
و زینب(ع) فصلی دیگر بر این كتاب ضمیمه كرد. فصلی بی‏پایان كه همچنان ورق می‏خورد و هر ورقش عاشورایی است.
و نه تنها هر زمینی، كه هر سینه‏ای كربلایی است كه هر دم در آن عاشورایی بپاست. و حسینی و یزیدی در پهنه آن به نبرد ایستاده‏اند. تا كدام پیروز شوند. هر چند كه حسین(ع) هیچ گاه شكست نخورده است. چرا كه همیشه زینبی هست تا همچنان كه علی(ع) ذوالفقار از نیام برمی‏كشید؛ زبان از كام بركشد و چون طوفان بتوفد و چون سیل بخروشد و در
اسارت هم با گردن افراخته گام بردارد و با روی افروخته بر سر ابن‏زیادها و یزیدها فریاد بكشد.
آری، حسین(ع) هیچ گاه نمرد و هیچ گاه شكست نخورد. و پرچمش بر زمین نیفتاد. پرچم حسین(ع) خون‏آلوده شد؛ اما خاك‏آلوده نشد. و حسین(ع) نه تنها شكست نخورد بسا غنیمت كه آن روز به چنگ آورد و برای ما به ودیعه گذاشت.
او گوهر گران شهادت را از دشمن به غنیمت گرفت و چه غنیمتی از این گران‏مایه‏تر؟!
آری حسین(ع) نمرد، كه اگر مرده بود، چرا پس از سالها «متوكل» دستور داد تا قبر او را آب ببندند و اگر كسی به زیارت آن برود، دستش را قطع كنند.
و اما یزید، او نه تنها نتوانست از خود حسین(ع) بیعت بگیرد كه از خون او نیز نتوانست. چرا كه خون حسین(ع) پیام و پیامبر داشت.
و یزید اگر زنده ماند، از آن بود تا ما در امتداد آن خط سرخ هر روز یزیدی را بكشیم و انتقام خون حسین(ع) را كه هنوز می‏جوشد و تا آن سوی هنوز خواهد جوشید از آنان بگیریم.
و اگر حسین(ع) تشنه ماند و حسینیان تشنه ماندند، از آن بود تا ما هر روز با اشك و خون، گلوی تشنه‏اشان را تر كنیم و از تشنگی آنها بیاموزیم كه اگر تشنه بودیم، و از اندك سپاه آنها بیاموزیم كه اگر اندك بودیم و تمام دنیا در برابر ما ایستاده بود؛ باز هم عاشقانه بجنگیم، حتی اگر هفتاد تن باشیم!
و بیاموزیم كه هر كدام یزیدی را در درونمان بكشیم و با جانی حسینی و زبانی زینبی به قیامی حسینی و پیامی زینبی برخیزیم. و بیاموزیم كه گرسنگی بخوریم و برهنگی بپوشیم، اما بندگی نكشیم.
خون بدهیم، اما دین نه! جان بدهیم، اما ایمان نه!
روزی كه حسین(ع) آهنگ رفتن دارد، گویی این آیات خدا، دوباره بر او و یارانش می‏بارد:
ـ «و قاتلوا فی سبیل‏اللّه‏ الذین یقاتلونكم
...»(1)
ـ (و بجنگید در راه خدا با آنان كه با شما می‏جنگند ...)
ـ «... و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام ...)(2)
ـ (... و بجنگید با آنها در پیشگاه مسجدالحرام ...)
ـ «و انفقوا فی سبیل‏اللّه‏ و لاتلقوا بایدیكم الی التهلكة ...»(3)
ـ (و انفاق كنید در راه خدا و به دست خود، خود را به نابودی میفكنید ...)
اما حسین(ع) دیگر چه دارد كه انفاق كند؟ او آخرین دارایی خود را برای انفاق و آخرین سلاح خود را برای قتال به كف می‏گیرد؛ یعنی جانش را و خونش را! آیا این چنین رفتن، خود را به هلاكت افكندن است؟ نه! راستی را كه:
آنكه مردن پیش چشمش تهلكه‏ست
امر «لا تلقوا» بگیرد او به دست
«كل شی هالك الا وجهه»(4) می‏گوید: هر چیزی هلاك شود مگر حق. حال چه مرگ باشد، چه زندگی! هر چیزی! یعنی اگر رفتن، حق باشد، دیگر «رفتن» نیست كه عین «ماندن» است.
و باز در آیه‏های سپسین همان سوره، گویی خدا به حسین(ع) می‏گوید:
ـ «و اتموا الحج و العمرة لله فان احصرتم فما استیسر من الهدی ...»(5)
ـ (و به انجام رسانید حج و عمره را برای خدا پس اگر بازداشته شدید، آنچه كه میسر شود از قربانی ...)
و او كه نمی‏تواند حج را به پایان برد، قربانی می‏كند. چه چیز را؟ هر چه داشته باشد! گوسفند؟ شتر؟ نه! اسماعیلش را، یك ابراهیم و هفتاد اسماعیل را! یك «امام» را!
چه تفاوت دارد؟ اینجا باید بر گونه سنگ سیاه بوسه زد، و آنجا بر لب سرخ شمشیر!
اینجا باید از لباس تن عاری شد و آنجا از لباس جان! اینجا باید ... و آنجا باید ...
و باز، گویی در چند آیه پس از آنها خدا تصمیم نهایی حسین(ع) را باز می‏گوید:
ـ «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه‏ ...»(6)
ـ (و از مردم كسی است كه می‏فروشد جان خود را برای خشنودی خدا ...)
و آنگاه حسین(ع) به راه می‏افتد.
آن روز آب فرات را بر حسین(ع) و یارانش بستند؛ و امروز بگذار تمام آبهای جهان را بر ما ببندند. ما آموخته‏ایم كه تشنه و گرسنه بجنگیم، اما چه شكوهمند است اینكه بدانیم تاریخمان را خود می‏نویسیم، و نه تنها خود آن را ورق می‏زنیم، كه خود، برگ برگ تاریخیم. كلمه به كلمه آن با قطره قطره عرق جهاد و خون شهادتمان رنگ می‏گیرد و صفحات آن از التهاب نفسهای اسبمان به شماره می‏افتد.
آن روز حسین(ع) گفت: «خواب دیدم كه ما می‏رویم و مرگ می‏آید.»
مرگ جبر است. و حسین(ع) زره مرگ را برداشت، پوشید و رویین شد. چه، آنسان زندگی را مرگ می‏دانست و اینسان مرگ را زندگی!
چرا كه او از پدرش آموخته بود كه می‏گفت: «محبوب‏ترین چیزی كه من آن را ملاقات می‏كنم، مرگ است.»
و هم از او آموخته بود كه می‏گفت: «همانند كسی كه در شب تاریك، در جستجوی آب در بیابانی بی‏پایان، ناگاه چشمه‏ای بیابد، شهادت برایم دوست‏داشتنی است.»
آن روز كه حسین(ع) قصد میدان داشت. به یاران خود چنین گفت: «من بیعت خود را از گردنتان برداشتم، شما می‏توانید بر مركب شب سوار شوید و بروید.»
آنان كه خدا را هم بیعتی بر گردن داشتند، ماندند. و آن سیاهی لشكر، آن لشكر سیاه، آن شب در تاریكی، جان شبزده خود را برگرفتند و رفتند. و به شب پیوستند؛ كه خفاشان تاب آفتاب ندارند!
و «منطق پرواز» این چنین است. كه آنجا از آن همه مرغ، تنها «سی مرغ» به «سیمرغ» رسید.
و اینجا از آن همه مرد، تنها هفتاد و دو «مرد» به دیدار «مرگ» رفتند!
و مرغان دیگر حرم كه به دیدار مرگ آمده بودند، و هر یك برگ پیغامی را به منقار خونین خود داشتند، برگشتند، تا سفری دیگر را بیاغازند.
حسین(ع) می‏رفت و تمام راههای برگشت را می‏بست. و پلهای پشت سر را ویران می‏كرد. كه راه حسینیان برگشت ندارد. این راز را من از زبان زره علی(ع) شنیدم، كه هیچ گاه پشت نداشت!
آن روز كه خبر رسید «مسلم» شهید شده، «هانی» شهید شده، امام یاران را فراخواند و پیامی را این چنین بر آنان خواند:
ـ «یاران، اخبار غریبی از كوفه می‏رسد، اگر مردم كوفه هم خیانت كنند، من باید این راه را بروم، هر كس از شما تا این لحظه به امید نان و نام با من آمده، راهش را بگیرد و برود.» و امروز حتی اگر مسلم كشته شود، هانی كشته شود، باز اندكی ناامیدی به خود راه نخواهیم داد.»
و اما این بار، دیگر تنها هفتاد تن با ما نخواهد ماند! این را هزاران شهید با خون خود، بر پیشانی صبح نوشته‏اند!
و ما این همه را از عاشوار داریم. و عاشورا را از حسین(ع) داریم. و حسین(ع) را از زینب(ع) و زینبیان!
حسین(ع)، خوب می‏دانست چه كسی را باید با خود ببرد، و چه كسانی را! كدام مورخی می‏توانست بهتر از زینب(ع) بنویسد كه بر آنان چه رفته است؟ چه زبانی باید كه با زر بسته نشود؟ و چه دهانی باید كه با زور شكسته نشود؟
حسین(ع) همچنان كه از دیروز، امروز را ـ كه عاشوراست ـ دیده بود؛ از امروز هم فردا را دیده بود! و زینب(ع) را برای فردا با خود برده بود! و سجاد(ع) را برای فردا می‏خواست!
حسین(ع) دست زینب(ع) را گرفت و او را با خود به نمایشگاهی برد تا خدا را تماشا كند!
و حسین(ع) زینب(ع) را با خود به آزمایشگاهی برد تا آزمایش خدا را تجربه كند!
و عاشورا تجربه بود. و عاشورا معیار بود! معیار ایثار! و عاشورا نهایت صبر است. و حسین(ع) آخر خط است! و حُرّ تجسم اختیار انسان! و زینب(ع) پایان شكیبایی!
عاشورا فرهنگی است كه هر كلمه‏ای در آن معنی دیگری دارد، در قاموس عاشورا، مرگ یعنی زندگی، اسارت یعنی آزادی، شكست
یعنی پیروزی، در آنجا دیگر زن به معنی ضعیفه نیست، كه زن یعنی آموزگار مردانگی! چرا كه این بار، بار تاریخ بر شانه‏های یك زن افتاه است. و چه می‏گویم؟ كه تاریخ خود،
گنجایش و ظرفیت چنین زنی را ندارد! كه اگر او نبود و دیگران نبودند، شاید عاشورا هم نبود و حسین(ع) نبود ...
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست بگوید، كه در «نتوانستن» نیز «بایستنی» هست؟ و چه كسی می‏توانست بگوید: مسؤولیت در «آگاهی» هم هست؟ چه، آنجا كه «توانایی» نیست «آگاهی» نیز خود نوعی «توانایی» است.
چرا كه اگر به «تواناییهای» خود «آگاه» نباشی، مسؤولیت را احساس نمی‏كنی، ولی همین كه آگاه شدی كه مسؤولی، هیچ هم كه نداشته باشی، جان كه داری! و هیچ كه نباشد، خون كه هست! ایمان كه هست! و امكان شهادت كه هست!
اما سخن از «داشتن توانایی»، مَفرّی است كه همیشه امكان گریز از آن هست. آیا چه هنگام، توانایی كافی خواهی داشت؟
و تازه هنگامی كه توانایی كافی نیست، احساس مسؤولیت و انجام آن اهمیت دارد، وگرنه انجام مسؤولیت در حالی كه توانایی كافی هست، حماسه نیست!
حسین(ع) خود می‏گوید: «من آن چنان مرگ را طالبم كه یعقوب، یوسف را!»
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست اینها را بگوید، هر چند كه هنوز هم گروهی حسین(ع) را كسی می‏دانند كه در روز نبرد، اجازه فرار و نجات، از دشمن می‏خواهد!
شگفتا! كسی كه شب به یاران خود می‏گوید: «همه شما بروید، دشمن تنها مرا می‏خواهد.» روز این چنین بگوید!
و نیز اینكه این همه می‏گویند: «امام حسین(ع) می‏دانست كه شهید می‏شود یا نمی‏دانست؟ می‏توانست یا نمی‏توانست؟»
اینجا سخن از دانستن و ندانستن نیست، و سخن از توانستن و نتوانستن نیست!
حدیث عاشورا بسی فراتر از اینهاست!
اینجا سخن از «خواستن» است و «بایستن»!
سخن از «توكل» است به معنی راستین آن!
آنها كه درگیر آن سخنانند، از آن است كه «توكل» را ندانسته‏اند، یا درست نداسته‏اند!
چرا كه توكل، تعهد به انجام وظیفه است؛ نه تضمین سرانجام آن!
توكل، یعنی كه «انجام» وظیفه را به «خود»، و «سرانجام» آن را به «خدا» واگذاریم!
و حسین(ع)، تنها این چنین كرد!
و شاید این برای ما شگفت باشد، اما برای حسین(ع) شگفت نیست!
این عجیب نیست كه حسین(ع) این چنین بود؛ اگر حسین(ع) این چنین نبود، عجیب بود!
اگر حسین(ع) نبود، اینها همه نبود! و اگر زینب(ع) نبود، زنانمان و حتی مردانمان، از چه كس پیامبری می‏آموختند؟
آن روز ظهر همه چیز پایان یافت. نه، آن روز همه چیز آغاز شد. كار حسین(ع) تمام شده بود و كار زینب(ع) آغاز می‏شد.
و عاشورا، نه یك آغاز بود و نه یك پایان! عاشورا «یك ادامه» بود!
یك امتداد! برشی از یك امتداد!
و زینب(ع)، ادامه‏دهنده این امتداد بود، كار حسین(ع) پایان یافت. و كاروان خون حسین(ع) به راه افتاد. از پیچ و خم جاده‏های تاریخ گذشت و هنوز هم همچنان پیش می‏رود.
كاروانسالار این كاروان، نه یك زن، و نه یك شخص، كه یك مفهوم بود!
یك مفهوم مجرد، كاروان را به پیش می‏راند!
و زینب(ع) آن مفهوم بود!
و زینب(ع) را از همان كودكی آن چنان بزرگ كرده بودند كه ظرفیت چنین حماسه‏ای را داشته باشد. و چشمهایش را آن چنان گشوده بودند كه تاب دیدن آفتاب ظهر عاشورا را داشته باشد. و زبانش را آن چنان تیز كرده بودند كه بر جگر خصم، زخم زبان بزند!
و اینك زینب(ع) را به یاد بیاور، در شام غریبان!
و زینبیان را، این غریبان آشنا را در میان آشنایان غریب!
و زینب(ع) را كه وقتی خورشید بر آسمان بود، همه چیز بود: خواهر، مادر ... و همه چیز داشت: برادر، پسر، تكیه‏گاه ...
اما شب چه بود؟ فقط تنها بود! و هیچ نداشت، هیچ، حتی تشنگی! هیچ، حتی اشك! تنها یك چیز داشت، عشق! و این تنها دارایی و یارایی زینب بود!
به راستی كه آزمایش خدا چه توانفرساست! مرگ، تنها یك لحظه است، اما اینكه كسی، آن هم زنی، هفتاد بار بمیرد، و به جای هفتاد نفر زخم تیر و نیزه بچشد و باز زنده باشد، شگفت است!
اینك زینب(ع) باید همه چیز باشد. كودكان را مادر باشد. و پدر باشد، و تازیانه‏ها را سپر باشد.
اما كسی كه بتواند مرگ یك محمد(ص) را تاب بیاورد. و مرگ یك مادر، آن هم یك فاطمه(ع) را ببیند و نمیرد. و شكاف پیشانی
یك علی(ع) را ببیند و نشكند و پس از آن باز زنده باشد، عجیب نیست اگر بتواند، و عجیب است اگر نتواند آخرین یادگار عزیزانش را تاب وداع داشته باشد.
كه او دختر فاطمه(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او دختر علی(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خواهر حسین(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خود، زینب(ع) است و همین بس كه بتواند!
و اینك زینب(ع) یك دریا آرامش است كه هزاران طوفان را در دل نهفته دارد. و تنها وصیت برادر را در خاطر دارد كه: «صبر كن بر بلا و لب به شكایت مگشا، كه از منزلت شما خواهد كاست، به خدا، كه خدا با شماست!»
آن شب، زینب(ع) با كودكان و زنان در میان قطعات پراكنده می‏گشتند؛ آن طرف دست پسری، این طرف بازوی شوهری، پای برادری، بدن بی‏سری!
و اینها همه پیامبر می‏خواست، آن همه خون اگر در همان جا می‏خفت، ما چه می‏كردیم؟
و به راستی كه زینب(ع) پیامبری امین‏بود!
و من، اینها، همه را گفتم، اما هنوز در شگفتم كه عاشورا چه بود؟ و چگونه بود؟ و زینب(ع) كه بود؟ و حسین(ع) كه؟
و نمی‏دانم كه آن روز و آن شب چگونه در تقویم تاریخ می‏گنجد؟
كدامین خاك، یارای در بر گرفتن تن حسین(ع) را دارد؟ كه خاك هم تا سه شبانه‏روز، از پذیرفتن او عاجز بود!
و كدامین آب، آیا شایستگی شستن تن او را دارد؟ آنكه آب از وضوی دست او تطهیر می‏شود!
و كدامین شمشیر، گردن او را ـ آن آبشار بشارت را ـ توان بریدن داشت؟ و دریای سینه او را كدام شمشیر شكافت؟ خدایا چگونه شمشیر، دریا را می‏شكافد! و قلب او را ـ آن قرآن متلاطم را ـ كدامین نیزه بر سر كرد؟ بی‏شك همان نیزه كه قرآن را!
و سر او را ـ آن دریای پرشور عشق را ـ چگونه بر نیزه كردند؟ خدایا مگر می‏شود دریایی را بر نیزه‏ای نشاند؟ و چگونه آن شانه را كه انبان‏كش نیمه‏شب نان یتیمان بود، از تن او جدا كردند؟
و چگونه آن لبها را كه بوسه‏گاه پیامبر بود، آزردند؟ و چگونه «پاكی» را به خون آلودند؟ و «معصومیت» را گلو دریدند؟
و بر آن سینه‏ها كه در آنها به جز عشق نبود، كدامین سم ستوری آیا توان كوبیدن داشت؟
و شانه‏های كدام زن است كه توان این همه بار دارد؟
و كدام كوه است كه تكیه‏گاهش را از او بگیرند و او همچنان استوار بماند؟
و كدام ماه است كه خورشیدش را بكشند و او همچنان بتابد و محاق را بشكافد؟
و كدام آسمان است كه هفتاد ستاره‏اش را فروكشند و او همچنان بر طاق بماند؟
و كدام زن است كه پاره دلش را گلو بدرند و او همچنان با هزار دل، عاشق باشد؟
زینب(ع)! و تنها زینب(ع)!
زینب(ع) تنها! و زینبیان تنها!


___

_________________________
1 ـ سوره بقره ، آیه 190.
2 ـ سوره بقره، آیه 191.
3 ـ سوره بقره، آیه 195.
4 ـ سوره قصص، آیه 88.
5 ـ سوره بقره، آیه 196.
6 ـ سوره بقره، آیه 207.


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392
نظرات()   
   
فرزاد
جمعه 17 آذر 1391 11:09 ق.ظ
pسلام
وبلاگ خوبی داری موفق باشی
پاسخ جواد رمضان نژاد : سلام.ممنونم انشالله شما هم موفق باشین.
هنگامه
جمعه 17 آذر 1391 11:07 ق.ظ
من یکی از طرفدارهای وبلاگ شما هستم. خیلی مطالبت عالیه

پیشنهاد می کنم حتما وبلاگت را تو این صفحه معرفی کنی. خیلی تو افزایش بازدیدت تاثیر داره و اینطوری هم لینک شما هم تو سایت ما قرار می گیره

کاملا هم رایگانه
باز هم از مطالبت ممنونم
با تبادل لینک می تونیم دوباره به هم سر بزنیم!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر