تبلیغات
ولایت مدار - مطالب آذر 1391
جمعه 17 آذر 1391  11:58 ق.ظ

زینب كبرى (سلام الله علیها) الگوى صابران

او فرزند على علیه السلام‏ و فاطمه علیها السلام است[1] و مقامى بس والا دارد. القابى همچون «عقیله بنى هاشم‏» ، «عارفه‏» ، «عالمه‏» ، «كامله‏» و «عابده‏» نشانگر شخصیت الهى این بانوى بزرگ است.

او از جدش رسول خدا صلى الله علیه و آله پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و مادرش فاطمه زهرا علیها السلام حدیث روایت كرده و بانویى است داراى قوت قلب، فصاحت زبان، شجاعت و...
زینب كبرى علیها السلام همواره مورد احترام امام حسین علیه السلام بود و از آغاز تا انجام قیام عاشورا همراه آن حضرت مسؤولیت‏سرپرستى اهل‏بیت علیهم السلام، بانوان و كودكان را به عهده داشت و در كنار امام سجاد علیه السلام پرچم پیام‏رسانى خون شهدا را در دست داشت.
این بانوى بزرگ هم دختر شهید، هم خواهر شهید، هم مادر شهید و هم عمه شهید است. دو فرزند او به نام محمد و عون نیز همراه او در كاراون امام علیه السلام بودند و روز عاشورا به شهادت رسیدند.
صابره كربلا محرم اسرار امامت‏بود و از حوادث آینده خبر داشت. در یكى از منازل بین راه به نام «خزیمیه‏» به امام حسین علیه السلام خبر داد كه هاتفى به او از سرنوشت كاروان، شهادت یاران و مصیبت‏هاى آینده خبر داده است. امام در جواب او فرمود: «یا اختاه! كل الذى قضى فهو كائن;[2]
اى خواهر! هر آنچه كه خدا مقدر كرده، محقق خواهد شد.»
امام سجاد علیه السلام نقل مى‏كند: «شب عاشورا شنیدم پدرم در حالى كه شمشیر خود را آماده مى‏كرد، اشعارى در بى‏وفایى دنیا زمزمه و تكرار مى‏كرد. وقتى متوجه منظور ایشان شدم، بغض گلویم را گرفت اما عمه‏ام زینب علیها السلام طاقت نیاورد و با نگرانى فرمود: «واثكلاه! لیت الموت اعدمنى الحیاة، الیوم ماتت امى فاطمه وابى على و اخى الحسن;
واى از این مصیبت‏سنگین! كاش، چنگال مرگ پرنده زندگیم را نابود مى‏كرد. امروز دوباره مرگ مادر، پدر و برادرم تكرار شد.» امام حسین علیه السلام او را دلدارى داد و به صبر سفارش كرد و همه اهل‏بیت علیهم السلام از این صحنه گریستند. امام خطاب به آنان فرمود:
«یا اختاه! یا ام كلثوم! یا فاطمة! یا رباب! انظرن اذا قتلت فلا تشققن على جیبا ولا تغمشن وجها ولا تقلن هجرا; [3]
اى خواهر! اى ام‏كلثوم! اى فاطمه! اى رباب! متوجه باشید كه وقتى من كشته شدم، گریبان ندرید و صورت نخراشید و سخن بیهوده مگویید.»
نافع بن هلال مى‏گوید:
وقتى امام حسین علیه السلام به خیمه زینب كبرى علیها السلام وارد شد، شنیدم آن بانوى سترگ از حضرت، وضعیت روحى یاران را پرسید كه آیا از ثبات و پایدارى آنان اطمینان دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«والله لقد بلوتهم فما وجدت فیهم الاشوس الاقعس یستانسون بالمنیة دونى استیناس الطفل الى محالب امه; [4]
سوگند به خدا آنان را آزمودم، در میان آنان احدى را نیافتم، مگر شجاعانى استوار كه اشتیاق آنان به مرگ در ركاب من همچون انس كودك به سینه مادر است.»
دردناك‏ترین صحنه براى بانوان، به ویژه زینب كبرى علیها السلام لحظه وداع امام علیه السلام با اهل خیام بود كه باز همگى از طرف امام علیه السلام مامور به صبر شدند.
هنگامى كه «ذوالجناح‏» خبر شهادت سیدالشهداء علیه السلام را به خیمه‏گاه آورد اهل حرم به سوى قتلگاه روانه شدند. زینب كبرى علیها السلام با دیدن صحنه گودال فریاد زد:
وامحمدا! واعلیا! هذا حسین بالعراء صریع بكربلا لیت السماء اطبقت على الارض ولیت الجبال تدكدكت على السهل
با این جملات در حالى كه امام در حال جان دادن بود خود را به پیكر برادر نزدیك كرد و عمر سعد با گروهى خود را به گودال قتلگاه نزدیك مى‏كردند.
«عقیله بنى‏هاشم‏» فریاد كشید:
«واى بر شما. آیا مسلمانى بین شما نیست؟»
اما كسى پاسخ او را نداد و عمر سعد به سپاهیان خود دستور داد كار حسین علیه السلام را تمام كنند.
بانویى كه شهادت دو فرزند، برادران و برادرزادگان و خویشان را به چشم خود دیده است، تازه رسالت‏سنگینى را به دوش خود احساس مى‏كند. او باید برخیزد و بیرق شهدا را تا پایان راه با صبر و پایدارى در دست گیرد.
شام غریبان، حركت از قتلگاه و حوادث مسیر اسارت هر كدام به تنهایى براى زمین‏گیر شدن قوى‏ترین مردان كفایت مى‏كرد اما زینب علیها السلام بزرگ‏تر و استوارتر از آن بود كه با سیل سهمگین طوفان‏هاى بلا بر خود بلرزد.
زینب كبرى علیها السلام بااین كه دلخراش‏ترین صحنه‏ها را دید اما در هر فرصتى پیام عاشوراییان را با اقتدار و صلابت‏به گوش همگان مى‏رساند. در مجلس یزید كه همه چیز براى تحریف خون كربلاییان فراهم شده بود خطبه آتشین[5] او ورق را برگرداند و جو تبلیغاتى مسموم شامیان را چنان متحول ساخت كه دشمن از نگهدارى اسراى سرافراز در آن دیار احساس خطر مى‏كند. او فاطمه‏اى بود در شام و زبان گویاى على علیه السلام بود در كوفه. او به حق، زینب بود، زینت پدر...
ما یار قدیم مشكلات و رنجیم
در سنگر صبر و در میان گنجیم
در حادثه‏هاى تلخ حال خود را
با صابره كرببلا مى‏سنجیم [6]


________________________________________
[1]. پایگاه حوزه، مجلات، مبلغان شماره 16، كربلا و الگوهاى رفتارى 2 (الگوهاى مثبت)
[2].مقرم، مقتل الحسین علیه السلام، ص 176.
[3].همان، ص 218.
[4].همان، ص 219.
[5].همان، ص 357.
[6].نگارنده (حجت الله بیات)


  • آخرین ویرایش:شنبه 28 بهمن 1391
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1391  10:55 ق.ظ

زنی كه پیامبر بود 

قیصر امین‏پور
كربلا، بیابان سوزانی است كه در آن بال و پر منطق می‏سوزد. سر عقل خم می‏شود. پای چوبین استدلال می‏شكند و زبان استدلال، لال می‏شود.
پیش از حسین(ع) و پس از او، صحنه تاریخ هماره میدان نبرد حق و باطل بوده است. اما چرا از میان این همه، عاشورا حماسه‏ای دیگرگونه است؟
شاید حضور چهره‏های گوناگون یك جامعه، مثل زن، كودك، جوان، پیر و ... یا وجود تمام عناصر یك زندگانی كامل مانند تشنگی، ایثار، عشق، مظلومیت، نیایش، خواب، بیداری، جهاد، وفاداری و ... بر این تابلو، رنگی از جاودانگی پاشیده است.
اما غیر از این شاید بتوان گفت كه در درگیری مستمر حق و باطل، چیزی كه اثر آن كمتر از خود آن درگیری نیست، آگاهی تاریخ و جامعه از آن است، چون افراد و جوامع زوال‏پذیرند و اگر درگیری حق و باطل، تنها در میان نیروهای درگیر در كشمكش مطرح باشد. هر دو نیرو روزی از بین خواهند رفت. اما اگر پیام این درگیری به گوش تاریخ و به دست جامعه برسد، اثری زوال‏ناپذیر خواهد داشت.
و شاید بتوان گفت آنچه مبارزه حق و باطل را در طول تاریخ امتداد داده، پیام آن بوده است. و نیز شاید یكی از دلایل وجودی قصص قرآن همین باشد. مثلاً در قصه فرزندان آدم، برادری به دست برادر دیگر كشته می‏شود و كلاغی برانگیخته می‏شود تا قاتل را گوركنی بیاموزد، اگر خدا نبود كه ببیند و بنگارد و پیام‏آوری نبود تا پیام را برساند، شاید خون هابیل برای همیشه در خاك می‏خفت.
در اینجا هم درگیری حسین(ع) و یزید را پیامبرانی است. یكی پیامبری كه «امام» است. و دیگر پیامبری كه «زن» است. و دیگرانی كه هر كدام بار پیامی را به دوش جان داشتند.
چه می‏توان گفت از زبان آتشین سجاد(ع)؟ و چگونه می‏توان گفت كه آن امام در عاشورا چه دید و چه شنید و چه كشید! و پس از آن چه می‏بایست ببیند و بكشد! كه اگر او نبود فریادهای زینب(ع) هم در گنبد تاریخ طنینی می‏افكند و سپس رفته رفته به خاموشی و فراموشی فرو می‏رود.
چرا كه او حلقه‏ای طلایی از زنجیره خدایی امامت بود و اگر او نمی‏ماند، هیچ كسی و حتی هیچ زینبی توان امتداد این ریسمان آسمانی را نداشت.
و از زینب(ع) گفتن نیز خود از سجاد(ع) گفتن است. چرا كه زینب(ع) با حضور امام، زینب(ع) بود، كه اگر امام نباشد هر حركتی بی‏جهت و محكوم به زوال است.
و اما من باز راه خطا رفتم. من بر آن بودم
كه در این كار، راه بر چند و چون و چرا ببندم. و «عشق را كه تنها كار بی‏چرای این عالم است»، به زیر سؤال نكشم. قصد من آب دریا كشیدن نبود و تنها به قدر تشنگی چشیدن بود. و تنها بر آن بودم كه به عبارتی كوتاه، اشارتی به عشق كرده باشم. اشارتی به زینب(ع) كه پیامبر خون خدا است.
كه اگر زینب(ع) در آنجا نبود، كلاغهای
سیاه چنان بر جنایاتشان بال می‏گستردند كه به جز سیاهی چیزی به یادگار نمی‏ماند. و
این است كه تا قرآن گشوده است، كتاب عاشورا بسته نخواهد شد. چرا كه مرگ قهرمانان این داستان، آخرین برگ كتاب نیست.
و زینب(ع) فصلی دیگر بر این كتاب ضمیمه كرد. فصلی بی‏پایان كه همچنان ورق می‏خورد و هر ورقش عاشورایی است.
و نه تنها هر زمینی، كه هر سینه‏ای كربلایی است كه هر دم در آن عاشورایی بپاست. و حسینی و یزیدی در پهنه آن به نبرد ایستاده‏اند. تا كدام پیروز شوند. هر چند كه حسین(ع) هیچ گاه شكست نخورده است. چرا كه همیشه زینبی هست تا همچنان كه علی(ع) ذوالفقار از نیام برمی‏كشید؛ زبان از كام بركشد و چون طوفان بتوفد و چون سیل بخروشد و در
اسارت هم با گردن افراخته گام بردارد و با روی افروخته بر سر ابن‏زیادها و یزیدها فریاد بكشد.
آری، حسین(ع) هیچ گاه نمرد و هیچ گاه شكست نخورد. و پرچمش بر زمین نیفتاد. پرچم حسین(ع) خون‏آلوده شد؛ اما خاك‏آلوده نشد. و حسین(ع) نه تنها شكست نخورد بسا غنیمت كه آن روز به چنگ آورد و برای ما به ودیعه گذاشت.
او گوهر گران شهادت را از دشمن به غنیمت گرفت و چه غنیمتی از این گران‏مایه‏تر؟!
آری حسین(ع) نمرد، كه اگر مرده بود، چرا پس از سالها «متوكل» دستور داد تا قبر او را آب ببندند و اگر كسی به زیارت آن برود، دستش را قطع كنند.
و اما یزید، او نه تنها نتوانست از خود حسین(ع) بیعت بگیرد كه از خون او نیز نتوانست. چرا كه خون حسین(ع) پیام و پیامبر داشت.
و یزید اگر زنده ماند، از آن بود تا ما در امتداد آن خط سرخ هر روز یزیدی را بكشیم و انتقام خون حسین(ع) را كه هنوز می‏جوشد و تا آن سوی هنوز خواهد جوشید از آنان بگیریم.
و اگر حسین(ع) تشنه ماند و حسینیان تشنه ماندند، از آن بود تا ما هر روز با اشك و خون، گلوی تشنه‏اشان را تر كنیم و از تشنگی آنها بیاموزیم كه اگر تشنه بودیم، و از اندك سپاه آنها بیاموزیم كه اگر اندك بودیم و تمام دنیا در برابر ما ایستاده بود؛ باز هم عاشقانه بجنگیم، حتی اگر هفتاد تن باشیم!
و بیاموزیم كه هر كدام یزیدی را در درونمان بكشیم و با جانی حسینی و زبانی زینبی به قیامی حسینی و پیامی زینبی برخیزیم. و بیاموزیم كه گرسنگی بخوریم و برهنگی بپوشیم، اما بندگی نكشیم.
خون بدهیم، اما دین نه! جان بدهیم، اما ایمان نه!
روزی كه حسین(ع) آهنگ رفتن دارد، گویی این آیات خدا، دوباره بر او و یارانش می‏بارد:
ـ «و قاتلوا فی سبیل‏اللّه‏ الذین یقاتلونكم
...»(1)
ـ (و بجنگید در راه خدا با آنان كه با شما می‏جنگند ...)
ـ «... و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام ...)(2)
ـ (... و بجنگید با آنها در پیشگاه مسجدالحرام ...)
ـ «و انفقوا فی سبیل‏اللّه‏ و لاتلقوا بایدیكم الی التهلكة ...»(3)
ـ (و انفاق كنید در راه خدا و به دست خود، خود را به نابودی میفكنید ...)
اما حسین(ع) دیگر چه دارد كه انفاق كند؟ او آخرین دارایی خود را برای انفاق و آخرین سلاح خود را برای قتال به كف می‏گیرد؛ یعنی جانش را و خونش را! آیا این چنین رفتن، خود را به هلاكت افكندن است؟ نه! راستی را كه:
آنكه مردن پیش چشمش تهلكه‏ست
امر «لا تلقوا» بگیرد او به دست
«كل شی هالك الا وجهه»(4) می‏گوید: هر چیزی هلاك شود مگر حق. حال چه مرگ باشد، چه زندگی! هر چیزی! یعنی اگر رفتن، حق باشد، دیگر «رفتن» نیست كه عین «ماندن» است.
و باز در آیه‏های سپسین همان سوره، گویی خدا به حسین(ع) می‏گوید:
ـ «و اتموا الحج و العمرة لله فان احصرتم فما استیسر من الهدی ...»(5)
ـ (و به انجام رسانید حج و عمره را برای خدا پس اگر بازداشته شدید، آنچه كه میسر شود از قربانی ...)
و او كه نمی‏تواند حج را به پایان برد، قربانی می‏كند. چه چیز را؟ هر چه داشته باشد! گوسفند؟ شتر؟ نه! اسماعیلش را، یك ابراهیم و هفتاد اسماعیل را! یك «امام» را!
چه تفاوت دارد؟ اینجا باید بر گونه سنگ سیاه بوسه زد، و آنجا بر لب سرخ شمشیر!
اینجا باید از لباس تن عاری شد و آنجا از لباس جان! اینجا باید ... و آنجا باید ...
و باز، گویی در چند آیه پس از آنها خدا تصمیم نهایی حسین(ع) را باز می‏گوید:
ـ «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه‏ ...»(6)
ـ (و از مردم كسی است كه می‏فروشد جان خود را برای خشنودی خدا ...)
و آنگاه حسین(ع) به راه می‏افتد.
آن روز آب فرات را بر حسین(ع) و یارانش بستند؛ و امروز بگذار تمام آبهای جهان را بر ما ببندند. ما آموخته‏ایم كه تشنه و گرسنه بجنگیم، اما چه شكوهمند است اینكه بدانیم تاریخمان را خود می‏نویسیم، و نه تنها خود آن را ورق می‏زنیم، كه خود، برگ برگ تاریخیم. كلمه به كلمه آن با قطره قطره عرق جهاد و خون شهادتمان رنگ می‏گیرد و صفحات آن از التهاب نفسهای اسبمان به شماره می‏افتد.
آن روز حسین(ع) گفت: «خواب دیدم كه ما می‏رویم و مرگ می‏آید.»
مرگ جبر است. و حسین(ع) زره مرگ را برداشت، پوشید و رویین شد. چه، آنسان زندگی را مرگ می‏دانست و اینسان مرگ را زندگی!
چرا كه او از پدرش آموخته بود كه می‏گفت: «محبوب‏ترین چیزی كه من آن را ملاقات می‏كنم، مرگ است.»
و هم از او آموخته بود كه می‏گفت: «همانند كسی كه در شب تاریك، در جستجوی آب در بیابانی بی‏پایان، ناگاه چشمه‏ای بیابد، شهادت برایم دوست‏داشتنی است.»
آن روز كه حسین(ع) قصد میدان داشت. به یاران خود چنین گفت: «من بیعت خود را از گردنتان برداشتم، شما می‏توانید بر مركب شب سوار شوید و بروید.»
آنان كه خدا را هم بیعتی بر گردن داشتند، ماندند. و آن سیاهی لشكر، آن لشكر سیاه، آن شب در تاریكی، جان شبزده خود را برگرفتند و رفتند. و به شب پیوستند؛ كه خفاشان تاب آفتاب ندارند!
و «منطق پرواز» این چنین است. كه آنجا از آن همه مرغ، تنها «سی مرغ» به «سیمرغ» رسید.
و اینجا از آن همه مرد، تنها هفتاد و دو «مرد» به دیدار «مرگ» رفتند!
و مرغان دیگر حرم كه به دیدار مرگ آمده بودند، و هر یك برگ پیغامی را به منقار خونین خود داشتند، برگشتند، تا سفری دیگر را بیاغازند.
حسین(ع) می‏رفت و تمام راههای برگشت را می‏بست. و پلهای پشت سر را ویران می‏كرد. كه راه حسینیان برگشت ندارد. این راز را من از زبان زره علی(ع) شنیدم، كه هیچ گاه پشت نداشت!
آن روز كه خبر رسید «مسلم» شهید شده، «هانی» شهید شده، امام یاران را فراخواند و پیامی را این چنین بر آنان خواند:
ـ «یاران، اخبار غریبی از كوفه می‏رسد، اگر مردم كوفه هم خیانت كنند، من باید این راه را بروم، هر كس از شما تا این لحظه به امید نان و نام با من آمده، راهش را بگیرد و برود.» و امروز حتی اگر مسلم كشته شود، هانی كشته شود، باز اندكی ناامیدی به خود راه نخواهیم داد.»
و اما این بار، دیگر تنها هفتاد تن با ما نخواهد ماند! این را هزاران شهید با خون خود، بر پیشانی صبح نوشته‏اند!
و ما این همه را از عاشوار داریم. و عاشورا را از حسین(ع) داریم. و حسین(ع) را از زینب(ع) و زینبیان!
حسین(ع)، خوب می‏دانست چه كسی را باید با خود ببرد، و چه كسانی را! كدام مورخی می‏توانست بهتر از زینب(ع) بنویسد كه بر آنان چه رفته است؟ چه زبانی باید كه با زر بسته نشود؟ و چه دهانی باید كه با زور شكسته نشود؟
حسین(ع) همچنان كه از دیروز، امروز را ـ كه عاشوراست ـ دیده بود؛ از امروز هم فردا را دیده بود! و زینب(ع) را برای فردا با خود برده بود! و سجاد(ع) را برای فردا می‏خواست!
حسین(ع) دست زینب(ع) را گرفت و او را با خود به نمایشگاهی برد تا خدا را تماشا كند!
و حسین(ع) زینب(ع) را با خود به آزمایشگاهی برد تا آزمایش خدا را تجربه كند!
و عاشورا تجربه بود. و عاشورا معیار بود! معیار ایثار! و عاشورا نهایت صبر است. و حسین(ع) آخر خط است! و حُرّ تجسم اختیار انسان! و زینب(ع) پایان شكیبایی!
عاشورا فرهنگی است كه هر كلمه‏ای در آن معنی دیگری دارد، در قاموس عاشورا، مرگ یعنی زندگی، اسارت یعنی آزادی، شكست
یعنی پیروزی، در آنجا دیگر زن به معنی ضعیفه نیست، كه زن یعنی آموزگار مردانگی! چرا كه این بار، بار تاریخ بر شانه‏های یك زن افتاه است. و چه می‏گویم؟ كه تاریخ خود،
گنجایش و ظرفیت چنین زنی را ندارد! كه اگر او نبود و دیگران نبودند، شاید عاشورا هم نبود و حسین(ع) نبود ...
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست بگوید، كه در «نتوانستن» نیز «بایستنی» هست؟ و چه كسی می‏توانست بگوید: مسؤولیت در «آگاهی» هم هست؟ چه، آنجا كه «توانایی» نیست «آگاهی» نیز خود نوعی «توانایی» است.
چرا كه اگر به «تواناییهای» خود «آگاه» نباشی، مسؤولیت را احساس نمی‏كنی، ولی همین كه آگاه شدی كه مسؤولی، هیچ هم كه نداشته باشی، جان كه داری! و هیچ كه نباشد، خون كه هست! ایمان كه هست! و امكان شهادت كه هست!
اما سخن از «داشتن توانایی»، مَفرّی است كه همیشه امكان گریز از آن هست. آیا چه هنگام، توانایی كافی خواهی داشت؟
و تازه هنگامی كه توانایی كافی نیست، احساس مسؤولیت و انجام آن اهمیت دارد، وگرنه انجام مسؤولیت در حالی كه توانایی كافی هست، حماسه نیست!
حسین(ع) خود می‏گوید: «من آن چنان مرگ را طالبم كه یعقوب، یوسف را!»
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست اینها را بگوید، هر چند كه هنوز هم گروهی حسین(ع) را كسی می‏دانند كه در روز نبرد، اجازه فرار و نجات، از دشمن می‏خواهد!
شگفتا! كسی كه شب به یاران خود می‏گوید: «همه شما بروید، دشمن تنها مرا می‏خواهد.» روز این چنین بگوید!
و نیز اینكه این همه می‏گویند: «امام حسین(ع) می‏دانست كه شهید می‏شود یا نمی‏دانست؟ می‏توانست یا نمی‏توانست؟»
اینجا سخن از دانستن و ندانستن نیست، و سخن از توانستن و نتوانستن نیست!
حدیث عاشورا بسی فراتر از اینهاست!
اینجا سخن از «خواستن» است و «بایستن»!
سخن از «توكل» است به معنی راستین آن!
آنها كه درگیر آن سخنانند، از آن است كه «توكل» را ندانسته‏اند، یا درست نداسته‏اند!
چرا كه توكل، تعهد به انجام وظیفه است؛ نه تضمین سرانجام آن!
توكل، یعنی كه «انجام» وظیفه را به «خود»، و «سرانجام» آن را به «خدا» واگذاریم!
و حسین(ع)، تنها این چنین كرد!
و شاید این برای ما شگفت باشد، اما برای حسین(ع) شگفت نیست!
این عجیب نیست كه حسین(ع) این چنین بود؛ اگر حسین(ع) این چنین نبود، عجیب بود!
اگر حسین(ع) نبود، اینها همه نبود! و اگر زینب(ع) نبود، زنانمان و حتی مردانمان، از چه كس پیامبری می‏آموختند؟
آن روز ظهر همه چیز پایان یافت. نه، آن روز همه چیز آغاز شد. كار حسین(ع) تمام شده بود و كار زینب(ع) آغاز می‏شد.
و عاشورا، نه یك آغاز بود و نه یك پایان! عاشورا «یك ادامه» بود!
یك امتداد! برشی از یك امتداد!
و زینب(ع)، ادامه‏دهنده این امتداد بود، كار حسین(ع) پایان یافت. و كاروان خون حسین(ع) به راه افتاد. از پیچ و خم جاده‏های تاریخ گذشت و هنوز هم همچنان پیش می‏رود.
كاروانسالار این كاروان، نه یك زن، و نه یك شخص، كه یك مفهوم بود!
یك مفهوم مجرد، كاروان را به پیش می‏راند!
و زینب(ع) آن مفهوم بود!
و زینب(ع) را از همان كودكی آن چنان بزرگ كرده بودند كه ظرفیت چنین حماسه‏ای را داشته باشد. و چشمهایش را آن چنان گشوده بودند كه تاب دیدن آفتاب ظهر عاشورا را داشته باشد. و زبانش را آن چنان تیز كرده بودند كه بر جگر خصم، زخم زبان بزند!
و اینك زینب(ع) را به یاد بیاور، در شام غریبان!
و زینبیان را، این غریبان آشنا را در میان آشنایان غریب!
و زینب(ع) را كه وقتی خورشید بر آسمان بود، همه چیز بود: خواهر، مادر ... و همه چیز داشت: برادر، پسر، تكیه‏گاه ...
اما شب چه بود؟ فقط تنها بود! و هیچ نداشت، هیچ، حتی تشنگی! هیچ، حتی اشك! تنها یك چیز داشت، عشق! و این تنها دارایی و یارایی زینب بود!
به راستی كه آزمایش خدا چه توانفرساست! مرگ، تنها یك لحظه است، اما اینكه كسی، آن هم زنی، هفتاد بار بمیرد، و به جای هفتاد نفر زخم تیر و نیزه بچشد و باز زنده باشد، شگفت است!
اینك زینب(ع) باید همه چیز باشد. كودكان را مادر باشد. و پدر باشد، و تازیانه‏ها را سپر باشد.
اما كسی كه بتواند مرگ یك محمد(ص) را تاب بیاورد. و مرگ یك مادر، آن هم یك فاطمه(ع) را ببیند و نمیرد. و شكاف پیشانی
یك علی(ع) را ببیند و نشكند و پس از آن باز زنده باشد، عجیب نیست اگر بتواند، و عجیب است اگر نتواند آخرین یادگار عزیزانش را تاب وداع داشته باشد.
كه او دختر فاطمه(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او دختر علی(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خواهر حسین(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خود، زینب(ع) است و همین بس كه بتواند!
و اینك زینب(ع) یك دریا آرامش است كه هزاران طوفان را در دل نهفته دارد. و تنها وصیت برادر را در خاطر دارد كه: «صبر كن بر بلا و لب به شكایت مگشا، كه از منزلت شما خواهد كاست، به خدا، كه خدا با شماست!»
آن شب، زینب(ع) با كودكان و زنان در میان قطعات پراكنده می‏گشتند؛ آن طرف دست پسری، این طرف بازوی شوهری، پای برادری، بدن بی‏سری!
و اینها همه پیامبر می‏خواست، آن همه خون اگر در همان جا می‏خفت، ما چه می‏كردیم؟
و به راستی كه زینب(ع) پیامبری امین‏بود!
و من، اینها، همه را گفتم، اما هنوز در شگفتم كه عاشورا چه بود؟ و چگونه بود؟ و زینب(ع) كه بود؟ و حسین(ع) كه؟
و نمی‏دانم كه آن روز و آن شب چگونه در تقویم تاریخ می‏گنجد؟
كدامین خاك، یارای در بر گرفتن تن حسین(ع) را دارد؟ كه خاك هم تا سه شبانه‏روز، از پذیرفتن او عاجز بود!
و كدامین آب، آیا شایستگی شستن تن او را دارد؟ آنكه آب از وضوی دست او تطهیر می‏شود!
و كدامین شمشیر، گردن او را ـ آن آبشار بشارت را ـ توان بریدن داشت؟ و دریای سینه او را كدام شمشیر شكافت؟ خدایا چگونه شمشیر، دریا را می‏شكافد! و قلب او را ـ آن قرآن متلاطم را ـ كدامین نیزه بر سر كرد؟ بی‏شك همان نیزه كه قرآن را!
و سر او را ـ آن دریای پرشور عشق را ـ چگونه بر نیزه كردند؟ خدایا مگر می‏شود دریایی را بر نیزه‏ای نشاند؟ و چگونه آن شانه را كه انبان‏كش نیمه‏شب نان یتیمان بود، از تن او جدا كردند؟
و چگونه آن لبها را كه بوسه‏گاه پیامبر بود، آزردند؟ و چگونه «پاكی» را به خون آلودند؟ و «معصومیت» را گلو دریدند؟
و بر آن سینه‏ها كه در آنها به جز عشق نبود، كدامین سم ستوری آیا توان كوبیدن داشت؟
و شانه‏های كدام زن است كه توان این همه بار دارد؟
و كدام كوه است كه تكیه‏گاهش را از او بگیرند و او همچنان استوار بماند؟
و كدام ماه است كه خورشیدش را بكشند و او همچنان بتابد و محاق را بشكافد؟
و كدام آسمان است كه هفتاد ستاره‏اش را فروكشند و او همچنان بر طاق بماند؟
و كدام زن است كه پاره دلش را گلو بدرند و او همچنان با هزار دل، عاشق باشد؟
زینب(ع)! و تنها زینب(ع)!
زینب(ع) تنها! و زینبیان تنها!


___

_________________________
1 ـ سوره بقره ، آیه 190.
2 ـ سوره بقره، آیه 191.
3 ـ سوره بقره، آیه 195.
4 ـ سوره قصص، آیه 88.
5 ـ سوره بقره، آیه 196.
6 ـ سوره بقره، آیه 207.


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392
نظرات()   
   

عبدالله ابن جعفر

در دوران غربت اسلام، زمانی که عده­ای از مسلمانان مجبور به مهاجرت به حبشه شدند، حضرت جعفر بن ابیطالب (ع) سرپرستی آنان را به عهده داشت. در آن جا و در حضور پادشاه حبشه، چنان بر حقانیت اسلام و رسول خدا (ص) استدلال کرد که فرستادگان مشرکین به دربار حبشه، برای بازگرداندن مسلمانان که یکی از آن ها عمروعاص بود سرافکنده شدند و بازگشتند.

در آن سرزمین، خداوند پسری به جعفر داد که نام او را ”عبدالله“ گذاشت. پس از مهاجرت پیغمبر (ص) از مکه به مدینه، مسلمانانی که به حبشه رفته بودند نیز به همراه جعفر بن ابیطالب، به مدینه آمدند.

وقتی جنگ موته تدارک دیده شد، جعفر بن ابیطالب از طرف رسول الله (ص) سرداری سپاه را عهده دار شد و در نبردی نمایان، ابتدا دست راست و پس از آن دست چپ او قطع شد، ولی او با شهامت و شجاعت، بیرق اسلام را در بین بازوان خونفشان خود گرفت. تا آن که سردار دیگری، پرچم را به دست گرفت و جعفر به خاک افتاد و در جنّة الاعلی، طیّار شد.

پیامبر خدا (ص) فرزندان خردسال جعفر را که مادر مکرّمه شان اسماء بنت عمیس بود - بسیار عزیز می داشت و همواره آنان را مورد توجه قرار می داد.

عبدالله بن جعفر نه تنها عزیز پیامبر، که نزد عموی خود حضرت علی بن ابیطالب (ع) نیز بسیار عزیز و مکرّم بود.

برای همین بود که وقتی به خواستگاری حضرت زینب کبری (س) آمد، امیرالمومنین درخواست او را اجابت کرد. حاصل این وصلت، دو فرزند پسر، به نام های عون و محمد بود.

حضور در کربلا

زمانی که کاروان کربلا، از مدینه حرکت کرد و در مکه فرود آمد، عبدالله جعفر و فرزندانش همراه این کاروان نبودند.

چون حضرت مسلم بن عقیل (ع) با نامه حضرت حسین (ع) ماموریت کوفه یافت، ابتدا به مدینه آمد و در این موقع بود که عبدالله ابن جعفر فهمید که حضرت حسین (ع) برای سفر به عراق مصمم است. بر این اساس، با توجه به شناختی که از بنی­امیّه داشت، نامه ای خطاب به آن حضرت نوشت و آن نامه را به همراه فرزندانش عون و محمد به مکه فرستاد.

او در نامه نوشته بود:

” در رفتن به عراق عجله مکن، از آن می­ترسم که اگر توکشته شوی، نور زمین خاموش شود. تو روح هدایت و امید و امیر مومنان هستی“

پاسخ روشن بود و حضرت اباعبدالله (ع) در این طریق مصمم. پس برای آن که عبدالله را از اصرار خود، مبنی بر ممانعت از سفر باز دارد، او را از رویای صادقه خویش، با خبر فرمود :

انّی قد رأیت جدّی رسول الله (ص) فی منامی فأخبرنی باَمرٍ، انا ماضٍّ له

همانا من جدّم رسول­الله را در خواب دیدم که مرا به این امر آگاه کرد که من به انجام آن اصرار دارم.

در این موقع بود که عبدالله جعفر، به پسران خود وصیت کرد تا همراه آن حضرت بروند و در رکاب او بجنگند.

عاشورا

در روز عاشورا، وقتی نوبت به جوانان هاشمی رسید. فرزندان زینب کبری (س) نیز خود را آماده قتال کردند.

حضرت زینب (س) در این موقع که فرزندان دلبند خود را راهی قتال با دشمنان دین و قرآن می­کرد، حالتی دگرگون داشت. او عقیلة بنی­هاشم است. او نائبة­الامام است. اصلاً او شریک کربلای حسین (ع) است. نه بدین جهت که بنابر نقل، فرزندان خود را با دست خود کفن­پوش و فدیة راه حسین (ع) کرده­، که از لحظه­ای که از دامن زهرای مرضیه (س) پای به عرصه وجود گذاشته، دیده به دیدار حسین (ع) باز کرده­است. برای همین است که اهل دل، آفرینش او را برای کربلا معنا کرده­اند.

مگر نه آنکه در زمان حضور در کوفه، در مجلس تفسیر قرآن، وقتی آیه شریفة ”کهیعص را برای زنان کوفی تفسیر می­کرد، امیرالمؤمنین (ع) به او فرمود:

این عبارت ”کهیعص“ رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا را برای آن مخدّره ترسیم کرد.

بسیاری می­گویند: زینب کبری (س)، دو فرزند خود را مهیای نبرد کرد و به آنها تعلیم داد که اگر با امتناع آن حضرت مواجه شدید - کما اینکه آن مظلوم حتی غلام سیاه را از قتال بر حذر می­داشت - دائی خود را به مادرش فاطمه (س) قسم دهید تا اجازه میدان رفتن بگیرید.

پس از این مراحل ابتدا محمد بن عبدالله بن جعفر به میدان آمد و این رجز را سر داد:

اشکوا إلی اللهِ منََ العدوانِ قِتل قومٍ فی الوری عمیانِ

قَد ترکوا معالِمَ القُرآنِ و مُحکمَ التَنزیلِ و التِّبیانِ

وَ اَظهروا الکُفرَ مَعَ الطُّغیانِ

” به خداوند شکایت می­کنم از دشمنی دشمنان، قوم ستمگری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند . نشانه های قرآنی را که محکم و مبیّن و آشکار کننده کفر و طغیان است راترک کردند“

و پس از نبردی نمایان، به شهادت رسید.

پس از او، برادرش عون بن عبدالله جعفر راهی نبرد شد و خود را اینگونه معرفی کرد:

اِن تُنکرونی فَانا بنُ جعفرٍ شهیدُ صِدقٍ فی الجنانِ الازهر

یطیرُ فیها بجناحٍ اَخضرٍ کَفی بِهذا شَرَفاً فی المحشرِ

اگر مرا نمی­شناسید من فرزند جعفر هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی با بال­های سبز پرواز می کند. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است.“

و او نیز، فدایی راه حضرت حسین (ع) شد.

بارگاه

شهدای کربلا، در پایین پای حضرت حسین (ع) مدفونند و به احتمال قوی این دو دلداده نیز در همانجا پروانه شمع محفل حائر حسینی هستند. البته در 12 کیلومتری کربلا بارگاهی کوچک منصوب به عون ابن عبدالله وجود دارد که ملجأ زائرین است. برخی را عقیده بر این است که این مرقد یکی از نوادگان امام مجتبی (ع) به نام عون می­باشد.

zeinabion.ir


  • آخرین ویرایش:جمعه 17 آذر 1391
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1391  10:18 ق.ظ

واقعیات شگفت انگیز در قرآن

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرف‌و‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا 115 / آخرت 115
ملائک 88 / شیطان 88
زندگی 145 / مرگ 145
سود 50 / زیان 50
ملت (مردم) 50 / پیامبران 50
ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11
مصیبت 75 / شکر 75
صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان) 17 / مردگان (مردم مرده) ١٧
مسلمین
۴١ / جهاد ۴
١
طلا 8 / زندگی راحت ٨
جادو
۶٠ / فتنه ۶
٠
زکات ٣٢ / برکت ٣٢
ذهن
۴٩ / نور ۴
٩
زبان ٢
۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵

آرزو ٨ / ترس ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
سختی ١١
۴ / صبر١١۴
محمد (صلوات الله علیه)
۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
مرد ٢
۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
نماز 5، ماه ١٢، روز ٣
۶۵
دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
دریا + خشکی = 45=13+32
دریا = %1111111/71= 100 × 45/32
خشکی = %
88888889/28 = 100 × 45/13
دریا + خشکی = % 00/100
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب 111/71% و خشکی 889/28 % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟
سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟ قرآن هم دقیقاً همین را بیان می‌کند.
zeinabion.ir


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 13 آذر 1391  07:29 ب.ظ

سخنان حکیمانه

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: (( تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی ؟ ))


آهنگر سر به زیر انداخت و گفت: (( وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم

که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ! ))

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می رسد, در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک قله کوه استوار است.

آهنگر

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 13 آذر 1391
نظرات()   
   

آیا داستان شهربانو واقعیت دارد؟

بی بی شهربانو

طبق نقل شیخ مفید و شیخ طبرسی و سید ابن طاووس، آن امام همام در پانزدهم ماه جمادی الاوّل، سال سی و شش هجری قمری دیده به جهان گشود.

مادر بزرگوار آن حضرت، طبق نقل شهور، شهربانو، دختر یزدجرد پسر شهریار، آخرین پادشاه ایران بوده است، که بعد از ولادت با سعادت امام سجاد (علیه السلام) از دنیای فانی به سرای باقی سفر نموده و روح پاکش به جوار رحمت الهی پیوست. از آن پس کنیز امام حسین (علیه السلام) امام سجاد (علیه السلام) را پرستاری می نمود و حضرت به او مادر می گفت.1

نقل شده در زمان عمر، وقتی دختر یزدجرد (آخرین پادشاه ایران) را جز اسرا به مدینه آوردند، تمام دختران مدینه برای تماشای جمال او از خانه بیرون آمدند. سپس او را وارد مسجد مدینه کردند. وقتی عمر خواست روی او را ببیند، مانع شد و گفت: سیاه باد روز هرمز که تو دست به روی فرزند او دراز می کنی.

عمر در جواب گفت: این گبرزاده به من دشنام می دهد، خواست او را آزار دهد که حضرت امیرالمؤمنین به عمر فرمود: ای عمر تو سخنی را که نفهمیدی چگونه دانستی که دشنام است؟! عمر دستور داد که در بین مردم ندا کنند که این دختر به فروش می رسد. امیرالمؤمنین فرمود: فروختن دختران پادشاهان جایز نیست ولکن به او بگو که خود یکی از مسلمانان را (به عنوان شوهر) اختیار کند و مهریه اش را از بیت المال او حساب کن. عمر قبول کرد و به آن دختر گفت: یکی از اهل مجلس را انتخاب کن. شهربانو جلو آمده و دستش را به سمت امام حسین (علیه السلام) دراز کرد.

امیرالمؤمنین از شهربانو به زبان فارسی سؤال فرمود که نام تو چیست؟ گفت: جهان شاه، حضرت فرمود: من تو را شهربانو نام گذاشتم. او گفت: این نام خواهر من است. حضرت فرمود: راست گفتی. سپس حضرت به جناب امام حسین (علیه السلام) روی نمود و فرمود: این همسر با سعادت را به خوبی محافظت نما و به او احسان و نیکی کن که فرزندی از او متولد خواهد شد که بعد از تو، بهترین اهل روی زمین خواهد بود و او مادر اوصیاء و ذرّیه طیّبه من است.2

بنابر نظر بیشتر مورخان، مادر امام سجاد(ع) دختر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است. اما در اسم و نحوه ازدواج این بانو با امام حسین(ع) ‌اختلاف بسیار است. چنان‌كه برای وی تا چهارده 3 و حتی هفده اسم شمرده شده است. با تمام تلاش‌هایی كه بعضی از محققان و نویسندگان در این زمینه انجام داده‌اند، نظر دقیق وقانع‌ كننده‌ای در این باره ارائه نشده است.

امیرالمؤمنین از شهربانو به زبان فارسی سؤال فرمود که نام تو چیست؟ گفت: جهان شاه، حضرت فرمود: من تو را شهربانو نام گذاشتم. او گفت: این نام خواهر من است. حضرت فرمود: راست گفتی. سپس حضرت به جناب امام حسین (علیه السلام) روی نمود و فرمود: این همسر با سعادت را به خوبی محافظت نما و به او احسان و نیکی کن که فرزندی از او متولد خواهد شد که بعد از تو، بهترین اهل روی زمین خواهد بود و او مادر اوصیاء و ذرّیه طیّبه من است

باید توجه داشت كه هر چند اصل ماجرا شهرت دارد و در كهن‌ترین متون تاریخی شیعه چون وقعة الصفین4، تاریخ یعقوبی5، الارشاد شیخ مفید6 و بصائر الدرجات 7 نقل شده است، اما اختلاف میان این روایات و عدم سازگاری پاره‌ای از آن‌ها با روایات فتوحات، آن قدر چشمگیر است كه محققان معاصر، اصل داستان را مشكوك دانسته‌اند.8

شهربانو

دلیل دیگری كه اصل داستان را خدشه پذیر می‌كند سندی است كه نشان می‌دهد تا آغاز سده دوم هجری، این شاهزاده ایرانی در خاندان هاشمی ناشناخته بوده است. این سند نامه منصور دوانیقی در پاسخ به محمدبن عبدالله (نفس زكیه) كه خود را «مهدی امت» خوانده بود، می‌باشد كه در ضمن آن می‌گوید: «پس از رحلت رسول خدا (ص) برتر از علی بن الحسین (ع) در خاندان شما متولد نشده؛ مادر او هم ام ولد (کنیز) بود.»9

منصور، واژه «ام ولد» را برای تحقیر محمدبن عبدالله به کار برده است. این نامه نیم قرن پس از رحلت امام سجاد (ع) نوشته شده است كه در آن زمان، بسیاری از هاشمیان زنده بوده‌اند. اگر داستان شهربانو واقعیت داشت منصور چنان تعبیری به كار نمی‌برد و اگر دروغ نوشته بود محمد با قاطعیت جواب می‌داد كه مادر امام سجاد (ع) شاهزاده بوده است نه كنیز. 10

نكته دیگر اینكه مورخان هنگام شرح جنگ‌های ایران و اعراب مسلمان، داستان عقب‌نشینی یزدگرد از نقطه‌ای به نقطه دیگر و در نهایت به مرو را به تفصیل نوشته‌اند. 11 او در این عقب‌نشینی‌ها نه تنها زنان، خویشاوندان و خزانه بلكه آشپزان و رامشگران و خدمه خود را همراه خود برده بود.12

اما اخباری حاكی از این است كه در جنگ مسلمانان با ایرانیان كنیزهائی در مدائن اسیر شدند و نیز در فتح خراسان و شرق ایران، دخترانی اسیر شدند كه احتمال دارد امام حسین (ع) یكی از این زنان را به همسری گرفته و امام علی بن الحسین از او متولد شده باشد. 13

روایاتی دیگری نیز در مورد شهربانو نقل كرده‌اند كه بیشتر شبیه به افسانه است تا واقعیت تاریخی از قبیل اینكه گفته شده، آن بانو در كربلا حضور داشت، و یا اینكه از كربلا فرار كرد و به ایران آمد، یا غایب شدن او در كوه، آمدنش به ایران به دستور امام حسین (ع) جهت جمع‌آوری نیرو 14 و ... كه می‌توان ساخته ذهن داستان نویسان و افسانه نویسان دانست.

فرآوری: شکوری

دین و اندیشه تبیان


منابع:

1) جلاء العیون، علّامه مجلسی، ص831

2) همان، ص832 و 833

3) شهیدی،سیدجعفر، زندگانی علی بن الحسین، تهران، دفتر نشر فرهنگ، 1365، صص 10 – 11.

4) منقری، نصربن مزاحم، وقعة الصفین، ترجمه پرویز اتابكی، ص 26.

5) یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 303.

6) شیخ مفید، الارشاد، قم، موسسه آل البیت، 1413 ه‍.ق ،ج 2، ص 137.

7) صفار قمی، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، ص 335.

8) مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، قم، صدرا، 1370، ص 131.

9) طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج 6، ص 198.

10) شهیدی پیشین، ص 24.

11) بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح البلدان، ص 311.

12) همان، ص 262.

13) ر.ك شهیدی پیشین، صص 7 – 29

14) همان.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()