دوشنبه 23 شهریور 1394  05:08 ب.ظ

خانم زینب کبری (ع)


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 23 شهریور 1394
نظرات()   
   
چهارشنبه 1 خرداد 1392  09:58 ق.ظ


این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
 
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم
 
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
 
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم
 
اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید
 
به گمانم که بنانیست کنارش باشیم!
 


  • آخرین ویرایش:شنبه 4 خرداد 1392
نظرات()   
   
سه شنبه 27 فروردین 1392  11:25 ق.ظ

فضایل و کمالات حضرت زهرا سلام الله علیها، مانند فضایل سایر معصومان است چون آن حضرت دختر خاتم پیامبران است که برای تولدش رسول خدا چنین بشارت داده شد: انا اعطیناک الکوثر..(.مابرای تو خیرفراوان عطا کردیم )
برای درک مقام معنوی و فضایل آن حضرت کافی است که روایات رسیده از پیامبر اکرم ـ صل الله علیه و اله ـ را از خاطر بگذرانیم. فاطمه بهترین زنان دو عالم است، افضل از همه بانوان جهان از مقام عصمت کبری برخوردار بود، و از هر حیث نسبت به بانوان جهان برتری و الگوی زنان بعد از خود است «فاطمه سیدة زنان عالمین است».
چنانکه در روایات فراوان آمده است، حضرت زهرا تنها بانویی بود که در شأن همسری امیرمؤمنان بود و اگر علی نبود برای زهرا کفوی نبود، این روایت و روایتهای دیگری که در منابع حدیثی درباره مقام و فضیلت حضرت زهرا آمده است همه نشانگر این است که این بانو فضایل و مقام معنوی و علمی بسیار بالایی داشت. از نظر علمی در حدّی بود که سایر ائمه در آن درجه قرار داشتند، اگر آن بانو همکفوی غیر از علی نداشت این حقیقت بیانگر عظمت علمی حضرت زهرا (س) است. از امام صادق ـ علیه السلام ـ نقل شده که سؤال فرمود: آیا میدانید تفسیر کلمه «فاطمه» چیست؟ راوی گوید خیر مولایم مرا به تفسیر آن آگاه فرمایید. فرمود یعنی که شرّ و بدی در وجود او راهی ندارد و اگر برای همسری این بزرگوار علی نبود تا قیامت کسی همشأن ایشان نمیشد(1) مقام علمی آن حضرت نیز چونان علی(ع) بعد از پیامبر سرآمد تمام بشریت است اگرچه عرصه را به آن حضرت به قدری تنگ نمودند که اندکی پس از پدر مهربانش دنیا را ترک کرد و با پهلوی شکسته به حضور پدرش شتافت.
(الله لقد فطمها الله تبارک و تعالی بالعلم و عن الطمث بالمیثاق)(2) ترجمه: خداوند آن با نور را از علم مملو ساخت و از ناپاکیهای زنان در عالم در منع کرد و مبرا نمود.
«به خدا سوگند خداوند متعال آن حضرت را به قدری در علم وسعت و ظرفیت داد که از علم بشری بینیاز نمود و هرگز نیازی به آموختن از دیگران نداشته باشد زیرا پدرش اولین معلم اسلام است و آخرین پیامبر است که خداوند او را با دین کامل و کتاب آسمانیش به سوی بشریت فرستاد».(3)
همچنانکه علی میفرمود: «بپرسید از من از هر چیزی که نمیدانید و از هر چیزی که می خواهید زیرا که در این سینة من علومی انباشته شده که از پیامبر فراگرفتهام و همواره دنبال مردمی هستم که لیاقت داشته باشد، تا آن را به آنها بیاموزم. فاطمه نیز از این مقام رفیع علمی برخوردار بود، چون همشأن با علی در تمام فضایل معنوی و علمی بود، اگر ما به خطبه آن حضرت که دربارة دفاع از ولایت که در مسجد ایراد فرمود خوب تأمل کنیم خطبهاش را همسنگ خطبههای امیرمؤمنان خواهیم یافت.(4)
مرحوم مجلسی دربارة تفسیر حدیث امام باقر ـ علیه السلام ـ که فرمود: «...فطمها الله بالعلم...»
یعنی به سیب کثرت علم از جهل بریده شد و به قدری علم دارد که جهالت هرگز در آن راه ندارد و از آغاز آفرینش برخوردار از علوم ربانی شده(5) بنابراین با توجه به اینکه آن حضرت تنها دختر پیامبر اکرم بوده است که فرزندانش امامان معصومی چون حسن و حسین هستند که هر یک معدن و مخرن علوم الهی بودند و در حضور آن بانو تعلیم و تربیت دیده بودند.
از طرفی آن بانو تنها هم شان امیرمؤمنان(ع) بود و از هر جهت خصوصاً از جهت علمی و همچنین یازده امام معصوم که وارث علم الهی هستند، فرزندان آن حضرت هستند و تمام آنها به فضائل آن حضرت تصریح کردهاند و آن حضرت در تمام فضائل با آنها شریک است(6) و آنها وارث علم فاطمه (س) هستند که مصحف فاطمه به آنها رسید.

                                                   نرم افزار پاسخ

 


پاورقی:

1. موسوی، محمدکاظم، فاطمه از مهد تا لحد، نشر آقاق، چاپ چهارم، 1371، ص65.
2. مجلسی، بحارالانوار، ج43، ص14، 15، و رحمانی همدانی، فاطمه الزهرا و بهجه قلب المصطفی، تهران، مرضیه، چاپ دوم، 1372ش، ص149.
3. موسوی، محمدکاظم، «پیشین»، ص 64.
4. ر.ک: خطابة فدک، عزالدین زنجانی، شرح خطبه حضرت زهرا، مشهد، چاپ اول، ص40.
5. مجلسی «پیشین» ج 43، ص65، 101. و ر.ک: رحمانی همدانی، پیشین، ج43، ص14.
6. ر.ک: رحمانی همدانی، پیشین، ص37، 60 و ص9، 13. (فضائل حضرت زهرا از زبان فرزندانش).


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392
نظرات()   
   
سه شنبه 27 فروردین 1392  11:24 ق.ظ

قبل از پرداختن به پاسخ اصلی لازم است به این نکته اشاره شود که: اسلام دین صفا و صمیمیت، برادری و محبت و سازندگی است. آموزههایش صلح، سلامت فردی و اجتماعی، امنیت، نشاط و عدالت را به نمایش میگذارد و آداب اجتماعیاش کرامت انسانها و محبت و اخلاص را. امیرمومنان علی -علیه السلام- با استفاده از همین آموزههای رهایی بخش و سازندة الهی آداب معاشرت با مردم را در رفتار و کلمات ارزشمند خود بیان نموده است. گرچه نمیتوان همه اصول و روشهای معاشرت از نظر آن حضرت را در این نوشتار بیان کرد اما محوریترین روشها و آداب معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام- عبارتند از:

1ـ رابطه دوستانه و حاکی از صمیمیتیکی از مسائل مهم در زندگی برقراری پیوند دوستی و صمیمیت با دیگران است. در اسلام روابط اجتماعی برپایة دوستی بنا شده است لذا حضرت علی -علیه السلام- سفارش نموده است که: دوستان خود را زیاد یاد کنیدکه آنان در دنیا یار و یاور شما و در آخرت شفاعت خواه شما هستند.(1) و یا در جای دیگر خطاب به مالک اشتر میفرماید: قلب خویش را از مهر مردم و دوستی و لطف آنان سرشار کن: هرگز مبادا که درندة خون آشام باشی که خوردن مردم را غنیمت بشماری، چرا که مردم دو گروهاند: یا برادران دینی توی‌اند یا در آفرینش همانند توی‌اند.(2) از این دو روایت و دها روایت دیگر از علی -علیه السلام- و نیز سیرة عملی آن حضرت استفاده میشود که اصل نخست در معاشرت با مردم دوستی و اظهار علاقه به دیگران است. امامان معصوم -علیهم السلام- برای استحکام بخشیدن به روابط اجتماعی و مردم دوستی دستور دادهاند نسبت به دیگران اظهار محبت کنیم و از علاقة باطنی که به آنان داریم پرده برداریم. امام صادق -علیه السلام- میفرماید: آنگاه که به یکی از برادران دینی علاقمند شدی، علاقه و دوستیات را به او بیان کن.(3) مردم دوستی از نظر اسلام یکی از جلوههای خدا دوستی است. یکی از نتایج طبیعی مردم دوستی این است که دیگران نیز انسان را دوست میدارند.

2ـ خوشرفتاری و حُسن معاشرتخوش اخلاقی و برخورد شایسته یکی دیگر از اصول معاشرت با دیگران است که معصومان -علیهم السلام- و از جمله علی -علیه السلام- از آن به حُسن خلق تعبیر کردهاند. و در برخورد با دیگران رعایت آن را سفارش نمودهاند. در روایتی از آن حضرت آمده است: هیچ آسایش و لذتی گواراتر از حُسن خلق نیست.(4) از نظر مولا خوش رفتاری و حسن معاشرت با دیگران، بهترین نعمت(5) راه سالم ماندن در دنیا،(6) نشانة فروتنی،(7) وسیله عزت و سرافرازی(8) و راه نفوذ در دلها(9) است، آنچه بیان شد، برخی آثار و فواید حسن خلق بود که در کلمات ارزشمند حضرت علی -علیه السلام- به آن اشاره شده است، اما نکتهای که لازم است یادآوری شود اینکه حُسن خلق چیست؟ در صورتی میتوانیم در رفتار و برخوردهای خود با دیگران با حسن خلق رفتار کنیم که اول معنا و نشانههای حسن خلق را خوب بشناسیم، روایت شده است که شخصی از امام صادق -علیه السلام- در مورد نشانههای حسن خلق پرسید، امام برای خوش اخلاقی سه نشانه ذکر فرمودند: حسن خلق آن است که با مردم با فروتنی برخورد کنی، سخنت پاکیزه باشد و با برادر دینی خود با گشاده رویی ملاقات کنی(10) خداوند نیز در قرآن میفرماید: با مردم با سخن خوش سخن بگویید.(11) ظاهر آیه دلالت دارد که مسلمانان باید با همة انسانها اعم از کافر و مسلمان با عفّت و کلام به نیکی سخن بگویند. بعضی گفتهاند آیاتی که بر واجب بودن ناسزا بر کفار و جنگ با آنان دلالت میکنند این آیه را نسخ کرده با تخصیص زده است.(12)

3ـ صدق و راستییکی دیگر از روشهای معاشرت با مردم از نظر حضرت علی -علیه السلام- رعایت صداقت و راستی است. در این خصوص حضرت علی -علیه السلام- میفرمایند: صداقت و راستی محکمترین پایة ایمان است.(13) همچنان در جای دیگر فرموده است: راستترین سخن آن است که زبان حال به آن گویا باشد.(14) یعنی باید در منش و رفتار و نحوة برخورد و معاشرت صداقت خویش را نشان دهیم. روابط انسان با دیگران اگر مبتنی بر صداقت و راستی نباشد قهراً رابطة ثمربخش و مفید و پایدار نخواهد بود.

4ـ وفاداریوفاداری یکی دیگر از اصول نظام معاشرتی اسلام است که حضرت علی -علیه السلام- دربارة آن میفرمایند: چه زشت است بریدن بعد از پیوستن و بیوفایی بعد از پیوند برادری و دشمنی بعد از دوستی.(15) و همچنان در کلمات گهربار آن حضرت آمده است که: وفای به عهد از نشانههای افراد متدین است.(16)

5ـ ادب و رعایت احترام به دیگراناحترام به شئون مردم و حفظ حریم و شخصیت دیگران نیز یکی دیگر از اصول معاشرتی اسلام است که در این خصوص روایات زیادی از حضرت علی -علیه السلام- رسیده است و در این جا به برخی از آنها اشاره میکنیم.
حضرت جایگاه «ادب» را بالاتر از جایگاه «عقل» دانسته است و میفرماید: هر چیزی محتاج عقل است و عقل محتاج ادب.(17) همچنان میفرماید: ادب بهترین خصلت است.(18) اما اینکه حقیقت ادب چیست و چگونه میتوان ادب را رعایت کرد، حضرت فرموده است: برترین ادب آن است که انسان از حدود خود خارج نشود و از قدر و شأن خویش تجاوز نکند.(19) یعنی هم در برابر خدا و هم در برابر دیگران خود را برتر از آنچه هست جلوه ندهد بلکه تواضع و فروتنی و اخلاص را در معاشرت با دیگران به نمایش بگذارد.

6ـ رعایت انصافیکی دیگر از اصول اخلاقی که در معاشرت با مردم باید رعایت شود، انصاف است. انصاف در روابط اجتماعی به معنای نصف کردن سود و زیان را میان خود و دیگران میباشد. انصاف از روح گذشت و احترام دیگران ناشی میشود و شخص منصف کسی است که برای دیگران حقوق عادلانه قایل باشد. حضرت علی -علیه السلام- دربارة انصاف فرمود: هر کس با مردم به انصاف رفتار کند، خداوند به عزتش بیفزاید.(20) حضرت علی -علیه السلام- در فرمانش به مالک اشتر نوشت: نسبت به خدا و بندگانش انصاف را از دست مده و نسبت به اطرافیان و خانواده و زیردستان انصاف داشته باش، که اگر انصاف را پیشة خود نسازی ستم کردهای و کسی که به بندگان خدا ستم کند، خدا دشمن او است.(21) از این روایت، اهمیت انصاف در روابط بین فردی، به خوبی روشن میشود. انسان نسبت به اطرافیان و هم نسبت به زیردستان باید انصاف را رعایت کند.

7ـ عفو و گذشتروح گذشت از تقصیر دیگران و نادیده گرفتن خطاهای آنان، یکی دیگر از مکارم اخلاق و آداب معاشرت است. امیر مؤمنان در این خصوص میفرمایند: عفو و گذشت به هنگام قدرت، روش فرستادگان الهی و اهل تقوا است.(22) و عفو و گذشت حضرت علی -علیه السلام- در جنگ احزاب نسبت به عمروبن عبدود، معروف و ضرب المثل روزگار است.ما در جامعهای زندگی میکنیم که افراد آن درکهای متفاوت، اخلاق گوناگون، طبعها و مزاجهای متباین از همدیگر دارند، بنابراین چگونه میتوان در میان چنین انسانهایی بدون بدون صبر و روحیة گذشت زندگی کرد؟ کدام یک از ما عیبی نداریم و کدام یک از ما دوست نداریم عیب ما مورد گذشت قرار گیرد؟ کدام یک از ما دوست نداریم خدا او را ببخشد؟ پس باید مردم را ببخشیم، تا خدا ما را ببخشد. خداوند در قرآن میفرماید: باید بخشش کنید و لغرشهای دیگران را نادیده بگیرید آیا دوست نمیدارید خداوند شما را ببخشد؟(23)
آنچه بیان گردید، اصول معاشرت با مردم از نظر علی -علیه السلام- بود که در واقع برگرفته از اصول اخلاقی اسلام و آموزههای تربیت دینی است. در کلمات همة معصومین -علیهم السلام- اصول یاد شده مورد تأکید واقع شده است، روشهای دیگری نیز در این زمینه وجود دارد که این مختصر را مجال ذکر آنها نیست.

 


پاورقی:

1. شیخ حر عاملی، وسائل الشیعه.
2. نهج البلاغه، نامة 53.
3. کلینی، محمد بن یعقوب، اصول الکافی، ج 2، ص 644.
4. آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص 255، ح 5379.
5. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 71، ص 345.
6. همان، ج 77، ص 209.
7. همان، ج 69، ص 404.
8. همان، ج 77، ص 268.
9. آمدی، غرر الحکم و درر الکلم، ص 255.
10. مجلسی، محمدباقر، بحار الانوار، ج 68، ص 398.
11. بقره:83.
12. فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 3، ص 168.
13. غرر الحکم و درر الکلم، همان.
14. همان.
15. مجلسی، بحار الانوار، ج 7، ص 210.
16. قمی، عباس، سفینه البحار، ج 2، ص 675.
17. محمدی ریشهری، محمد، میزان الحکمه، ج 1، ص 69.
18. همان، ص 66.
19. همان، ص 73..
20. اصول کافی، ج 1، ص 87، ح 42.
21. نهج البلاغه صبحی صالحی، نامه 53.
22. سفینه البحار، ج 2، ص 207.
23. نور:22.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1391  11:58 ق.ظ

زینب كبرى (سلام الله علیها) الگوى صابران

او فرزند على علیه السلام‏ و فاطمه علیها السلام است[1] و مقامى بس والا دارد. القابى همچون «عقیله بنى هاشم‏» ، «عارفه‏» ، «عالمه‏» ، «كامله‏» و «عابده‏» نشانگر شخصیت الهى این بانوى بزرگ است.

او از جدش رسول خدا صلى الله علیه و آله پدرش امیرالمؤمنین علیه السلام و مادرش فاطمه زهرا علیها السلام حدیث روایت كرده و بانویى است داراى قوت قلب، فصاحت زبان، شجاعت و...
زینب كبرى علیها السلام همواره مورد احترام امام حسین علیه السلام بود و از آغاز تا انجام قیام عاشورا همراه آن حضرت مسؤولیت‏سرپرستى اهل‏بیت علیهم السلام، بانوان و كودكان را به عهده داشت و در كنار امام سجاد علیه السلام پرچم پیام‏رسانى خون شهدا را در دست داشت.
این بانوى بزرگ هم دختر شهید، هم خواهر شهید، هم مادر شهید و هم عمه شهید است. دو فرزند او به نام محمد و عون نیز همراه او در كاراون امام علیه السلام بودند و روز عاشورا به شهادت رسیدند.
صابره كربلا محرم اسرار امامت‏بود و از حوادث آینده خبر داشت. در یكى از منازل بین راه به نام «خزیمیه‏» به امام حسین علیه السلام خبر داد كه هاتفى به او از سرنوشت كاروان، شهادت یاران و مصیبت‏هاى آینده خبر داده است. امام در جواب او فرمود: «یا اختاه! كل الذى قضى فهو كائن;[2]
اى خواهر! هر آنچه كه خدا مقدر كرده، محقق خواهد شد.»
امام سجاد علیه السلام نقل مى‏كند: «شب عاشورا شنیدم پدرم در حالى كه شمشیر خود را آماده مى‏كرد، اشعارى در بى‏وفایى دنیا زمزمه و تكرار مى‏كرد. وقتى متوجه منظور ایشان شدم، بغض گلویم را گرفت اما عمه‏ام زینب علیها السلام طاقت نیاورد و با نگرانى فرمود: «واثكلاه! لیت الموت اعدمنى الحیاة، الیوم ماتت امى فاطمه وابى على و اخى الحسن;
واى از این مصیبت‏سنگین! كاش، چنگال مرگ پرنده زندگیم را نابود مى‏كرد. امروز دوباره مرگ مادر، پدر و برادرم تكرار شد.» امام حسین علیه السلام او را دلدارى داد و به صبر سفارش كرد و همه اهل‏بیت علیهم السلام از این صحنه گریستند. امام خطاب به آنان فرمود:
«یا اختاه! یا ام كلثوم! یا فاطمة! یا رباب! انظرن اذا قتلت فلا تشققن على جیبا ولا تغمشن وجها ولا تقلن هجرا; [3]
اى خواهر! اى ام‏كلثوم! اى فاطمه! اى رباب! متوجه باشید كه وقتى من كشته شدم، گریبان ندرید و صورت نخراشید و سخن بیهوده مگویید.»
نافع بن هلال مى‏گوید:
وقتى امام حسین علیه السلام به خیمه زینب كبرى علیها السلام وارد شد، شنیدم آن بانوى سترگ از حضرت، وضعیت روحى یاران را پرسید كه آیا از ثبات و پایدارى آنان اطمینان دارد؟
امام علیه السلام در پاسخ فرمود:
«والله لقد بلوتهم فما وجدت فیهم الاشوس الاقعس یستانسون بالمنیة دونى استیناس الطفل الى محالب امه; [4]
سوگند به خدا آنان را آزمودم، در میان آنان احدى را نیافتم، مگر شجاعانى استوار كه اشتیاق آنان به مرگ در ركاب من همچون انس كودك به سینه مادر است.»
دردناك‏ترین صحنه براى بانوان، به ویژه زینب كبرى علیها السلام لحظه وداع امام علیه السلام با اهل خیام بود كه باز همگى از طرف امام علیه السلام مامور به صبر شدند.
هنگامى كه «ذوالجناح‏» خبر شهادت سیدالشهداء علیه السلام را به خیمه‏گاه آورد اهل حرم به سوى قتلگاه روانه شدند. زینب كبرى علیها السلام با دیدن صحنه گودال فریاد زد:
وامحمدا! واعلیا! هذا حسین بالعراء صریع بكربلا لیت السماء اطبقت على الارض ولیت الجبال تدكدكت على السهل
با این جملات در حالى كه امام در حال جان دادن بود خود را به پیكر برادر نزدیك كرد و عمر سعد با گروهى خود را به گودال قتلگاه نزدیك مى‏كردند.
«عقیله بنى‏هاشم‏» فریاد كشید:
«واى بر شما. آیا مسلمانى بین شما نیست؟»
اما كسى پاسخ او را نداد و عمر سعد به سپاهیان خود دستور داد كار حسین علیه السلام را تمام كنند.
بانویى كه شهادت دو فرزند، برادران و برادرزادگان و خویشان را به چشم خود دیده است، تازه رسالت‏سنگینى را به دوش خود احساس مى‏كند. او باید برخیزد و بیرق شهدا را تا پایان راه با صبر و پایدارى در دست گیرد.
شام غریبان، حركت از قتلگاه و حوادث مسیر اسارت هر كدام به تنهایى براى زمین‏گیر شدن قوى‏ترین مردان كفایت مى‏كرد اما زینب علیها السلام بزرگ‏تر و استوارتر از آن بود كه با سیل سهمگین طوفان‏هاى بلا بر خود بلرزد.
زینب كبرى علیها السلام بااین كه دلخراش‏ترین صحنه‏ها را دید اما در هر فرصتى پیام عاشوراییان را با اقتدار و صلابت‏به گوش همگان مى‏رساند. در مجلس یزید كه همه چیز براى تحریف خون كربلاییان فراهم شده بود خطبه آتشین[5] او ورق را برگرداند و جو تبلیغاتى مسموم شامیان را چنان متحول ساخت كه دشمن از نگهدارى اسراى سرافراز در آن دیار احساس خطر مى‏كند. او فاطمه‏اى بود در شام و زبان گویاى على علیه السلام بود در كوفه. او به حق، زینب بود، زینت پدر...
ما یار قدیم مشكلات و رنجیم
در سنگر صبر و در میان گنجیم
در حادثه‏هاى تلخ حال خود را
با صابره كرببلا مى‏سنجیم [6]


________________________________________
[1]. پایگاه حوزه، مجلات، مبلغان شماره 16، كربلا و الگوهاى رفتارى 2 (الگوهاى مثبت)
[2].مقرم، مقتل الحسین علیه السلام، ص 176.
[3].همان، ص 218.
[4].همان، ص 219.
[5].همان، ص 357.
[6].نگارنده (حجت الله بیات)


  • آخرین ویرایش:شنبه 28 بهمن 1391
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1391  10:55 ق.ظ

زنی كه پیامبر بود 

قیصر امین‏پور
كربلا، بیابان سوزانی است كه در آن بال و پر منطق می‏سوزد. سر عقل خم می‏شود. پای چوبین استدلال می‏شكند و زبان استدلال، لال می‏شود.
پیش از حسین(ع) و پس از او، صحنه تاریخ هماره میدان نبرد حق و باطل بوده است. اما چرا از میان این همه، عاشورا حماسه‏ای دیگرگونه است؟
شاید حضور چهره‏های گوناگون یك جامعه، مثل زن، كودك، جوان، پیر و ... یا وجود تمام عناصر یك زندگانی كامل مانند تشنگی، ایثار، عشق، مظلومیت، نیایش، خواب، بیداری، جهاد، وفاداری و ... بر این تابلو، رنگی از جاودانگی پاشیده است.
اما غیر از این شاید بتوان گفت كه در درگیری مستمر حق و باطل، چیزی كه اثر آن كمتر از خود آن درگیری نیست، آگاهی تاریخ و جامعه از آن است، چون افراد و جوامع زوال‏پذیرند و اگر درگیری حق و باطل، تنها در میان نیروهای درگیر در كشمكش مطرح باشد. هر دو نیرو روزی از بین خواهند رفت. اما اگر پیام این درگیری به گوش تاریخ و به دست جامعه برسد، اثری زوال‏ناپذیر خواهد داشت.
و شاید بتوان گفت آنچه مبارزه حق و باطل را در طول تاریخ امتداد داده، پیام آن بوده است. و نیز شاید یكی از دلایل وجودی قصص قرآن همین باشد. مثلاً در قصه فرزندان آدم، برادری به دست برادر دیگر كشته می‏شود و كلاغی برانگیخته می‏شود تا قاتل را گوركنی بیاموزد، اگر خدا نبود كه ببیند و بنگارد و پیام‏آوری نبود تا پیام را برساند، شاید خون هابیل برای همیشه در خاك می‏خفت.
در اینجا هم درگیری حسین(ع) و یزید را پیامبرانی است. یكی پیامبری كه «امام» است. و دیگر پیامبری كه «زن» است. و دیگرانی كه هر كدام بار پیامی را به دوش جان داشتند.
چه می‏توان گفت از زبان آتشین سجاد(ع)؟ و چگونه می‏توان گفت كه آن امام در عاشورا چه دید و چه شنید و چه كشید! و پس از آن چه می‏بایست ببیند و بكشد! كه اگر او نبود فریادهای زینب(ع) هم در گنبد تاریخ طنینی می‏افكند و سپس رفته رفته به خاموشی و فراموشی فرو می‏رود.
چرا كه او حلقه‏ای طلایی از زنجیره خدایی امامت بود و اگر او نمی‏ماند، هیچ كسی و حتی هیچ زینبی توان امتداد این ریسمان آسمانی را نداشت.
و از زینب(ع) گفتن نیز خود از سجاد(ع) گفتن است. چرا كه زینب(ع) با حضور امام، زینب(ع) بود، كه اگر امام نباشد هر حركتی بی‏جهت و محكوم به زوال است.
و اما من باز راه خطا رفتم. من بر آن بودم
كه در این كار، راه بر چند و چون و چرا ببندم. و «عشق را كه تنها كار بی‏چرای این عالم است»، به زیر سؤال نكشم. قصد من آب دریا كشیدن نبود و تنها به قدر تشنگی چشیدن بود. و تنها بر آن بودم كه به عبارتی كوتاه، اشارتی به عشق كرده باشم. اشارتی به زینب(ع) كه پیامبر خون خدا است.
كه اگر زینب(ع) در آنجا نبود، كلاغهای
سیاه چنان بر جنایاتشان بال می‏گستردند كه به جز سیاهی چیزی به یادگار نمی‏ماند. و
این است كه تا قرآن گشوده است، كتاب عاشورا بسته نخواهد شد. چرا كه مرگ قهرمانان این داستان، آخرین برگ كتاب نیست.
و زینب(ع) فصلی دیگر بر این كتاب ضمیمه كرد. فصلی بی‏پایان كه همچنان ورق می‏خورد و هر ورقش عاشورایی است.
و نه تنها هر زمینی، كه هر سینه‏ای كربلایی است كه هر دم در آن عاشورایی بپاست. و حسینی و یزیدی در پهنه آن به نبرد ایستاده‏اند. تا كدام پیروز شوند. هر چند كه حسین(ع) هیچ گاه شكست نخورده است. چرا كه همیشه زینبی هست تا همچنان كه علی(ع) ذوالفقار از نیام برمی‏كشید؛ زبان از كام بركشد و چون طوفان بتوفد و چون سیل بخروشد و در
اسارت هم با گردن افراخته گام بردارد و با روی افروخته بر سر ابن‏زیادها و یزیدها فریاد بكشد.
آری، حسین(ع) هیچ گاه نمرد و هیچ گاه شكست نخورد. و پرچمش بر زمین نیفتاد. پرچم حسین(ع) خون‏آلوده شد؛ اما خاك‏آلوده نشد. و حسین(ع) نه تنها شكست نخورد بسا غنیمت كه آن روز به چنگ آورد و برای ما به ودیعه گذاشت.
او گوهر گران شهادت را از دشمن به غنیمت گرفت و چه غنیمتی از این گران‏مایه‏تر؟!
آری حسین(ع) نمرد، كه اگر مرده بود، چرا پس از سالها «متوكل» دستور داد تا قبر او را آب ببندند و اگر كسی به زیارت آن برود، دستش را قطع كنند.
و اما یزید، او نه تنها نتوانست از خود حسین(ع) بیعت بگیرد كه از خون او نیز نتوانست. چرا كه خون حسین(ع) پیام و پیامبر داشت.
و یزید اگر زنده ماند، از آن بود تا ما در امتداد آن خط سرخ هر روز یزیدی را بكشیم و انتقام خون حسین(ع) را كه هنوز می‏جوشد و تا آن سوی هنوز خواهد جوشید از آنان بگیریم.
و اگر حسین(ع) تشنه ماند و حسینیان تشنه ماندند، از آن بود تا ما هر روز با اشك و خون، گلوی تشنه‏اشان را تر كنیم و از تشنگی آنها بیاموزیم كه اگر تشنه بودیم، و از اندك سپاه آنها بیاموزیم كه اگر اندك بودیم و تمام دنیا در برابر ما ایستاده بود؛ باز هم عاشقانه بجنگیم، حتی اگر هفتاد تن باشیم!
و بیاموزیم كه هر كدام یزیدی را در درونمان بكشیم و با جانی حسینی و زبانی زینبی به قیامی حسینی و پیامی زینبی برخیزیم. و بیاموزیم كه گرسنگی بخوریم و برهنگی بپوشیم، اما بندگی نكشیم.
خون بدهیم، اما دین نه! جان بدهیم، اما ایمان نه!
روزی كه حسین(ع) آهنگ رفتن دارد، گویی این آیات خدا، دوباره بر او و یارانش می‏بارد:
ـ «و قاتلوا فی سبیل‏اللّه‏ الذین یقاتلونكم
...»(1)
ـ (و بجنگید در راه خدا با آنان كه با شما می‏جنگند ...)
ـ «... و لا تقاتلوهم عند المسجد الحرام ...)(2)
ـ (... و بجنگید با آنها در پیشگاه مسجدالحرام ...)
ـ «و انفقوا فی سبیل‏اللّه‏ و لاتلقوا بایدیكم الی التهلكة ...»(3)
ـ (و انفاق كنید در راه خدا و به دست خود، خود را به نابودی میفكنید ...)
اما حسین(ع) دیگر چه دارد كه انفاق كند؟ او آخرین دارایی خود را برای انفاق و آخرین سلاح خود را برای قتال به كف می‏گیرد؛ یعنی جانش را و خونش را! آیا این چنین رفتن، خود را به هلاكت افكندن است؟ نه! راستی را كه:
آنكه مردن پیش چشمش تهلكه‏ست
امر «لا تلقوا» بگیرد او به دست
«كل شی هالك الا وجهه»(4) می‏گوید: هر چیزی هلاك شود مگر حق. حال چه مرگ باشد، چه زندگی! هر چیزی! یعنی اگر رفتن، حق باشد، دیگر «رفتن» نیست كه عین «ماندن» است.
و باز در آیه‏های سپسین همان سوره، گویی خدا به حسین(ع) می‏گوید:
ـ «و اتموا الحج و العمرة لله فان احصرتم فما استیسر من الهدی ...»(5)
ـ (و به انجام رسانید حج و عمره را برای خدا پس اگر بازداشته شدید، آنچه كه میسر شود از قربانی ...)
و او كه نمی‏تواند حج را به پایان برد، قربانی می‏كند. چه چیز را؟ هر چه داشته باشد! گوسفند؟ شتر؟ نه! اسماعیلش را، یك ابراهیم و هفتاد اسماعیل را! یك «امام» را!
چه تفاوت دارد؟ اینجا باید بر گونه سنگ سیاه بوسه زد، و آنجا بر لب سرخ شمشیر!
اینجا باید از لباس تن عاری شد و آنجا از لباس جان! اینجا باید ... و آنجا باید ...
و باز، گویی در چند آیه پس از آنها خدا تصمیم نهایی حسین(ع) را باز می‏گوید:
ـ «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات اللّه‏ ...»(6)
ـ (و از مردم كسی است كه می‏فروشد جان خود را برای خشنودی خدا ...)
و آنگاه حسین(ع) به راه می‏افتد.
آن روز آب فرات را بر حسین(ع) و یارانش بستند؛ و امروز بگذار تمام آبهای جهان را بر ما ببندند. ما آموخته‏ایم كه تشنه و گرسنه بجنگیم، اما چه شكوهمند است اینكه بدانیم تاریخمان را خود می‏نویسیم، و نه تنها خود آن را ورق می‏زنیم، كه خود، برگ برگ تاریخیم. كلمه به كلمه آن با قطره قطره عرق جهاد و خون شهادتمان رنگ می‏گیرد و صفحات آن از التهاب نفسهای اسبمان به شماره می‏افتد.
آن روز حسین(ع) گفت: «خواب دیدم كه ما می‏رویم و مرگ می‏آید.»
مرگ جبر است. و حسین(ع) زره مرگ را برداشت، پوشید و رویین شد. چه، آنسان زندگی را مرگ می‏دانست و اینسان مرگ را زندگی!
چرا كه او از پدرش آموخته بود كه می‏گفت: «محبوب‏ترین چیزی كه من آن را ملاقات می‏كنم، مرگ است.»
و هم از او آموخته بود كه می‏گفت: «همانند كسی كه در شب تاریك، در جستجوی آب در بیابانی بی‏پایان، ناگاه چشمه‏ای بیابد، شهادت برایم دوست‏داشتنی است.»
آن روز كه حسین(ع) قصد میدان داشت. به یاران خود چنین گفت: «من بیعت خود را از گردنتان برداشتم، شما می‏توانید بر مركب شب سوار شوید و بروید.»
آنان كه خدا را هم بیعتی بر گردن داشتند، ماندند. و آن سیاهی لشكر، آن لشكر سیاه، آن شب در تاریكی، جان شبزده خود را برگرفتند و رفتند. و به شب پیوستند؛ كه خفاشان تاب آفتاب ندارند!
و «منطق پرواز» این چنین است. كه آنجا از آن همه مرغ، تنها «سی مرغ» به «سیمرغ» رسید.
و اینجا از آن همه مرد، تنها هفتاد و دو «مرد» به دیدار «مرگ» رفتند!
و مرغان دیگر حرم كه به دیدار مرگ آمده بودند، و هر یك برگ پیغامی را به منقار خونین خود داشتند، برگشتند، تا سفری دیگر را بیاغازند.
حسین(ع) می‏رفت و تمام راههای برگشت را می‏بست. و پلهای پشت سر را ویران می‏كرد. كه راه حسینیان برگشت ندارد. این راز را من از زبان زره علی(ع) شنیدم، كه هیچ گاه پشت نداشت!
آن روز كه خبر رسید «مسلم» شهید شده، «هانی» شهید شده، امام یاران را فراخواند و پیامی را این چنین بر آنان خواند:
ـ «یاران، اخبار غریبی از كوفه می‏رسد، اگر مردم كوفه هم خیانت كنند، من باید این راه را بروم، هر كس از شما تا این لحظه به امید نان و نام با من آمده، راهش را بگیرد و برود.» و امروز حتی اگر مسلم كشته شود، هانی كشته شود، باز اندكی ناامیدی به خود راه نخواهیم داد.»
و اما این بار، دیگر تنها هفتاد تن با ما نخواهد ماند! این را هزاران شهید با خون خود، بر پیشانی صبح نوشته‏اند!
و ما این همه را از عاشوار داریم. و عاشورا را از حسین(ع) داریم. و حسین(ع) را از زینب(ع) و زینبیان!
حسین(ع)، خوب می‏دانست چه كسی را باید با خود ببرد، و چه كسانی را! كدام مورخی می‏توانست بهتر از زینب(ع) بنویسد كه بر آنان چه رفته است؟ چه زبانی باید كه با زر بسته نشود؟ و چه دهانی باید كه با زور شكسته نشود؟
حسین(ع) همچنان كه از دیروز، امروز را ـ كه عاشوراست ـ دیده بود؛ از امروز هم فردا را دیده بود! و زینب(ع) را برای فردا با خود برده بود! و سجاد(ع) را برای فردا می‏خواست!
حسین(ع) دست زینب(ع) را گرفت و او را با خود به نمایشگاهی برد تا خدا را تماشا كند!
و حسین(ع) زینب(ع) را با خود به آزمایشگاهی برد تا آزمایش خدا را تجربه كند!
و عاشورا تجربه بود. و عاشورا معیار بود! معیار ایثار! و عاشورا نهایت صبر است. و حسین(ع) آخر خط است! و حُرّ تجسم اختیار انسان! و زینب(ع) پایان شكیبایی!
عاشورا فرهنگی است كه هر كلمه‏ای در آن معنی دیگری دارد، در قاموس عاشورا، مرگ یعنی زندگی، اسارت یعنی آزادی، شكست
یعنی پیروزی، در آنجا دیگر زن به معنی ضعیفه نیست، كه زن یعنی آموزگار مردانگی! چرا كه این بار، بار تاریخ بر شانه‏های یك زن افتاه است. و چه می‏گویم؟ كه تاریخ خود،
گنجایش و ظرفیت چنین زنی را ندارد! كه اگر او نبود و دیگران نبودند، شاید عاشورا هم نبود و حسین(ع) نبود ...
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست بگوید، كه در «نتوانستن» نیز «بایستنی» هست؟ و چه كسی می‏توانست بگوید: مسؤولیت در «آگاهی» هم هست؟ چه، آنجا كه «توانایی» نیست «آگاهی» نیز خود نوعی «توانایی» است.
چرا كه اگر به «تواناییهای» خود «آگاه» نباشی، مسؤولیت را احساس نمی‏كنی، ولی همین كه آگاه شدی كه مسؤولی، هیچ هم كه نداشته باشی، جان كه داری! و هیچ كه نباشد، خون كه هست! ایمان كه هست! و امكان شهادت كه هست!
اما سخن از «داشتن توانایی»، مَفرّی است كه همیشه امكان گریز از آن هست. آیا چه هنگام، توانایی كافی خواهی داشت؟
و تازه هنگامی كه توانایی كافی نیست، احساس مسؤولیت و انجام آن اهمیت دارد، وگرنه انجام مسؤولیت در حالی كه توانایی كافی هست، حماسه نیست!
حسین(ع) خود می‏گوید: «من آن چنان مرگ را طالبم كه یعقوب، یوسف را!»
و اگر حسین(ع) نبود، چه كسی می‏توانست اینها را بگوید، هر چند كه هنوز هم گروهی حسین(ع) را كسی می‏دانند كه در روز نبرد، اجازه فرار و نجات، از دشمن می‏خواهد!
شگفتا! كسی كه شب به یاران خود می‏گوید: «همه شما بروید، دشمن تنها مرا می‏خواهد.» روز این چنین بگوید!
و نیز اینكه این همه می‏گویند: «امام حسین(ع) می‏دانست كه شهید می‏شود یا نمی‏دانست؟ می‏توانست یا نمی‏توانست؟»
اینجا سخن از دانستن و ندانستن نیست، و سخن از توانستن و نتوانستن نیست!
حدیث عاشورا بسی فراتر از اینهاست!
اینجا سخن از «خواستن» است و «بایستن»!
سخن از «توكل» است به معنی راستین آن!
آنها كه درگیر آن سخنانند، از آن است كه «توكل» را ندانسته‏اند، یا درست نداسته‏اند!
چرا كه توكل، تعهد به انجام وظیفه است؛ نه تضمین سرانجام آن!
توكل، یعنی كه «انجام» وظیفه را به «خود»، و «سرانجام» آن را به «خدا» واگذاریم!
و حسین(ع)، تنها این چنین كرد!
و شاید این برای ما شگفت باشد، اما برای حسین(ع) شگفت نیست!
این عجیب نیست كه حسین(ع) این چنین بود؛ اگر حسین(ع) این چنین نبود، عجیب بود!
اگر حسین(ع) نبود، اینها همه نبود! و اگر زینب(ع) نبود، زنانمان و حتی مردانمان، از چه كس پیامبری می‏آموختند؟
آن روز ظهر همه چیز پایان یافت. نه، آن روز همه چیز آغاز شد. كار حسین(ع) تمام شده بود و كار زینب(ع) آغاز می‏شد.
و عاشورا، نه یك آغاز بود و نه یك پایان! عاشورا «یك ادامه» بود!
یك امتداد! برشی از یك امتداد!
و زینب(ع)، ادامه‏دهنده این امتداد بود، كار حسین(ع) پایان یافت. و كاروان خون حسین(ع) به راه افتاد. از پیچ و خم جاده‏های تاریخ گذشت و هنوز هم همچنان پیش می‏رود.
كاروانسالار این كاروان، نه یك زن، و نه یك شخص، كه یك مفهوم بود!
یك مفهوم مجرد، كاروان را به پیش می‏راند!
و زینب(ع) آن مفهوم بود!
و زینب(ع) را از همان كودكی آن چنان بزرگ كرده بودند كه ظرفیت چنین حماسه‏ای را داشته باشد. و چشمهایش را آن چنان گشوده بودند كه تاب دیدن آفتاب ظهر عاشورا را داشته باشد. و زبانش را آن چنان تیز كرده بودند كه بر جگر خصم، زخم زبان بزند!
و اینك زینب(ع) را به یاد بیاور، در شام غریبان!
و زینبیان را، این غریبان آشنا را در میان آشنایان غریب!
و زینب(ع) را كه وقتی خورشید بر آسمان بود، همه چیز بود: خواهر، مادر ... و همه چیز داشت: برادر، پسر، تكیه‏گاه ...
اما شب چه بود؟ فقط تنها بود! و هیچ نداشت، هیچ، حتی تشنگی! هیچ، حتی اشك! تنها یك چیز داشت، عشق! و این تنها دارایی و یارایی زینب بود!
به راستی كه آزمایش خدا چه توانفرساست! مرگ، تنها یك لحظه است، اما اینكه كسی، آن هم زنی، هفتاد بار بمیرد، و به جای هفتاد نفر زخم تیر و نیزه بچشد و باز زنده باشد، شگفت است!
اینك زینب(ع) باید همه چیز باشد. كودكان را مادر باشد. و پدر باشد، و تازیانه‏ها را سپر باشد.
اما كسی كه بتواند مرگ یك محمد(ص) را تاب بیاورد. و مرگ یك مادر، آن هم یك فاطمه(ع) را ببیند و نمیرد. و شكاف پیشانی
یك علی(ع) را ببیند و نشكند و پس از آن باز زنده باشد، عجیب نیست اگر بتواند، و عجیب است اگر نتواند آخرین یادگار عزیزانش را تاب وداع داشته باشد.
كه او دختر فاطمه(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او دختر علی(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خواهر حسین(ع) است و همین بس كه بتواند!
و او خود، زینب(ع) است و همین بس كه بتواند!
و اینك زینب(ع) یك دریا آرامش است كه هزاران طوفان را در دل نهفته دارد. و تنها وصیت برادر را در خاطر دارد كه: «صبر كن بر بلا و لب به شكایت مگشا، كه از منزلت شما خواهد كاست، به خدا، كه خدا با شماست!»
آن شب، زینب(ع) با كودكان و زنان در میان قطعات پراكنده می‏گشتند؛ آن طرف دست پسری، این طرف بازوی شوهری، پای برادری، بدن بی‏سری!
و اینها همه پیامبر می‏خواست، آن همه خون اگر در همان جا می‏خفت، ما چه می‏كردیم؟
و به راستی كه زینب(ع) پیامبری امین‏بود!
و من، اینها، همه را گفتم، اما هنوز در شگفتم كه عاشورا چه بود؟ و چگونه بود؟ و زینب(ع) كه بود؟ و حسین(ع) كه؟
و نمی‏دانم كه آن روز و آن شب چگونه در تقویم تاریخ می‏گنجد؟
كدامین خاك، یارای در بر گرفتن تن حسین(ع) را دارد؟ كه خاك هم تا سه شبانه‏روز، از پذیرفتن او عاجز بود!
و كدامین آب، آیا شایستگی شستن تن او را دارد؟ آنكه آب از وضوی دست او تطهیر می‏شود!
و كدامین شمشیر، گردن او را ـ آن آبشار بشارت را ـ توان بریدن داشت؟ و دریای سینه او را كدام شمشیر شكافت؟ خدایا چگونه شمشیر، دریا را می‏شكافد! و قلب او را ـ آن قرآن متلاطم را ـ كدامین نیزه بر سر كرد؟ بی‏شك همان نیزه كه قرآن را!
و سر او را ـ آن دریای پرشور عشق را ـ چگونه بر نیزه كردند؟ خدایا مگر می‏شود دریایی را بر نیزه‏ای نشاند؟ و چگونه آن شانه را كه انبان‏كش نیمه‏شب نان یتیمان بود، از تن او جدا كردند؟
و چگونه آن لبها را كه بوسه‏گاه پیامبر بود، آزردند؟ و چگونه «پاكی» را به خون آلودند؟ و «معصومیت» را گلو دریدند؟
و بر آن سینه‏ها كه در آنها به جز عشق نبود، كدامین سم ستوری آیا توان كوبیدن داشت؟
و شانه‏های كدام زن است كه توان این همه بار دارد؟
و كدام كوه است كه تكیه‏گاهش را از او بگیرند و او همچنان استوار بماند؟
و كدام ماه است كه خورشیدش را بكشند و او همچنان بتابد و محاق را بشكافد؟
و كدام آسمان است كه هفتاد ستاره‏اش را فروكشند و او همچنان بر طاق بماند؟
و كدام زن است كه پاره دلش را گلو بدرند و او همچنان با هزار دل، عاشق باشد؟
زینب(ع)! و تنها زینب(ع)!
زینب(ع) تنها! و زینبیان تنها!


___

_________________________
1 ـ سوره بقره ، آیه 190.
2 ـ سوره بقره، آیه 191.
3 ـ سوره بقره، آیه 195.
4 ـ سوره قصص، آیه 88.
5 ـ سوره بقره، آیه 196.
6 ـ سوره بقره، آیه 207.


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392
نظرات()   
   

عبدالله ابن جعفر

در دوران غربت اسلام، زمانی که عده­ای از مسلمانان مجبور به مهاجرت به حبشه شدند، حضرت جعفر بن ابیطالب (ع) سرپرستی آنان را به عهده داشت. در آن جا و در حضور پادشاه حبشه، چنان بر حقانیت اسلام و رسول خدا (ص) استدلال کرد که فرستادگان مشرکین به دربار حبشه، برای بازگرداندن مسلمانان که یکی از آن ها عمروعاص بود سرافکنده شدند و بازگشتند.

در آن سرزمین، خداوند پسری به جعفر داد که نام او را ”عبدالله“ گذاشت. پس از مهاجرت پیغمبر (ص) از مکه به مدینه، مسلمانانی که به حبشه رفته بودند نیز به همراه جعفر بن ابیطالب، به مدینه آمدند.

وقتی جنگ موته تدارک دیده شد، جعفر بن ابیطالب از طرف رسول الله (ص) سرداری سپاه را عهده دار شد و در نبردی نمایان، ابتدا دست راست و پس از آن دست چپ او قطع شد، ولی او با شهامت و شجاعت، بیرق اسلام را در بین بازوان خونفشان خود گرفت. تا آن که سردار دیگری، پرچم را به دست گرفت و جعفر به خاک افتاد و در جنّة الاعلی، طیّار شد.

پیامبر خدا (ص) فرزندان خردسال جعفر را که مادر مکرّمه شان اسماء بنت عمیس بود - بسیار عزیز می داشت و همواره آنان را مورد توجه قرار می داد.

عبدالله بن جعفر نه تنها عزیز پیامبر، که نزد عموی خود حضرت علی بن ابیطالب (ع) نیز بسیار عزیز و مکرّم بود.

برای همین بود که وقتی به خواستگاری حضرت زینب کبری (س) آمد، امیرالمومنین درخواست او را اجابت کرد. حاصل این وصلت، دو فرزند پسر، به نام های عون و محمد بود.

حضور در کربلا

زمانی که کاروان کربلا، از مدینه حرکت کرد و در مکه فرود آمد، عبدالله جعفر و فرزندانش همراه این کاروان نبودند.

چون حضرت مسلم بن عقیل (ع) با نامه حضرت حسین (ع) ماموریت کوفه یافت، ابتدا به مدینه آمد و در این موقع بود که عبدالله ابن جعفر فهمید که حضرت حسین (ع) برای سفر به عراق مصمم است. بر این اساس، با توجه به شناختی که از بنی­امیّه داشت، نامه ای خطاب به آن حضرت نوشت و آن نامه را به همراه فرزندانش عون و محمد به مکه فرستاد.

او در نامه نوشته بود:

” در رفتن به عراق عجله مکن، از آن می­ترسم که اگر توکشته شوی، نور زمین خاموش شود. تو روح هدایت و امید و امیر مومنان هستی“

پاسخ روشن بود و حضرت اباعبدالله (ع) در این طریق مصمم. پس برای آن که عبدالله را از اصرار خود، مبنی بر ممانعت از سفر باز دارد، او را از رویای صادقه خویش، با خبر فرمود :

انّی قد رأیت جدّی رسول الله (ص) فی منامی فأخبرنی باَمرٍ، انا ماضٍّ له

همانا من جدّم رسول­الله را در خواب دیدم که مرا به این امر آگاه کرد که من به انجام آن اصرار دارم.

در این موقع بود که عبدالله جعفر، به پسران خود وصیت کرد تا همراه آن حضرت بروند و در رکاب او بجنگند.

عاشورا

در روز عاشورا، وقتی نوبت به جوانان هاشمی رسید. فرزندان زینب کبری (س) نیز خود را آماده قتال کردند.

حضرت زینب (س) در این موقع که فرزندان دلبند خود را راهی قتال با دشمنان دین و قرآن می­کرد، حالتی دگرگون داشت. او عقیلة بنی­هاشم است. او نائبة­الامام است. اصلاً او شریک کربلای حسین (ع) است. نه بدین جهت که بنابر نقل، فرزندان خود را با دست خود کفن­پوش و فدیة راه حسین (ع) کرده­، که از لحظه­ای که از دامن زهرای مرضیه (س) پای به عرصه وجود گذاشته، دیده به دیدار حسین (ع) باز کرده­است. برای همین است که اهل دل، آفرینش او را برای کربلا معنا کرده­اند.

مگر نه آنکه در زمان حضور در کوفه، در مجلس تفسیر قرآن، وقتی آیه شریفة ”کهیعص را برای زنان کوفی تفسیر می­کرد، امیرالمؤمنین (ع) به او فرمود:

این عبارت ”کهیعص“ رمزی در مصیبت وارده بر شماست و کربلا را برای آن مخدّره ترسیم کرد.

بسیاری می­گویند: زینب کبری (س)، دو فرزند خود را مهیای نبرد کرد و به آنها تعلیم داد که اگر با امتناع آن حضرت مواجه شدید - کما اینکه آن مظلوم حتی غلام سیاه را از قتال بر حذر می­داشت - دائی خود را به مادرش فاطمه (س) قسم دهید تا اجازه میدان رفتن بگیرید.

پس از این مراحل ابتدا محمد بن عبدالله بن جعفر به میدان آمد و این رجز را سر داد:

اشکوا إلی اللهِ منََ العدوانِ قِتل قومٍ فی الوری عمیانِ

قَد ترکوا معالِمَ القُرآنِ و مُحکمَ التَنزیلِ و التِّبیانِ

وَ اَظهروا الکُفرَ مَعَ الطُّغیانِ

” به خداوند شکایت می­کنم از دشمنی دشمنان، قوم ستمگری که کورکورانه به جنگ با ما برخاسته اند . نشانه های قرآنی را که محکم و مبیّن و آشکار کننده کفر و طغیان است راترک کردند“

و پس از نبردی نمایان، به شهادت رسید.

پس از او، برادرش عون بن عبدالله جعفر راهی نبرد شد و خود را اینگونه معرفی کرد:

اِن تُنکرونی فَانا بنُ جعفرٍ شهیدُ صِدقٍ فی الجنانِ الازهر

یطیرُ فیها بجناحٍ اَخضرٍ کَفی بِهذا شَرَفاً فی المحشرِ

اگر مرا نمی­شناسید من فرزند جعفر هستم که از سر صدق به شهادت رسید و در بهشت نورانی با بال­های سبز پرواز می کند. برای من از حیث شرافت در محشر همین کافی است.“

و او نیز، فدایی راه حضرت حسین (ع) شد.

بارگاه

شهدای کربلا، در پایین پای حضرت حسین (ع) مدفونند و به احتمال قوی این دو دلداده نیز در همانجا پروانه شمع محفل حائر حسینی هستند. البته در 12 کیلومتری کربلا بارگاهی کوچک منصوب به عون ابن عبدالله وجود دارد که ملجأ زائرین است. برخی را عقیده بر این است که این مرقد یکی از نوادگان امام مجتبی (ع) به نام عون می­باشد.

zeinabion.ir


  • آخرین ویرایش:جمعه 17 آذر 1391
نظرات()   
   
جمعه 17 آذر 1391  10:18 ق.ظ

واقعیات شگفت انگیز در قرآن

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرف‌و‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:
دنیا 115 / آخرت 115
ملائک 88 / شیطان 88
زندگی 145 / مرگ 145
سود 50 / زیان 50
ملت (مردم) 50 / پیامبران 50
ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11
مصیبت 75 / شکر 75
صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣
فریب خوردگان (گمراه شدگان) 17 / مردگان (مردم مرده) ١٧
مسلمین
۴١ / جهاد ۴
١
طلا 8 / زندگی راحت ٨
جادو
۶٠ / فتنه ۶
٠
زکات ٣٢ / برکت ٣٢
ذهن
۴٩ / نور ۴
٩
زبان ٢
۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵

آرزو ٨ / ترس ٨
آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨
سختی ١١
۴ / صبر١١۴
محمد (صلوات الله علیه)
۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴
مرد ٢
۴ / زن ٢۴
همچنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:
نماز 5، ماه ١٢، روز ٣
۶۵
دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣
دریا + خشکی = 45=13+32
دریا = %1111111/71= 100 × 45/32
خشکی = %
88888889/28 = 100 × 45/13
دریا + خشکی = % 00/100
دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب 111/71% و خشکی 889/28 % از کره زمین را فراگرفته است.
آیا همه اینها اتفاقی است؟
سوال اینجاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) اینها را آموخته است؟ قرآن هم دقیقاً همین را بیان می‌کند.
zeinabion.ir


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 13 آذر 1391  07:29 ب.ظ

سخنان حکیمانه

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید: (( تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند دوست داشته باشی ؟ ))


آهنگر سر به زیر انداخت و گفت: (( وقتی که می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود اگر نه آن را کنار می گذارم.
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم

که خدایا ! مرا در کوره های رنج قرار ده اما کنار نگذار ! ))

فقط در ناملایمات است که فضایل انسان به اوج خود می رسد, در غیاب باد یک توده پنبه مانند یک قله کوه استوار است.

آهنگر

 


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 13 آذر 1391
نظرات()   
   

آیا داستان شهربانو واقعیت دارد؟

بی بی شهربانو

طبق نقل شیخ مفید و شیخ طبرسی و سید ابن طاووس، آن امام همام در پانزدهم ماه جمادی الاوّل، سال سی و شش هجری قمری دیده به جهان گشود.

مادر بزرگوار آن حضرت، طبق نقل شهور، شهربانو، دختر یزدجرد پسر شهریار، آخرین پادشاه ایران بوده است، که بعد از ولادت با سعادت امام سجاد (علیه السلام) از دنیای فانی به سرای باقی سفر نموده و روح پاکش به جوار رحمت الهی پیوست. از آن پس کنیز امام حسین (علیه السلام) امام سجاد (علیه السلام) را پرستاری می نمود و حضرت به او مادر می گفت.1

نقل شده در زمان عمر، وقتی دختر یزدجرد (آخرین پادشاه ایران) را جز اسرا به مدینه آوردند، تمام دختران مدینه برای تماشای جمال او از خانه بیرون آمدند. سپس او را وارد مسجد مدینه کردند. وقتی عمر خواست روی او را ببیند، مانع شد و گفت: سیاه باد روز هرمز که تو دست به روی فرزند او دراز می کنی.

عمر در جواب گفت: این گبرزاده به من دشنام می دهد، خواست او را آزار دهد که حضرت امیرالمؤمنین به عمر فرمود: ای عمر تو سخنی را که نفهمیدی چگونه دانستی که دشنام است؟! عمر دستور داد که در بین مردم ندا کنند که این دختر به فروش می رسد. امیرالمؤمنین فرمود: فروختن دختران پادشاهان جایز نیست ولکن به او بگو که خود یکی از مسلمانان را (به عنوان شوهر) اختیار کند و مهریه اش را از بیت المال او حساب کن. عمر قبول کرد و به آن دختر گفت: یکی از اهل مجلس را انتخاب کن. شهربانو جلو آمده و دستش را به سمت امام حسین (علیه السلام) دراز کرد.

امیرالمؤمنین از شهربانو به زبان فارسی سؤال فرمود که نام تو چیست؟ گفت: جهان شاه، حضرت فرمود: من تو را شهربانو نام گذاشتم. او گفت: این نام خواهر من است. حضرت فرمود: راست گفتی. سپس حضرت به جناب امام حسین (علیه السلام) روی نمود و فرمود: این همسر با سعادت را به خوبی محافظت نما و به او احسان و نیکی کن که فرزندی از او متولد خواهد شد که بعد از تو، بهترین اهل روی زمین خواهد بود و او مادر اوصیاء و ذرّیه طیّبه من است.2

بنابر نظر بیشتر مورخان، مادر امام سجاد(ع) دختر یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی است. اما در اسم و نحوه ازدواج این بانو با امام حسین(ع) ‌اختلاف بسیار است. چنان‌كه برای وی تا چهارده 3 و حتی هفده اسم شمرده شده است. با تمام تلاش‌هایی كه بعضی از محققان و نویسندگان در این زمینه انجام داده‌اند، نظر دقیق وقانع‌ كننده‌ای در این باره ارائه نشده است.

امیرالمؤمنین از شهربانو به زبان فارسی سؤال فرمود که نام تو چیست؟ گفت: جهان شاه، حضرت فرمود: من تو را شهربانو نام گذاشتم. او گفت: این نام خواهر من است. حضرت فرمود: راست گفتی. سپس حضرت به جناب امام حسین (علیه السلام) روی نمود و فرمود: این همسر با سعادت را به خوبی محافظت نما و به او احسان و نیکی کن که فرزندی از او متولد خواهد شد که بعد از تو، بهترین اهل روی زمین خواهد بود و او مادر اوصیاء و ذرّیه طیّبه من است

باید توجه داشت كه هر چند اصل ماجرا شهرت دارد و در كهن‌ترین متون تاریخی شیعه چون وقعة الصفین4، تاریخ یعقوبی5، الارشاد شیخ مفید6 و بصائر الدرجات 7 نقل شده است، اما اختلاف میان این روایات و عدم سازگاری پاره‌ای از آن‌ها با روایات فتوحات، آن قدر چشمگیر است كه محققان معاصر، اصل داستان را مشكوك دانسته‌اند.8

شهربانو

دلیل دیگری كه اصل داستان را خدشه پذیر می‌كند سندی است كه نشان می‌دهد تا آغاز سده دوم هجری، این شاهزاده ایرانی در خاندان هاشمی ناشناخته بوده است. این سند نامه منصور دوانیقی در پاسخ به محمدبن عبدالله (نفس زكیه) كه خود را «مهدی امت» خوانده بود، می‌باشد كه در ضمن آن می‌گوید: «پس از رحلت رسول خدا (ص) برتر از علی بن الحسین (ع) در خاندان شما متولد نشده؛ مادر او هم ام ولد (کنیز) بود.»9

منصور، واژه «ام ولد» را برای تحقیر محمدبن عبدالله به کار برده است. این نامه نیم قرن پس از رحلت امام سجاد (ع) نوشته شده است كه در آن زمان، بسیاری از هاشمیان زنده بوده‌اند. اگر داستان شهربانو واقعیت داشت منصور چنان تعبیری به كار نمی‌برد و اگر دروغ نوشته بود محمد با قاطعیت جواب می‌داد كه مادر امام سجاد (ع) شاهزاده بوده است نه كنیز. 10

نكته دیگر اینكه مورخان هنگام شرح جنگ‌های ایران و اعراب مسلمان، داستان عقب‌نشینی یزدگرد از نقطه‌ای به نقطه دیگر و در نهایت به مرو را به تفصیل نوشته‌اند. 11 او در این عقب‌نشینی‌ها نه تنها زنان، خویشاوندان و خزانه بلكه آشپزان و رامشگران و خدمه خود را همراه خود برده بود.12

اما اخباری حاكی از این است كه در جنگ مسلمانان با ایرانیان كنیزهائی در مدائن اسیر شدند و نیز در فتح خراسان و شرق ایران، دخترانی اسیر شدند كه احتمال دارد امام حسین (ع) یكی از این زنان را به همسری گرفته و امام علی بن الحسین از او متولد شده باشد. 13

روایاتی دیگری نیز در مورد شهربانو نقل كرده‌اند كه بیشتر شبیه به افسانه است تا واقعیت تاریخی از قبیل اینكه گفته شده، آن بانو در كربلا حضور داشت، و یا اینكه از كربلا فرار كرد و به ایران آمد، یا غایب شدن او در كوه، آمدنش به ایران به دستور امام حسین (ع) جهت جمع‌آوری نیرو 14 و ... كه می‌توان ساخته ذهن داستان نویسان و افسانه نویسان دانست.

فرآوری: شکوری

دین و اندیشه تبیان


منابع:

1) جلاء العیون، علّامه مجلسی، ص831

2) همان، ص832 و 833

3) شهیدی،سیدجعفر، زندگانی علی بن الحسین، تهران، دفتر نشر فرهنگ، 1365، صص 10 – 11.

4) منقری، نصربن مزاحم، وقعة الصفین، ترجمه پرویز اتابكی، ص 26.

5) یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 303.

6) شیخ مفید، الارشاد، قم، موسسه آل البیت، 1413 ه‍.ق ،ج 2، ص 137.

7) صفار قمی، محمدبن حسن، بصائر الدرجات، ص 335.

8) مطهری، مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، قم، صدرا، 1370، ص 131.

9) طبری، محمدبن جریر، تاریخ طبری، ج 6، ص 198.

10) شهیدی پیشین، ص 24.

11) بلاذری، احمدبن یحیی، فتوح البلدان، ص 311.

12) همان، ص 262.

13) ر.ك شهیدی پیشین، صص 7 – 29

14) همان.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 28 آبان 1391  09:53 ب.ظ

خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسینفاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گویی بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا به خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

 

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هرچه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در قیامت عطر و بویش میدهم

پیش مردم آبرویش میدهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هرکه پا بست من است

نامه ی اعمال او دست من است


  • آخرین ویرایش:جمعه 22 شهریور 1392
نظرات()   
   
یکشنبه 28 آبان 1391  09:27 ب.ظ

امام حسین(ع) گوهر جاودانه ادیان

آنتوان بارا /اشاره

رود خونی که از شهیدان کربلا بر صحرای طف جاری شد، فرات حقیقتی گشت که جرعه نوشان عزت و آزادگی را ازهر مذهب و مسلک و هر دین و آیین به قدر تشنگی سیراب کرد.

در این مسیر از نخستین مسیحی حق جویی که رویاروی یزید در کاخ سبز بر او شورید تا در عصر ما، کم نیستند مسیحیانی چون «جرجی زیدان»، «جرج جرداق» و دهها مسیحی حق جوی دیگر که حقیقت ناب همه ادیان راستین را در «اهل بیت پاک پیامبر(ص)»، در «محراب شهادت علی(ع)» و در «صحرای خونین کربلا» یافته اند و در این باره آثاری پدید آورده اند.
«آنتوان بارا»، آن مسیحی عاشقی است که سال های بسیار از دوران جوانی خود را صرف تحقیق و بررسی پیرامون زندگی و قیام امام حسین(ع) کرده است تا حقایق مربوط به این شخصیت عظیم تاریخ را از زاویه نگاه خود و از زبان انجیل و پیامبر الهی، عیسی(ع) بیان کند. او پس از سالیان بسیار پژوهش و مطالعه در منابع مختلف تاریخ اسلام، دست به نگارش کتابی زده است که در نوع خود و از زبان یک مسیحی بی نظیر است. وی در این پژوهش تطبیقی- به نام «حسین در اندیشه مسیحیت» – که رویکردی تحقیقی، ادبی و عاطفی دارد، با استفاده از نظریات اسلام و مسیحیت و بامهارتی ستودنی، زندگی و شهادت حضرت عیسی از دیدگاه مسیحیت و زندگی و شهادت امام حسین(ع) از دیدگاه اسلام را مقایسه کرده است. در این تحلیل ها نکات جالب و بدیعی به چشم می خورد که برای هر مسلمان منصفی شگفت انگیز و خواندنی است.
آنتون بارا کیست؟
کتاب «حسین در اندیشه مسیحیت» اولین بار در سال ۱۹۷۸ به رشته تحریر درآمد اما نویسنده از آن تاریخ به بعد و در اثر مطالعات بیشتر، اضافات و ملحقات زیادی به آن افزود و چاپ چهارم آن را در ماه های اخیر منتشر کرد، این کتاب تاکنون به ۱۷ زبان ترجمه شده و در ۵ دانشگاه نیز برای دوره های تکمیلی کارشناسی ارشد و دکتری مورد تأیید قرار گرفته است و قرار است چاپ چهارم آن بزودی به فارسی ترجمه و منتشر شود.
آنتوان بارا که سوری الاصل و ساکن کویت است خود نویسنده ای توانا وادیبی باذوق است و علاوه بر کتاب فوق ۱۵جلد کتاب دیگر نیز به رشته تحریر درآورده که بیشتر آنها در حوزه ادبیات و رمان و داستان می باشد. وی همچنین روزنامه نگاری است حرفه ای که اخیراً چهل و یکمین سال فعالیت مطبوعاتی اش را آغاز کرده ، او در مجلات و روزنامه های معروف و مختلف فعالیت داشته و در حال حاضر سردبیر هفته نامه شبکه الحوادث کویت است.
«آنتوان بارا» تشیع را بالاترین درجات عشق الهی معرفی می کند و امام حسین(ع) را فقط متعلق به شیعه یا مسلمانان نمی داند بلکه متعلق به همه جهانیان می داند و او را با عبارت «حسین گوهر ادیان» معرفی می کند و در پایان، سخنش را با این عبارت به انتها می رساند که «حسین علیه السلام در قلب من است».
وی تاکنون ۲۵بار نهج البلاغه را به طور کامل خوانده و هربار نکات جدیدی از آن کشف کرده است و من با خود می اندیشم که علی(ع) چقدر در میان ما شیعیان مظلوم است که اکثر ما حتی یک بار هم نهج البلاغه را به طور کامل مرور نکرده ایم!!
آنچه در پی می آید بخشی از گفت وگوی روزنامه کیهان با «آنتوان بارا» است :
ویژگیهای کتاب ” حسین (ع) در اندیشه مسیحیت” :
ویژگی این کتاب در این خلاصه می شود که شیوه و طرز نگاه آن متفاوت از آن چیزی است که تاکنون توسط مسلمانان و مستشرقان نوشته و پرداخته شده است. بسیاری اذعان داشتند که این کتاب بی طرفانه نوشته شده است.
از ویژگی های مهم کتاب این است که من در آن به مقایسه شخصیت حسین و عیسی بن مریم علیهماالسلام و نظرات، مواضع، اقدامات، سخنان و کیفیت شهادت آن دو بزرگوار و نحوه استقبال بی محابا از مرگ در راه عقیده پرداخته ام ]بر طبق عقیده مسیحیان، حضرت عیسی مصلوب و شهید شده است که البته این نظر با دیدگاه قرآنی ما انطباق ندارد[ من شباهت فراوانی میان شخصیت حسین(ع) و شخصیت عیسی به عنوان یک شهید و نه یک پیامبر، یافتم. من در انجیل و کتابهای دیگر مربوط به زندگی و مقتل حسین(ع) تحقیق زیاد کردم و دریافتم تشابه بسیار زیاد و باورنکردنی در رفتارها و اقدامات و سخنان و نحوه ابراز عقیده و کیفیت حفظ عقیده میان عیسی و حسین(ع) وجود دارد که چیز جدیدی بشمار می رفت من این موضوع را به تفصیل تحلیل کردم که آن دو عزیز چرا با میل و خواست خود مرگ را پذیرا شدند و بخصوص حسین شهید(ع) در شرایطی که زمینه رسیدن به مال و منال و پست و مقام دنیوی فراهم بود و او اگر اندکی از خود انعطاف نشان می داد و خواسته معاویه و یزید را اجابت می کرد، می توانست جان خود را از کشته شدن نجات دهد. اما او براساس آیه: «انفروا خفافا و ثقالا وجاهدوا باموالکم و انفسکم فی سبیل الله (همگی به سوی میدان جهاد) حرکت کنید، سبکبار باشید یا سنگین بار و با اموال و جانهای خود در راه خدا جهاد کنید» (توبه/۴۱)، به حرکت شگفتی دست یازید. او به هیچ یک از امتیازات و تطمیع ها توجه نکرد حال آنکه دنیاپرستی و حب مال و جاه و مقام همه جا بیداد می کرد. او همه اینها را ترک کرد و رو به شهادت گذارد و خاندان و عترت را به سوی شهادت برد در حالی که می دانست همه اینها در راه عقیده است.
تعریف و ذهنیت آنتوان بارا از امام حسین (ع)
تعریف من از حسین همان عبارات کوتاه و مشخصی است که درباره حسین«ع» در کتاب آورده ام. من او را به عنوان گوهر جاودانه و همیشگی ادیان توصیف کرده ام. او را به عنوان شهیدی معرفی نموده ام که دارای جاه و جبروت فرعون و کسری نبود اما متواضع بود و برای حفظ دین و حرکت در مسیر جدش حرکت خود را آغاز کرد. او ابتدا از گفت وگو با معاویه و یزید شروع کرد اما روش گفت وگو برای هدایت دشمنان مؤثر واقع نشد. او با اینکه می دانست کشته می شود اما خویشتن را در راه عقیده به خطر انداخت و با سپاهی ۷۰ نفری در برابر سپاه ۷۰ هزار نفری عبیدالله- به تصریح منابع تاریخی- به سمت کوفه خارج شد تا حرکت و جنبشی در بدنه جامعه ایجاد کند.
حماسه حسین«ع» تنها مختص سنی و شیعه و مسلمان نیست بلکه متعلق به هر مومنی است چنانکه در حدیث آمده «ان لقتل الحسین حراره فی قلوب المومنین لاتبرد ابدا» در این حدیث نگفته فی قلب المسلم. بلکه هر انسان آزاده ای که به راه و رسم حسین ایمان دارد را شامل می شود و لذا جهانیان و اندیشمندان وقتی از سیره حسین آگاه می شوند شیفته آن می گردند. همانطور که شیفته راه و مسلک علی ابن ابیطالب«ع» شده اند.
دلایل آنتوان بارا در خصوص حضرت مسیح«ع» از آمدن حسین«ع» به کربلا
استنادات و دلایل من همه برگرفته از انجیل است. برطبق آنچه در تاریخ آمده مسیح از کربلا دیدار کرد و به بنی اسرائیل فرمود هرکس که حسین«ع» را دریابد به یاری اش برخیزد عده ای در این روایت تاریخی تشکیک دارند اما ما هیچ شکی در آن نمی بینیم زیرا حضرت عیسی«ع» دارای معجزاتی بود و مرده را زنده می کرد و بیماران صعب العلاج را شفا می داد و لذا آیا برایش دشوار بود که درباره آینده پیشگوئی کند و بگوید شهید پس از خودش کیست؟
ارزشمند تربن بُعد شخصیت امام حسین(ع) از دیدگاه آنتوان بارا
من در مورد زندگی و حرکت حسین(ع) بیشتر به بعد انقلابی شخصیت ایشان شیفته شده ام. آن حضرت در مرامنامه قیام خود اعلام می کند “انی لم اخرج اشراً ولا بطراً و لامفسداً و لا ظالماً انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی” ؛ من از روی هوسرانی و خوشگذرانی و برای افساد و ستمگری قیام نکرده ام بلکه قیام من برای اصلاح در امت جدم و برای امر به معروف و نهی از منکر و حرکت براساس سیره جد و پدرم است. این روح انقلابی می تواند کار معجزه آسا بکند اگر هر انسانی در هر زمان و مکان از آن برخوردار باشد و ما در سالهای پیروزی انقلاب و عزت و افتخارات اخیر در ایران شاهد بودیم مردم و رهبران این کشور براساس این فلسفه حرکت خود را آغاز و با ظلم و استکبار مخالفت کردند و با تمام قدرت در برابر آن قیام نمودند.
بعد دیگر شخصیت امام حسین«ع» که مرا شیفته خود کرده، تواضع ایشان در کنار روح انقلابی است این دو خصیصه نمی تواند در یک شخص جمع شود. تواضع از صفات و ویژگی های برگزیدگان خداست او در عین احساس عزت و آزادگی و سرافرازی در برابر دشمنان، تواضع خاص خود را دارد. این بعد عظیمی است که از ویژگی امام بشمار می رود.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 آبان 1391
نظرات()   
   
یکشنبه 28 خرداد 1391  08:21 ق.ظ

بعثت پیامبر مكرم اسلام (ص)

             مبعث پیام آور وحی، پیامبر نور و رحمت بر مسلمانان جهان مبارك باد

                                                                     

  ستاره ای بدرخشید وماه مجلس شد      دل رمیده ما انیس و مونس شد

 نگارمن كه به مكتب نرفت وخط ننوشت      بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد

 ببوی او  دل  بیمار عاشقان  چو صبا       فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد

                                                                            

«بعثت‏» انقلاب بزرگ برضد جهل، گمراهى، فساد و تباهى است.وسزاوار منت‏گذارى خداوند و در بردارنده حكمت و تربیت است.

محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود او هر ساله سه ماه رجب وشعبان ورمضان را در غار حرا ( كوهى در شمال مكه ) به عبادت می گذرانید .

آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود كه محمد درغار حرا مشغول راز و نیاز با خالق محبوب بود، صدای خجسته و با صلابتی را شنید كه او را امر به خواندن كرد  . بعد از سه مرتبه پیامبر نیز با او خواند ؛ بخوان، بخوان به نام پروردگارت كه آفرید. همان كه انسان را از خون بسته ‏اى خلق كرد. بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان كه به وسیله قلم تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمى‏دانست، یاد داد.

                                                               

آری چه شروع زیبا و كاملی. این آیات از خواندن، خلقت، كیفیت خلقت، شكر و سپاس، علم و دانش و... سخن گفته است، گویی باور خلقت اگر با علم و دانش عجین شود، انسان را به اوج آگاهی می رساند.

محمد، هنگامی كه از غار پایین می آمد زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزید، از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه كه از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می كنم!

و چون خدیجه علت را جویا شد گفت:آنچه امشب بر من گذشت بیش  از طاقت من بود،‌امشب من به پیامبری برگزیده شدم!

خدیجه كه از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی كه روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانید گفت:من مدتها پیش در انتظار چنین روزی بودم می دانستم كه تو با دیگران بسیار فرق داری، اینك به پیشگاه خدا شهادت می دهم كه تو آخرین رسول خدایی و به تو ایمان  می آورم.

پس از آن علی كه در خانه محمد بود با پیامبر بیعت كرد.

بعد از آن پیامبر اكرم (ص) از جانب خداوند مأموریت یافت تا خویشاوندان خود را به اسلام دعوت كند كه این دعوت از دو جهت حائز اهمیت بود :

1- دعوت اقوام می توانست در شروع كار پشتوانه خوبی باشد و اگر آنها دعوت پیامبر (ص) را لبیك می گفتند، شاید كفار مكه جرأت آن همه جسارت را به خود نمی دادند.

2-  خانواده و اقوام اولین زیر ساختاری است كه باید اصلاح شود تا جامعه روند اصلاحی خود را زودتر طی كند.

با مطالعه در آیات قرآن هدف ارسال رسولان به خوبی مشخص می شود و آن دستیابی مردم به فهم و درك اجتماعی برای اقامه عدل و قسط است. از بین بردن شرك، احسان به والدین ، وفا به عهد الهی، عدم خیانت به مال یتیم، اجتناب از همه زشتی ها، ممانعت از آدم كشی، صدق و راستی و دوری از دروغ، ممانعت از فرزندكشی و...

                                                

اعمال وارده در شب مبعث ( شب بیست و هفتم رجب)
  سالروز تجلى انوار الهى، نزول والاترین نعمت پروردگار بر بشریت، طلوع خورشید درخشان خاتمیت بر آسمان نبوت، بعثت اشرف موجودات، خاتم انبیاء حضرت محمد مصطفى(صلى الله علیه وآله) بر همه یگانه پرستان، مخصوصاً مسلمانان مبارك باد.

اول: مستحب است كه درنیمه های این شب از خواب برخیزید و به عبادت بپردازید و كیفیت آن به این صورت است: به جای آوردن دوازده ركعت نماز، در هر ركعت حمد و سوره‏اى از سوره‏هاى كوچك مفصل ( مفصل از سوره محمد است تا آخر قرآن). در هر دو ركعت سلام دهید. پس از پایان نمازها، سوره حمد را هفت مرتبه و معوذتین را هفت مرتبه و قل هو الله أحد و قل یأایها الكافرون هر كدام را هفت مرتبه و إنا أنزلناه و آیة الكرسی هر كدام را هفت مرتبه بخوانید. سپس این دعا را قرائت نمایید :

الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی لَمْ یَتَّخِذْ وَلَدا وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ شَرِیكٌ فِی الْمُلْكِ وَ لَمْ یَكُنْ لَهُ وَلِیٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِیرا اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِمَعَاقِدِ عِزِّكَ عَلَى أَرْكَانِ عَرْشِكَ وَ مُنْتَهَى الرَّحْمَةِ مِنْ كِتَابِكَ وَ بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ وَ ذِكْرِكَ الْأَعْلَى الْأَعْلَى الْأَعْلَى وَ بِكَلِمَاتِكَ التَّامَّاتِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تَفْعَلَ بِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ .

آنگاه هر دعایى كه خواستید بخوانید. انشاءا... مستجاب می شود.

 دوم زیارت حضرت امیر المؤمنین علیه السلام كه افضل اعمال این شب است.

 سوم شیخ كفعمى در بلد الامین فرموده كه در شب مبعث این دعا را بخوانند:

اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِالتَّجَلِّی [بِالنَّجْلِ‏] الْأَعْظَمِ فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ مِنَ الشَّهْرِ الْمُعَظَّمِ وَ الْمُرْسَلِ الْمُكَرَّمِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تَغْفِرَ لَنَا مَا أَنْتَ بِهِ مِنَّا أَعْلَمُ یَا مَنْ یَعْلَمُ وَ لا نَعْلَمُ اللَّهُمَّ بَارِكْ لَنَا فِی لَیْلَتِنَا هَذِهِ الَّتِی بِشَرَفِ الرِّسَالَةِ فَضَّلْتَهَا وَ بِكَرَامَتِكَ أَجْلَلْتَهَا وَ بِالْمَحَلِّ الشَّرِیفِ أَحْلَلْتَهَا اللَّهُمَّ فَإِنَّا نَسْأَلُكَ بِالْمَبْعَثِ الشَّرِیفِ وَ السَّیِّدِ اللَّطِیفِ وَ الْعُنْصُرِ الْعَفِیفِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تَجْعَلَ أَعْمَالَنَا فِی هَذِهِ اللَّیْلَةِ وَ فِی سَائِرِ اللَّیَالِی مَقْبُولَةً وَ ذُنُوبَنَا مَغْفُورَةً وَ حَسَنَاتِنَا مَشْكُورَةً وَ سَیِّئَاتِنَا مَسْتُورَةً وَ قُلُوبَنَا بِحُسْنِ الْقَوْلِ مَسْرُورَةً وَ أَرْزَاقَنَا مِنْ لَدُنْكَ بِالْیُسْرِ مَدْرُورَةً اللَّهُمَّ إِنَّكَ تَرَى وَ لا تُرَى وَ أَنْتَ بِالْمَنْظَرِ الْأَعْلَى وَ إِنَّ إِلَیْكَ الرُّجْعَى وَ الْمُنْتَهَى وَ إِنَّ لَكَ الْمَمَاتَ وَ الْمَحْیَا وَ إِنَّ لَكَ الْآخِرَةَ وَ الْأُولَى اللَّهُمَّ إِنَّا نَعُوذُ بِكَ أَنْ نَذِلَّ وَ نَخْزَى وَ أَنْ نَأْتِیَ مَا عَنْهُ تَنْهَى اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ الْجَنَّةَ بِرَحْمَتِكَ وَ نَسْتَعِیذُ بِكَ مِنَ النَّارِ فَأَعِذْنَا مِنْهَا بِقُدْرَتِكَ وَ نَسْأَلُكَ مِنَ الْحُورِ الْعِینِ فَارْزُقْنَا بِعِزَّتِكَ وَ اجْعَلْ أَوْسَعَ أَرْزَاقِنَا عِنْدَ كِبَرِ سِنِّنَا وَ أَحْسَنَ أَعْمَالِنَا عِنْدَ اقْتِرَابِ آجَالِنَا وَ أَطِلْ فِی طَاعَتِكَ وَ مَا یُقَرِّبُ إِلَیْكَ وَ یُحْظِی عِنْدَكَ وَ یُزْلِفُ لَدَیْكَ أَعْمَارَنَا وَ أَحْسِنْ فِی جَمِیعِ أَحْوَالِنَا وَ أُمُورِنَا مَعْرِفَتَنَا وَ لا تَكِلْنَا إِلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِكَ فَیَمُنَّ عَلَیْنَا وَ تَفَضَّلْ عَلَیْنَا بِجَمِیعِ حَوَائِجِنَا لِلدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ وَ ابْدَأْ بِآبَائِنَا وَ أَبْنَائِنَا وَ جَمِیعِ إِخْوَانِنَا الْمُؤْمِنِینَ فِی جَمِیعِ مَا سَأَلْنَاكَ لِأَنْفُسِنَا یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ اللَّهُمَّ إِنَّا نَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ الْعَظِیمِ وَ مُلْكِكَ الْقَدِیمِ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لَنَا الذَّنْبَ الْعَظِیمَ إِنَّهُ لا یَغْفِرُ الْعَظِیمَ إِلا الْعَظِیمُ اللَّهُمَّ وَ هَذَا رَجَبٌ الْمُكَرَّمُ الَّذِی أَكْرَمْتَنَا بِهِ أَوَّلُ أَشْهُرِ الْحُرُمِ أَكْرَمْتَنَا بِهِ مِنْ بَیْنِ الْأُمَمِ فَلَكَ الْحَمْدُ یَا ذَا الْجُودِ وَ الْكَرَمِ فَأَسْأَلُكَ بِهِ وَ بِاسْمِكَ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَعْظَمِ الْأَجَلِّ الْأَكْرَمِ الَّذِی خَلَقْتَهُ فَاسْتَقَرَّ فِی ظِلِّكَ فَلا یَخْرُجُ مِنْكَ إِلَى غَیْرِكَ أَنْ تُصَلِّیَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الطَّاهِرِینَ وَ أَنْ تَجْعَلَنَا مِنَ الْعَامِلِینَ فِیهِ بِطَاعَتِكَ وَ الْآمِلِینَ فِیهِ لِشَفَاعَتِكَ اللَّهُمَّ اهْدِنَا إِلَى سَوَاءِ السَّبِیلِ وَ اجْعَلْ مَقِیلَنَا عِنْدَكَ خَیْرَ مَقِیلٍ فِی ظِلٍّ ظَلِیلٍ وَ مُلْكٍ جَزِیلٍ فَإِنَّكَ حَسْبُنَا وَ نِعْمَ الْوَكِیلُ اللَّهُمَّ اقْلِبْنَا مُفْلِحِینَ مُنْجِحِینَ غَیْرَ مَغْضُوبٍ عَلَیْنَا وَ لا ضَالِّینَ بِرَحْمَتِكَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُكَ بِعَزَائِمِ مَغْفِرَتِكَ وَ بِوَاجِبِ رَحْمَتِكَ السَّلامَةَ مِنْ كُلِّ إِثْمٍ وَ الْغَنِیمَةَ مِنْ كُلِّ بِرٍّ وَ الْفَوْزَ بِالْجَنَّةِ وَ النَّجَاةَ مِنَ النَّارِ اللَّهُمَّ دَعَاكَ الدَّاعُونَ وَ دَعَوْتُكَ وَ سَأَلَكَ السَّائِلُونَ وَ سَأَلْتُكَ وَ طَلَبَ إِلَیْكَ الطَّالِبُونَ وَ طَلَبْتُ إِلَیْكَ اللَّهُمَّ أَنْتَ الثِّقَةُ وَ الرَّجَاءُ وَ إِلَیْكَ مُنْتَهَى الرَّغْبَةِ فِی الدُّعَاءِ اللَّهُمَّ فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ اجْعَلِ الْیَقِینَ فِی قَلْبِی وَ النُّورَ فِی بَصَرِی وَ النَّصِیحَةَ فِی صَدْرِی وَ ذِكْرَكَ بِاللَّیْلِ وَ النَّهَارِ عَلَى لِسَانِی وَ رِزْقا وَاسِعا غَیْرَ مَمْنُونٍ وَ لا مَحْظُورٍ فَارْزُقْنِی وَ بَارِكْ لِی فِیمَا رَزَقْتَنِی وَ اجْعَلْ غِنَایَ فِی نَفْسِی وَ رَغْبَتِی فِیمَا عِنْدَكَ بِرَحْمَتِكَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ پس به سجده برو و بگو الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدَانَا لِمَعْرِفَتِهِ وَ خَصَّنَا بِوِلایَتِهِ وَ وَفَّقَنَا لِطَاعَتِهِ شُكْرا شُكْرا صد مرتبه پس سر از سجده بردار و بگو اللَّهُمَّ إِنِّی قَصَدْتُكَ بِحَاجَتِی وَ اعْتَمَدْتُ عَلَیْكَ بِمَسْأَلَتِی وَ تَوَجَّهْتُ إِلَیْكَ بِأَئِمَّتِی وَ سَادَتِی اللَّهُمَّ انْفَعْنَا بِحُبِّهِمْ وَ أَوْرِدْنَا مَوْرِدَهُمْ وَ ارْزُقْنَا مُرَافَقَتَهُمْ وَ أَدْخِلْنَا الْجَنَّةَ فِی زُمْرَتِهِمْ بِرَحْمَتِكَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ .

فلسفه بعثت

سرآغاز تاریخ اسلام از روزی شروع  شد كه پیامبراسلام صلی الله علیه و آله  در خلوت با محبوب، در دل غاری كه در دامن كوهی در شمال مكه بود، راز و نیاز می كرد. گویا غار حراء هنوز هم پژواك  مناجات پیامبراكرم را در قطعه قطعه سنگ ریزه های خود به یادگار حمل می كند و در گوش عاشقان حضرت كه در آن وادی قدم می گذارند؛ نجوا می كند.  پس از قرن ها تحقیق و بررسی درباره مسائل دینی، هنوز پرده از اسرار بسیاری از آنها برداشته نشده است، كه از جمله آنها اسرار نهفته نبوت و بعثت است، اگرچه از ظواهر آیات قرآن می توان استفاده كرد كه بعثت پیامبران الهی، به ویژه پیامبراسلام صلی الله علیه و آله دارای اهدافی می باشد. با توجه به آیات الهی به برخی از اهداف بعثت انبیاء اشاره می نمائیم.

خداوند در آیه ای می فرماید:" هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزكیهم و یعلمهم الكتاب  والحكمة و ان كانوا من قبل لفی ضلال مبین." (جمعه/2)

اوست خدایی كه میان عرب امی پیغمبری بزرگوار از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحی خدا تلاوت كند و آنها را پاك سازد و شریعت و احكام كتاب آسمانی و حكمت الهی بیاموزد با آن كه پیش از این همه در ورطه جهالت و گمراهی بودند.

اولین نكته در این آیه بحث تلاوت آیات الهی است. "یتلوا" از واژه تلاوت به معنای پیروی كردن در حكم و خواندن منظم آیات الهی همراه با تدبر است. پیامبراسلام صلی الله علیه و آله با خواندن آیات پروردگار و آشنا نمودن گوش دل و افكار مردم با این آیات، آنها را آماده تربیت می نماید، كه مقدمه تعلیم و تربیت است.

دومین نكته بحث تربیت است. یكی از مهمترین برنامه های پیامبراسلام صلوات الله علیه و آله و سلم تربیت انسانهاست. تربیت به معنای فراهم كردن زمینه ها و عوامل برای به فعلیت رساندن و شكوفا نمودن استعدادهای انسان در جهت مطلوب است. او باید زمینه ها را برای انسانها آماده كند تا از نظر عملی بهترین رابطه را با خدای خود (عبادات)، با هم نوع خود (عقود و ایقاعات)، با قوانین و مقررات اجتماعی ( حكومت و سیاسات)، با خانواده خود( حقوق خانوادگی) و با نفس خود( اخلاق و تهذیب نفس) داشته باشند، تا بتوانند مسجود فرشتگان قرار گیرند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم منجی بشریت است. یكی از دانشمندان فرانسوی می گوید:" بزرگترین قانون اصلاح و تعلیم و تربیت همان حقایقی است كه به نام  وحی، قسمت به قسمت بر محمد صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده و امروز به نام قرآن در بین بشر است."(11)

پیامبراسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مدتی كوتاه، انسان هایی بزرگ، مانند علی علیه السلام، زهرا علیهاالسلام، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد و... را تربیت كرد. حضرت محمد صلوات الله علیه كاشف معدن های نهفته انسانیت بود. زیرا" الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه"؛ مردم مانند معدن های طلا و نقره هستند.

انسان دارای استعدادهای نهفته است كه برای بهره وری صحیح باید آنها را كشف كرد تا به ارزش حقیقی خود دست یابند.

كلمه" یزكیهم" از ماده " زكوة" به معنای رشد و زیادی است،(12) كه در این جا به معنای تربیت و پاكسازی است و شامل پاك شدن از آلودگی های اعتقادی، اخلاقی و رفتاری می باشد.

اهمیت اخلاق و تزكیه نفس بر كسی پوشیده نیست و جوامع مختلف به آن نیازمندند، زیرا تنها راه نجات از گمراهی ها، فسادها، جهل، جنگ و خونریزی ها و... در پرتو اخلاق صحیح و آراسته شدن به ارزشها و مكارم اخلاقی است. حضرت رسول اكرم صلوات الله علیه هدف از بعثت خود را كامل كردن مكارم اخلاق بیان كرده است:

" بعثت لا تمم مكارم الاخلاق"؛ من برای كامل كردن فضایل اخلاقی مبعوث شده ام.(13)

                                                                                   

   

از طرف دیگر خدای جهان ابزار ترقی و تكامل هر موجودی را در نهاد آن گذارده، و آن را به منظور پیمودن راههای تكامل با وسائل گوناگونی مجهز نموده است. همچون ریشه های نهال كوچكی كه حداكثر فعالیت خود را به منظور رسانیدن موادغذایی به كار انداخته، و پاسخ نیازمندی های آن را می دهند.

هرگاه ما بخواهیم این موضوع را در قالب مسائل علمی بریزیم، باید بگوئیم: "هدایت تكوینی" كه نعمت و فضل عمومی دستگاه آفرینش است، شامل حال تمام موجودات جهان اعم از نبات و حیوان و انسان است." الذی أعطی كل شیء خلقه ثم هدی."

ولی این هدایت فطری و تكوینی برای موجودی مثل انسان، كه گل سرسبد موجودات است كافی نیست. زیرا انسان غیر از زندگی مادی، زندگانی دیگری دارد كه اساس حیات واقعی او را تشكیل می دهد.

انسان ساده نخستین غارنشین و پاك فطرت، كه كوچكترین انحرافی در خلقت او رخ  نداده بود، به اندازه انسان اجتماعی نیاز به تربیت نداشت، ولی هنگامی كه بشر گام فراتر نهاد، و زندگی دسته جمعی آغاز كرد و فكر تعاون و همكاری در زندگی او حكمفرما شد؛ انحرافاتی كه لازمه تصادمات و برخوردهای اجتماعی است در روح او پدید آمد، و خوی های زشت و افكار غلط، افكار فطری را عوض كرده و اجتماع را از توازن و تعادل، بیرون برد.

این انحرافات، خالق جهان را بر آن داشت كه مربیانی را برای تنظیم برنامه اجتماع و تقلیل مفاسدی كه اثر مستقیم اجتماعی بودن انسان را؛ اعزام بدارد، تا با مشعل فروزان" وحی" اجتماع را، به راه راست، كه سعادت همه جانبه آنان را تضمین می نماید، بكشانند.(14)

مسأله مهم در زندگی فرد و جوامع ، مسأله معیارهای سنجشی، و نظام ارزشی حاكم بر فرهنگ آن جامعه است. زیرا تمام حركتها در زندگی فردی و جمعی از همین نظام ارزشی سرچشمه می گیرد، و برای آفریدن این ارزش ها است.

اشتباه یك قوم و ملت در این مسأله، و روی آوردن به ارزشهای خیالی و بی اساس، كافی است كه تاریخ آنها را به تباهی بكشد، و درك ارزشهای واقعی و معیارهای راستین محكم ترین زیربنای كاخ سعادت آنها است.

دنیا پرستان مغرور ارزش را تنها منحصر در مال و قدرتهای مادی و نفرات خود می دانند حتی معیار شخصیت در پیشگاه خدا را در این چهارچوب تصور می كنند.

روی این جهات نخستین و مهمترین گام اصلاحی انبیاء درهم شكستن این چارچوبه های ارزشی دروغین بود، آنها با تعلیماتشان این معیارهای غلط را در هم ریختند، و ارزش های اصیل الهی را جانشین آن ساختند و یك" انقلاب فرهنگی" محور شخصیت را از اموال و اولاد و ثروت و جاه و شهرت قبیله و فامیل به تقوا و ایمان و عمل صالح مبدل ساختند.

قبل از آن كه در محیط عربستان تعلیمات حیات بخش اسلام و قرآن ظهور كند بر اثر حاكمیت نظام ارزشی زور و زر محصول آن محیط مشتی غارتگر زورگو همچون" ابوسفیان ها" و " ابوجهل ها" و " ابولهب ها" بود.

اما از همان محیط بعد از انقلاب نظام ارزشی " مسلمانها" و " ابوذرها" و " مقدادها" و " عمار یاسرها" برخاستند. این ها همه برای این است كه ارزش های دروغین جای ارزشهای واقعی انسانی را نگیرد.(15)

                                                                                     

 

حال به تفسیر فلسفه بعثت از دیدگاه حضرت علی علیه السلام می پردازیم. حضرت در خطبه ای فلسفه بعثت را رهایی مردم از پرستش دروغین بت ها ذكر می كند و می فرماید:

" فبعث الله محمداً(ص) بالحق لیخرج عباده.... واحتصد من احتصد بالنقمات."؛ خداوند حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را به حق برانگیخت تا بندگان خود را از پرستش دروغین بت ها رهایی بخشیده به پرستش خود راهنمایی كند، و آنان را از پیروی شیطان نجات داده به اطاعت خود كشاند، با قرآنی كه معنی آن را آشكار كرد و اساسش را استوار فرمود، تا بندگان عظمت و بزرگی خدا را بدانند كه نمی دانستند، و به پروردگار، اعتراف كنند پس از انكارهای طولانی اعتراف كردند، و او را پس از آن كه نسبت به خدا آشنایی نداشتند به درستی بشناسند.

پس خدای سبحان در كتاب خود بی آن كه او را بنگرند خود را به بندگان شناساند، و قدرت خود را به همه نمایاند، و از قهر خود ترساند، و این كه چگونه با كیفرها ملتی را كه باید نابود كند از میان برداشت و آنان را چگونه با داس انتقام درو كرد.(16)

حضرت امیر علیه السلام در جای دیگر در مورد كیفیت زمان بعثت حضرت رسول اكرم صلوات الله علیه می فرماید:

"إلی أن بعث الله سبحانه محمداً رسول الله (ص) لانجازعدته... فقبضه الیه كریما(ص)."؛ تا این كه خدای سبحان، برای وفای به وعده خود، و كامل گردانیدن دوران نبوت، حضرت محمد( كه درود خدا بر او باد) را مبعوث كرد؛ پیامبری كه از همه پیامبران، پیمان پذیرش نبوت او را گرفته بود، نشانه های او شهرت داشت؛ و تولدش بر همه مبارك بود. در روزگاری كه مردم روی زمین دارای مذاهب پراكنده، خواسته های گوناگون، و روش های متفاوت بودند، عده ای خدا را به پدیده ها تشبیه كرده و گروهی نام های ارزشمند خدا را انكار و به بت ها نسبت می دادند، و برخی به غیر خدا اشاره می كردند. پس خدای سبحان، مردم را به وسیله محمد صلی الله علیه و آله و سلم از گمراهی نجات داد و هدایت كرد، و از جهالت رهایی بخشید. سپس دیدار خود را برای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برگزید، و آنچه نزد خود داشت برای او پسندید و او را با كوچ دادن از دنیا گرامی داشت، و از گرفتاری ها و مشكلات رهایی بخشید و كریمانه قبض روح كرد.

 منبع: http://www.lankarani.org 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 28 خرداد 1391
نظرات()   
   
جمعه 19 خرداد 1391  10:13 ق.ظ

در صبح روز عاشورا در كربلا حضرت امام حسین (ع) دست به دعا برداشت و گفت:

«اَللّهُمَّ اَنْتَ ثِقَتى فى كُلِّ كُرْبَةٍ وَ اَنْتَ رَجآئى فى كُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لى فى كُلِّ اَمْرٍ نَزَلَ بى ثِقَةٌ وَعُدَّةٌ كَمْ مِنْ كَرْبٍ یَضْعُفُ عَنْهُ الْفُؤ ادُ وَ تَقِلُّ فیهِ الْحیلَةُ وَ یَخْذُلُ عَنْهُ الْقَریبُ وَ الْبَعیدُ وَ یَشْمَتُ بِهِ الْعَدُوُّ وَ تُعْیینى فیهِ الاُْمُورُ اَنْزَلْتُهُ بِكَ وَ شَكَوْتُهُ اِلَیْكَ راغِباً فیهِ عَمَّنْ سِواكَ فَفَرَّجْتَهُ وَ كَشَفْتَهُ وَ كَفَیْتَنیهِ فَاانْتَ وَلِىُّ كُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ كُلِّ حاجَةٍ وَ مُنْتَهى كُلِّ رَغْبَةٍ فَلَكَ الْحَمْدُ كَثیراً وَ لَكَ الْمَنُّ فاضِلاً»

خدایى تویى مورد اطمینان من در هر اندوه شدید و تویى امید من در هر سختى و تویى مورد اطمینان و ذخیره‏ام در هر امرى كه بر من فرود آمد، چه بسیار اندوه شدیدى كه دل از آن ناتوان مى‏شود و چاره در آن كم مى‏گردد و خویش و بیگانه به آن كمك نمى‏دهد و دشمن به خاطر آن زخم‏زبان مى‏زند و كارها در آن خسته‏ام مى‏كند، آن را به درگاه تو آوردم و از آن به تو شكایت نمودم، از غیر تو در آن رو گردانم‏ پس آن را گشودى و برطرف كردى و مرا از آن كفایت نمودى، پس تویى سرپرست هر نعمت و صاحب هر جاجت و نهایت هر رغبت، ستایش بسیار توراست و احسان بسیار توراست".

پس صف آرائى لشكر خود نمود و امر فرمود تا آتش در هیزم هاى خندق زدند كه آن خندق آتش، مانع از رفتن لشكر به جانب خیمه هاى زنان باشد.

از آنطرف عمر سعد نیز صفوف لشكر خود را آراست.

در آن زمان ، حضرت سوار بر شترى شد و ما بین دو لشكر ایستاد و اهل عراق را ندا كرد و بعد از حمد و صلوات، نسب خود را اظهار كرد و بیان فرمود كه:

"آیا شما نیستید كه نامه‌هاى متواتر به من نوشتید و مرا به اینجا دعوت كردید. الحال چه شده ؟ آیا من كسى را كشته‌ام یا كسى را آسیبى زده‌ام یا مالى از كسى برده‌ام؟ براى چه براى كشتن من جمع شده‌اید؟"

عمر سعد تیرى به چله كمان گذاشت و به لشكر خود گفت كه نزد امیر شهادت دهید كه من اول كسى بودم كه تیر به جانب حسین افكند. همین‌كه آن تیر را افكند، لشكر او نیز سید الشهداء را تیر باران كردند و در همان ساعت جماعتى از اصحاب آن جناب شهید شدند و پیوسته یك، یك به میدان رفتند و شهید شدند تا وقت ظهر شد.

ابو ثمامه به حضرت سید الشهدا (ع) عرض كرد كه وقت نماز ظهر است، مى‌خواهیم یك نمازى دیگر با شما بجا بیاورم . از لشكر عمر سعد مهلت نماز خواستند. آنها، مهلت ندادند. لاجرم دو تن از یاران آن حضرت در برابر نماز گزاران قرار گرفتند و هر تیر و نیزه كه وارد مى‌شد بر بدن خود مى‌خریدند.

در ادامه واقعه كربلا یك یك اصحاب به میدان رفتند و شهید شدند تا نوبت به جوانان هاشمى رسید. ایشان نیز یك، یك ، به جهاد رفتند و به نحوى جهاد كردند و شهید شدند كه از تصور حالشان، جگرها آتش می‌گیرد.

جناب على اكبر، چون خواست به میدان برود، پدر نگاه مایوسانه‌ای به قامت او كرد، گریه او را فرو گرفت على اكبر چون به میدان رفت و جنگ كرد و تشنگى در او خیلى تاثیر كرد، برگشت نزد پدر و از میزان عطش درونی خود شكایت كرد.

خدا داند كه در این حال چه بر آن پدر مهربان گذشت كه آبى نداشت كه جگر تفته فرزندش را خنك كند. لاجرم سخت بگریست و على به میدان برگشت و جهاد كرد تا او را شهید كردند. همین‌كه پدر بالاى سر او آمد و آن بدن پاره پاره و صورت شبیه رسول خدا (ص) را بخون و غبار آلوده دید، صورت به آن صورت نهاد و سخنانی با فرزند شهید خود گفت.

آن حضرت همچنین ملاحظه كرد شهادت قاسم و واقعه قطع شدن دستهاى حضرت ابوالفضل(ع) و كیفیت شهادت آن مظلوم و سایر شهداء كه مجال ذكر آنها نیست.

بالاتر از همه تذكر شهادت حضرت علی اصغر (ع) است. نمى دانم كه سید مظلومان چه حالى داشته آنوقتى كه آن طفل را به آنجناب دادند كه آبى براى او بگیرد و عوض آنكه آن قوم بی حیا آن طفل را آب دهند تیرى به گلوى نازك او زدند كه آن طفل در دست پدر، جان داد.

و باید تامل كرد در حال عبدالله بن الحسن (ع) آن هنگامى كه عموى خود را در قتلگاه میان لشكر تنها دید از خیمه نزد آن جناب دوید و وقتى رسید كه ظالمى شمشیر بلند كرده بود كه به آن حضرت بزند. عبدالله گفت واى بر تو، مى‌خواهى عموى مرا بكشى. پس دست خود را سپر كرد. شمشیر دست او را قطع كرد و به پوست آویزان شد. پس آن مظلوم ناله اش بلند شد و حضرت او را در دامن گرفت و او را تسلى می‌داد كه حرمله او را با تیرى زد و شهید كرد.

در مورد كیفیت شهادت امام حسین (ع) هم باید دانست كه چه بر آن حضرت و بر اهل بیت او گذشته است. به خصوص آن وقتى كه به جهت وداع ایشان به سوی خیمه‌ها آمد و آنها را صدا زد و با یك، یك آنها وداع كرد و آنها را امر به صبر فرمود و لباسی را طلبید و در زیر جامه‌هاى خود پوشید و به میدان رفت و رجز خواند و با حال تشنگى و داغهاى كمرشكن كه آن حضرت دیده بود، چه نوع مبارزت و شجاعتى از آن حضرت ظاهر شد تا آنكه پیشانى مقدسش را شكستند. جامه بلند كرد كه خون از چهره پاك كند، تیر زهر آلود سه شعبه به قلب مباركش رسید، همینكه آن تیر را از پشت سر بیرون كشید، مانند ناودان، خون از جاى آن جارى شد.

در این وقت بواسطه آن زخم و زخمهاى فراوان دیگر كه بر بدنش بود ضعف و ناتوانى بر آن حضرت عارض شد، از كارزار ایستاد. مالك بن یسر بجانب آن جناب روان شد و ناسزا گفت و شمشیرى بر سر مباركش زد كه كلاه زیر عمامه آن حضرت مملو از خون شد و صالح بن وهب نیزه بر پهلوى مباركش زد كه از اسب بر روى زمین افتاد.

حضرت زینب چون این وقایع را دید، از خیمه بیرون دوید و فریاد برداشت "وا اخاه واسیداه وا اهل بیتاه" . اى كاش ‍ آسمان خراب مى‌شد و بر زمین مى‌افتاد و كاش كوهها از هم مى‌پاشید" .

و با فریاد به عمر سعد گفت: اى عمر، ابو عبدالله را مى‌كشند و تو او را نظاره مى‌كنى.

عمر سعد پاسخی نگفت.

حضرت زینب (س) به لشكر عمر سعد هم گفت: "واى بر شما مگر میان شما یك نفر مسلمان نیست. احدى نیز جواب او را نداد.

سپس شمر لشكر خود را ندا داد: "مادر بر شماها بگرید انتظار چه مى‌برید، چرا كار حسین را تمام نمی‌كنید".

پس همگى بر آن حضرت از هر سو حمله كردند... پس آن جناب را شهید كردند . پس از آن لشكر عمر سعد به خیمه‌های محترمش ریختند و آنچه در خیمه ها بود، بردند و زنهاى داغدیده را بیازردند. زنها ناله هاشان بلند شد. عمر سعد به جانب خیمه‌ها آمد. زنها چنان فریاد كشیدند و گریستند كه ابن سعد به حال آنها رقت كرد. فریاد زد كه كسى متعرض ایشان نشود. ولی كسی به حرفهای وی چندان توجهی نداشت و این واقعه، مفصل است و این نوشته را گنجایش بیش از این نیست والى الله المشتكى و هو المستعان.(و خدا است كه به نزد وی شكایت برند و اوست شنوا)

شیخ طوسى در كتاب مصباح از عبدالله بن سنان روایت كرده است كه گفت: "من در روز عاشورا به خدمت حضرت امام جعفر صادق (ع) رفتم، دیدم كه رنگ مباركش متغیر و آثار حزن و اندوه از روى شریفش ظاهر است و مانند مروارید آب از دیده‌هاى مباركش می‌ریزد.

گفتم : یابن رسول الله، سبب گریه شما چیست؟ هرگز دیده شما گریان مباد.

فرمودند:"مگر غافلى كه امروز چه روزی است . مگر نمى دانى كه در مثل این روز، جد من حسین، شهید شده است ... مثل این روز در این وقت جنگ از آل رسول منقضى شد و سى نفر از ایشان با یارانشان بر زمین افتاده بودند كه هر یك از ایشان اگر در حیات حضرت رسول (ص) فوت مى شد، آن حضرت صاحب عزای او بود. پس آن حضرت آنقدر گریست كه محاسن شریفشان تر شد".

قتل ابن زیاد در عاشورای سال 67 ه-ق

ابن زیاد در روز عاشورای سال 67 ه-ق به فرمان مختار به جزای ظاهری اعمالش رسید و كشته شد. حصین بن نمیر و جمعی از قتله امام حسین (ع) نیز همراه ابن زیاد به قتل رسیدند.

ابن زیاد ملعون به دست ابراهیم پسر مالك اشتر نخعی كشته شد و سرش را برای مختار فرستادند. مختار هم سر او را برای امام زین‌العابدین (ع) فرستاد. هنگام وارد كردن سر ابن زیاد حضرت مشغول غذا خوردن بودند. لذا سجده شكر به جای آورده فرمودند:« روزی كه ما را بر ابن زیاد وارد كردند غذا می‌خورد. من از خدا خواستم كه از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده كنم، همچنان كه سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا می‌خورد. خداوند به مختار جزای خیر دهد كه خونخواهی ما را نمود».

سپس حضرت به اصحاب خود فرمود: همه شكر كنید.


  • آخرین ویرایش:جمعه 19 خرداد 1391
نظرات()   
   
دوشنبه 15 اسفند 1390  02:07 ب.ظ

          شعر عظمت زینب (س)


این هم از لطف و عنایات خدای زینب است
چشم ما آماده گریه برای زینب است

این که می سوزی،هر نوکری که می گوید حسین
بر خود آقا قسم،سوز صذای زینب است

گر چه می دانیم ما صاحب عزا زهرا بود
مزد ما سینه زنان تنها بپای زینب است
هر که می گوید حسین،زینب دعایش می کند
خیر دنیا و قیامت در دعای زینب است
گر خدا شد خونبهای حضرت ذبح عظیم
حضرت ارباب ما خود خونبهای زینب است
هر که گردد زینبی،اول حسینی می شود
هر کس باشد حسینی مبتلای زینب است
بین هیئت گر صفای کربلا حس می کنی
بر همان شش گوشه سوگند از صفای زینب است
آن مکانی که به تَل زینبیه شهره است
کعبه اهل سماوات و کنای زینب است
هر که در عمرش فقط یک بار گوید یا حسین
مورد لطف و عنایات خدای زینب است

منبع : کتاب سوگنامه حسینی (3) انتشارات فجر آفرین


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 15 اسفند 1390
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :2  
  • 1  
  • 2  
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو